خودکشی ممنوعه

جاناتان مرغ دریایی – ریچارد باخ

ارسال‌شده در تصویر ذهنی, خدا, زندگی, عشق, کتاب توسط پدرام در فوریه 27, 2008

چرا دشوارترین کار در جهان این است که پرنده‌ای را متقاعد کنی که آزاد است؟

جاناتان [لیوینگستون]، مرغ دریایی
نویسنده: ریچارد باخ
مترجم: لادن جهانسوز

بهشت یک مکان نیست؛ یک زمان هم نیست. بهشت یعنی کامل شدن.

Jonathan Livingston Seagull (WikipediaAmazon)
By: Richar Bach

یه داستانه؛ یه داستان نمادین. نویسنده تو قالب داستان یه مرغ دریایی، حرف‌های زیادی در مورد «کمال» و «عشق» (که عشق هم خودش بخشی از کماله) زده.
تو این مطلب فقط به برخی از فرازهاش و نکاتی که توجهم رو جلب کرد اشاره می‌کنم. کُلش ارزش خوندن داره.

- فکر می‌کنم دلم برایت تنگ شود جاناتان.
- … اگر دوستی ما به چیزهایی مانند فضا و زمان بستگی دارد، پس زمانی که در نهایت بر فضا و زمان غلبه کردیم، برادری خود را نابود کرده‌ایم!…

احتمالاً براتون پیش اومده که با خودتون فکر کنید «مگه همه‌ی آدم‌ها رو خدا مثل هم نیافریده؟ پس چرا بعضی‌هاشون [با من] بد هستن؟!»
این فکر تو بچگی بیشتر سراغم می‌اومد. نمی‌دونم چرا دیگه از سرم بیرون رفته بود. شاید بعداً ناامید شده بودم و به خودم گفته بودم همینه که هست!
ولی همون نظریه‌ی کودکانه درسته. همه‌ی آدم‌ها یه بخش خدایی و خوب دارن که مهربونه و می‌شه با ارتباط برقرار کردن باهاش با اون شخص به تفاهم رسید…

نمی‌فهمم چگونه می‌توانی به جمعیتی از مرغان که تلاش می‌کردند تو را نابود کنند عشق بورزی؟
آه، فلچ، تو مسلماً نفرت و شیطان را دوست نداری. تو باید تمرین کنی و مرغ دریایی حقیقی را ببینی. نیکی‌ها را در هر یک از آنان ببینی. و کمک کنی که آن‌ها نیز در خود ببینند. منظور من از عشق همین است، و این سرورانگیز است وقتی که به آن برسی.

مسلماً یه سوال بزرگ پیش می‌یاد: «چه‌جوری باهاش ارتباط برقرار کنیم؟!»
کتابی هست به نام «از دولت عشق» (The prospering power of love – + + + – اثر: کاترین پاندر – مترجم: گیتی خوشدل) . توی این کتاب گفته که همه‌ی آدم‌ها یه فرشته دارن که همون روح الهیشون هستش و شیوه‌ی ارتباط با اون رو «نوشتن نامه به فرشته» معرفی کرده.اگه خدا بخواد بعداً در موردش می‌نویسم؛ ولی اگه خیلی مشتاقید، زودتر برید و بخونیدش :)

آیا می‌خواهی آنچنان پرواز کنی که فوج مرغان را ببخشایی، و بیاموزی که روزی به سوی آن‌ها بازگردی و به آن‌ها کمک کنی که بدانند؟

طبیعتاً جاهایی که در مورد تلاش برای یادگیری، عروج و شناخت، و پس از اون «بازگشت برای دعوت» صحبت می‌کنه آدم یاد پیامبرها می‌افته. منم چون مسلمونم default (!) یاد حضرت محمد (ص) افتادم. ولی وقتی به این جمله برخوردم، بلافاصله یاد عیسی مسیح (ع) و اعتقادات مسیحیان امروزی افتادم. علاوه بر اون خیلی جاها از «پرنده‌ی بزرگ» و «پسر پرنده‌ی بزرگ» نام برده شده. من این بخش رو یه کنایه به مسیحی‌های امروز می‌بینم:

به آن‌ها اجازه نده که درباره‌ی من شایعات بیهوده پخش کنند، و یا از من خدایی بسازند. باشد فلچ؟ من یک مرغ دریایی‌ام. می‌خواهم پرواز کنم.

البته تو مقاله‌ی ویکی‌پدیا، توی بخش برخی واکنش‌های منتقدانه یه اشاره هست:

Some have described it as having Christian-anarchist characteristics.

