تجلی معجزه سینما بره من؛ حداقل تا امروز

21Grams
۲۱ گرم
انتقال «احساس»
فیلمنامه؟ کارگردانی؟ بازی؟ …؟
همه؟
واقعا به شکل معجزهآسایی احساسها رو بهم منتقل میکرد.
هیچوقت تجربهای در این حد نداشتم.
لذت بردم.
و احساسشون کردم. حتی اگه داستان جمع نمیشد، باز هم از تیکههای به ظاهر پراکندهش لذت میبردم؛ یه تجربهی جالب. همین که انقدر سریع و «عمیق»، احساس رو منتقل میکرد.
اوایل فیلم که شون پن تو بیمارستان بود (همین صحنهای که عکسشو گذاشتم)، میل داشتم بمیرم!
یه تمایل از سر لذت و آرامش خواهی!
شاید هم چون خوابم میاومد!
خب چیکار کنم؟ دوست نداشتم بخوابم.
وقتی شبها باید بخوابم و بیخیالش میشم، انگار برام یه نشئگی به ارمغان میاره. شاید ذهنم که خالی میشه و ساکت -و بهم لذت و تمرکز و بیفکری میده- به خاطر خستگیاییه که از این نخوابیدن ناشی میشه.
وقتی سکوت و لذت بردن شروع میشه، دیگه خوابآلودگی نیست؛ هوشیاریه؛ از یه نوع آشنا و مجهول.
ذهن، خالی و ساکت
شب هم ساکت
به علاوه، شب یه زمان Off Duty هم هست!
اگه کارهای عقب افتاده داشته باشم، تو روز اگه انجامشون ندم میتونم خودمو سرزنش کنم.
ولی شب، شبه دیگه! وقت خوابه! پس نمیتونم به این چیزها فکر کنم که!
پس راحت مخم از هفت دولت آزاده.
شبها انگار همه چی تعطیله.
نه صدا،
نه فکر،
نه احساس مسئولیت،
نه نیاز به چیزی…
مرتبط: آرامش شب

ندیدم و خیلی می خواسته ام که اینو ببینم !
می دونی داشتم به حرفت در باره ی این که یه دو ساعت برا عرضه هست فک می کردم ! سه تکه کلام دارم :
1. شاید چیزی که یکی بخواد در این 2 ساعت عرضه بداره رو یکی دیگه داشته ! [موضوع تکراری می شه]
2. شاید همین رو در ارزشه عرضه می بینه ! [ همین که الان در خدمت شماس]
3. شاید طرف چند تا فیلم عرضه کرده ! یعنی اون موضوع تاپ eش یه جایی مصرف شده.