خودکشی ممنوعه

روابط انسانی حیوانی

ارسال‌شده در خودم, عکس, فیلم توسط پدرام در اکتبر 6, 2009

مرغ مینای سخنگو

سه‌شنبه ۱۴ مهر ۸۸

من که اصولا از بچگی با حیوانات میونه‌ای نداشتم.
اولین بار که به جوجه دست زدم، «یه جوری» شدم!
نمی‌دونم، شاید انتظار داشتم نرم‌تر باشه!
آخه احساس کردم زیر اون پرها و کوچولویی، یه بدن -نسبتا- سفته!
و بدتر از اون، زنده‌ست و تکون می‌خورده!!!!
شاید جز نوع بشر، بره جانور دیگه‌ای حق حیات قائل نبودم!

اولین گوسفند لمس شده هم همچین حسی رو ایجاد کرد. البته سفت‌تر و محکم‌تر!
دیدید پسرهای کوچیکی رو که حیوونا رو با لگد می‌زنن؟!!
به احتمال زیاد، دلیلشون همون دلیل من بوده؛ وقتی نتونستم به لمس کردن گوسفند با دست ادامه بدم، بهش لگد می‌زدم (البته چند تا و به همین دلیلی که گفتم؛ لگدهای اون موقعم هم اونقدر مگسی بود که گوسفنده عین خیالش نبود! حیوان‌آزار نیستم؛ سعی می‌کنم انسان‌آزار هم نباشم؛ با گیاهان هم پدرکشتگی ندارم)!
شاید هم به خاطر اینکه دیگه نمی‌تونستم با «دست» لمسش کنم (از پام استفاده کردم!)، هم به خاطر اینکه کلا سفت بودنش و تکون خوردنش برام جالب بود (!)، و هم به خاطر اینکه احتمالا خواستم یه جوری «شجاعت» و «نترسی»م رو نسبت سوژه‌ی زبون‌بسته نشون بدم!

این اعتمادبه‌نفس، درمورد گربه‌ها پررنگ‌تر بود.
اصولا گربه‌ها -بسته به شهر یا محله‌ی سکونتشون- راحت می‌ترسن. «پیششش» که دیگه قدیمی شده! الان یه جوری نگاهت می‌کنن انگار باید با فارسی یا انگلیسی ثلیث براشون توضیح بدی!
درباره‌ی شهر و محله می‌گفتم؛ مثلا یه جا هست که بچه‌هاش دستشون به گربه برسه، سعی می‌کنن به طرق مختلف داغونش کنن! با سنگ، چوب، کشیدن دم (این مختص بعضی بچه‌های خیلی کوچیکیه که هنوز عقلشون نمی‌رسه و «پیشی» رو هم هنوز کامل یاد نگرفتن!) و … !!!!!
اینجور جاها، گربه‌هه از ۱۰ متریش که رد بشی، داره استراتژی می‌چینه که چیکار کنه گیرت نیفته!
حالا شرایط همینجوری عوض می‌شه و می‌ره و می‌ره تا جاهایی که گربه‌هاشون، حتی اگه به صورت تهاجمی بدوی طرفشون، منتظرن بغلشون کنی و نازشون کنی!

حالا مقدمه‌ی گربه‌ای بره چی بود؟
قبل از مدرسه رفتنم بود؛ دقیق یادم نیست کِی.
خونه‌ی اون موقع‌مون: ساختمون با یه راهرو به حیاط کوچیکش باز می‌شد و اونور حیاط باز یه راهرو بود که به در اصلی خونه می‌رسید.
یه گربه اومده بود تو حیاط.
منم که عادت کرده بودم بدوم دنبالشون تا فرار کنن، بنا رو گذاشتم به جلو رفتن و مثلا ترسوندنش.
دوید و رفت سمت راهرویی که به در بیرونی ختم می‌شد؛ ولی خب اونجا که راه‌دررو نداشت (البته اون موقع من به اینش فکر نکردم)؛ وقتی دید اینجوریه، برگشت طرف حیاط (که همون طرف من هم می‌شد) که یه راه دررو پیدا کنه و بزنه به چاک؛ سریع هم اومد.
ما رو می‌گی؟!
تو خونه هم تنها بودم. گفتم تمومه! الان دخلمو میاره!
بلافاصله دویدم سمت در راهرو و تو چارچوب وایسادم و ملتمسانه داد زدم «ببخشیــــــد» !!!!!!!!!!

فکر کنم بعدا خودم تعریف کرده بودم و یه مدت حرفش تو خونه پیچیده بود و سوژه خنده‌ای شده بود!

جدیدترین هم‌زیستی چندثانیه‌ایم هم نوازش گردن و یال یه اسب تو ساحل بود (شهریور که رفته بودم شمال؛ ولی باز پوستش خیلی زمخت بودااااا !!! اسب‌ها کِرِم ندارن؟!).
آخه خیلی وقت پیش‌ها شنیده بودم این کار خیلی بهشون می‌چسبه و حال می‌ده.

اصولا انگار علاقه‌ی شدیدی به «حال دادن تخصصی» دارم! شناسایی «مواضع و اعمال حساس»، و اعمالش روی طرف (اسبه دیگه!) خیلی برام لذت بخشه!

پ.ن. این عکس، بره من، شد بهونه‌ی این چند خط.
بره اهلش می‌تونه یه سوژه فیلمنامه‌ی توپ باشه.
به شخصه خیلی دوست دارم «تو یه فیلم»، ببینم از اینجا به بعد قصه چی می‌شه؛ اما تمایلی به دونستن ادامه‌ی داستان «این» کودک و مرغ مینای واقعی ندارم.
شاید چون تو زندگی واقعی‌مون، خیلی چیزها رو «صرفا ناخوشایند» و غم‌انگیز می‌بینیم و برامون مفهوم خاصی نداره.
اما اگه یه فیلمنامه‌نویس بره سراغ این موضوع، باید داستانش پر از مفهوم باشه؛ زندگی، امید، عشق، علاقه و … . و به بحث بکشدشون.

یک پاسخ

با استفاده از RSS در دیدگاه‌ها مشترک شوید.

  1. Leo گفت, در اکتبر 13, 2009 در 10:04 ق.ظ

    :)

    نظر هایی که داشتم رو دوس دارم برا خودم نگه دارم و به یه لبخند اکتفا کنم…


پاسخ دهید