برخی او را دارای ویژگی‌های شخصیتی یک «مسیحیِ آنارشیست» توصیف کرده‌اند.

به نظر من دلیلش همون موارده.
مقاله‌ی Jonathan Livingston Seagull توی ویکی‌پدیای انگلیسی، توضیحات بیشتری داره به علاوه‌ی خلاصه‌ی داستان.
نمی‌دونم دانلود کردنش به جای خریدنش درسته یا نه. ولی به هر حال من توی farsiebook.com یه لینک دانلود بره کتاب دیدم که وقتی من داشتم چک می‌کردم خراب بود. دیگه تصمیم با خودتون.

فکر کردن به اینکه ما و حتی جسممون چیزی جز روح و تفکرمون نیست، حس جالبی داره. بخونیدش!

4 پاسخ

با استفاده از RSS در دیدگاه‌ها مشترک شوید.

  1. lمهاجر said, on جولای 13, 2008 at 5:19 ب.ظ

    سلام
    جالب بود خیلی دلم میخواد این کتاب رو بخونم اما تو سایت فردوسی بوک لینکش بازم خراب بود اگه جای دیگه ای سراغ داشتی خبرم کن ممنون

  2. aida said, on فوریه 19, 2009 at 3:01 ق.ظ

    salam.hale shoma?weblog kheyli jalebi darin.behetoun tabrik migam.ketabi ro ke moarefi kardid vaghean ketabe foghaladeeye omidvaram shoma ham mesle man az khondanesh lezat bebarin.

    pirouz va azade bashid.
    ya hagh

  3. بشری said, on نوامبر 14, 2009 at 10:32 ب.ظ

    سلام متنهایی که از کتاب انتخاب کردید عالی بود. به نظر من این کتاب خیلی بیشتر از اینها جای توضیح داره پس بیشتر بنویس.

    موفق باشی

    • پدرام said, on نوامبر 15, 2009 at 4:01 ب.ظ

      سلام
      راستش تصمیم در مورد اینکه چه‌جوری یه کتاب رو معرفی کنی -حداقل برای من-، کار سختیه.
      اگه بخوای مفصل دربارش بنویسی، گذشته از اینکه حجمش زیاد می‌شه، نیاز داره که بتونی یه کم روی همه‌ی جوانبش موج‌سواری کنی.
      مثلا من درباره‌ی کتاب «تکنولوژی فکر»، مفصل نوشتم. و لازمه‌ش حدود ۹ ماه فاصله‌ی زمانی بعد از تموم کردن کتاب بود.
      پیرو همین وسواسی که لازمه‌ی مفصل‌نویسیه، اگه بخوام درباره‌ی معرفی بعضی از کتاب‌ها، وسواس زیادی نشون بدم و بخوام سنگ‌تموم بذارم، شاید هیچ وقت معرفی‌شون نکنم! مثلا «وقتی نیچه گریست»، کتابیه که به همه توصیه می‌کنم بخونن؛ اما هنوز هم که هنوزه تو وبلاگم چیزی ازش ننوشتم.

      از این گذشته، گاهی فقط باید خواننده رو یه جوری به سمتش هدایت کرد. خود این کتاب -از نظر تعداد صفحات- مگه چقدره که من بیام یه «معرفی» مفصل براش بنویسم. حداقل در توان من که نبود. پس سعی کردم با آوردن همون متن‌هایی که شما هم -خوشبختانه- مناسب تشخیص دادید، گوشه‌ای از جاذبه و عمقش رو نشون بدم تا خواننده به طرفش بره.

      بیشتر نوشتن از این کتاب، شاید از حد یه «معرفی» فراتر بره و به مرز «تبیین» و «تفسیر» برسه، که حالا یا هر کسی خودش باید بگیره، یا من توان تفسیرش رو نداشتم.
      چون یه داستان نمادین، برخلاف ادیان یا ایدئولوژی‌های مختلف، مطلق و با جزئیات حرف نزده؛ پس هر کسی می‌تونه -ضمن لذت بردن از هنر نویسنده‌ش- کلیات رو به سلیقه‌ی خودش ازش برداشت کنه، اما هر کسی نمی‌تونه برداشت خودش رو به عنوان پیام کتاب عرضه کنه (مگه اینکه خیلی مسلط باشه و اون داستان نمادین، نسبتا روشن باشه).

      شما هم موفق باشید :)


پاسخ دهید