24
هیچ وقت به یلدا به طور مستقل نگاه نکردم تا ببینم خودش و تبریکهاش و این تیریپ «ایران باستانی»ش برام اهمیتی داره یا نه. از وقتی چشم باز کردم، تبریک یلدا، کنار تبریک تولدم بود.
اون قدیما تولد من و پسرخالهم که 3 سال ازم بزرگتره و داییم، شب یلدا گرفته میشد. بعضی وقتا هم تولد داداشمو که آبان بود نگه میداشتن با تولد من دو تا یکی میکردن! این تولد چندین نفره رو زیاد یادم نمیاد. حتی تصاویری یادمه از داییم که با لباس خونه جلوی تلویزیون دراز کشیده بود و حرف اینکه پاشو بیا تولدته عصبانیش میکرد. و البته یه عکس که فسقلبچهام و یه بلوز سفید تنمه و با داییم داریم یه کیک مستطیلی رو میبُریم.
پسرخالهم نمیدونم چی شد؛ به قول خالهم تو خونه اونا کسی حق متولد شدن نداشت. وقتی دبیرستانی بودم، شاید بهترین دوستم بود. عملا دوستی نداشتم خب. و محرم اسرار همدیگه بودیم. تازه که رفته بودم دانشگاه، عروسی کرد و دیگه تقریبا حتی رفت و آمد خانوادگیمون هم قطع شد. انگار یه جوری میخواست از خونهشون فرار کنه. زن گرفت که همه چی زندگیش عوض شه. عوض هم شد. گم هم شد؛ واسه من حداقل.
بعدها فهمیدم تولد داییم 1 دی بوده. نگران شده بودم که نکنه تولد منم 30 آذر نیست و سالها سرکار بودم. چون تو شناسنامه که خورده 31 شهریور. مامانم اطمینان داد که سه-چهار عصر همون سیام دنیا اومدم و من خیالم راحت شد که کماکان ارزش باستانی دارم!
معمولا آخر هفتهها با خالهها و داییها خونه مامانبزرگم جمع میشیم. شب یلدا هم هر کی میتونست میاومد و گاها اونجا تولد میگرفتیم. ولی اون تولدهای مفصل و شلوغ و پرجمعیت فقط واسه همون سالهای بچگیمون بود. دیگه حتی واسه بچهکوچیکهای جدید فامیل هم اونجوری تولد نمیگیرن. از یه جایی به بعد هم خودمون میزبانی تولدهامون رو به عهده گرفتیم. تو خونه جدیدمون فقط یه موردشو یادمه که شلوغ بود. به جز اون، اکثرا با تعداد کمی خانواده خاله و دایی برگزار میشد. حتی بعضیهاش فقط شامل مامانبزرگم و خالهم و ما بود. و شاید گاهی تولدهایی که فقط ما چهار نفر بودیم و به تایمر دوربین روی صندلی ختم میشد. نه اینکه یه سیر نزولی باشه و نهایتا دیگه همهش چهار نفره باشه. یه خط در میونه شاید.
درسته واسهم کم تولد گرفته نشده؛ اما تولد هیچ وقت برام مفهوم خاصی نداشته. اینکه تولد طرفو به عنوان یه روز مهم تو ذهنت (یا جای دیگه) سیو کنی. پشت تبریک تولد، هیچ معنی خاصی نمیبینم. با این کسشعرا که دم عیدم میگفتن که یک سال گذشت و ببین چیکار کردی و واسه سال جدیدت برنامه بریز و اینا هم معمولا ارتباط خاصی برقرار نمیکنم. نه که اصلا اون مدلی به سالم فکر نکرده باشم. ولی تولد همیشه واسه من روزی بود که جواب سوال «چند سالته؟» عوض میشد.
قبلا شاید تک و توک پیش اومده باشه که بگم تولد نگیرید و گرفته باشن. ولی اگر هم بوده، جوری نبوده که درست و حسابی توی ذهنم بمونه. ولی شبی رو یادم میاد که از دانشگاه خسته داشتم میاومدم خونه و دوست نداشتم تو خونه منتظرم باشن و مراسمی به اسم تولد برای من در نظر داشته باشن. بدنم خسته نبود. روحم بود که خستهی خستهی خسته بود. و از اینکه این شرایطم توی شبی که میخوان تولدم تو یکی از سالهای جوونیم رو جشن بگیرن، ناامیدشون میکرد، بیشتر و بیشتر عصبی میشدم. چراغ اتاقو خاموش کردم و دراز کشیدم رو تخت. یادم نیست گریه هم کردم یا نه. معمولا گریههای من تا توی چشمه! اغلب بیرون نمیان. یکم بعد حالم جوری شد که بتونم رو پام وایسم و رفتم تو نور هال و برگزار شد. کدوم سال بود؟ از اوصافش برمیاد همین سال قبل باشه. یعنی اولین تولدم بعد از اینکه رفتم دکتر. بعد از اینکه دکتر بهم گفت دوقطبی دارم. بعد از اینکه فهمیدم این گاییده شدنا تا آخر عمر باهامه و هر روز تا همون آخر عمر، باید چند بار قرص بخورم. بعد دیدم جور درنمیاد. من پارسال این موقع، به خاطر همین گاییده شدنا از دانشگاه مرخصی گرفته بودم و طبعا شب نمیتونم از دانشگاه برگشته باشم. یادم افتاد عکساش رو هارده. رفتم نگاه کردم. پارسال مامانبزرگم و خالهم، به اضافه داییم و خانومش، و البته عمهم اینجا بودن و تولد مشترک گرفتیم. عکسهای سال قبلشو نگاه کردم. داداشم پادگان بوده و گواهینامهشو چسبوندم گوشه قاب عکسش و گذاشتم روی میز. خانواده یکی از خالههام هم هستن. محاله اونا بوده باشن و من تنها تو تاریکی اتاق دراز کشیده باشم. شاید هم هنوز نرسیده بودن. شاید هم اون سال نبوده؟ اصلا همچین شبی واقعا وجود داشته؟ یه سری سیدی عکس رو میز گذاشتم تا بکآپ بگیرم؛ ولی واسه قبلترهاست. این وسط یه دیویدی دیگه هست که باید پیداش کنم.
تا اینجا رو قبل از ظهر نوشتم و الان اومدم که ادامه بدم. دیویدی رو نگاه کردم. نتونستم به نتیجه برسم که اون شب کذایی، مال کدوم سال بوده.
امسال نمیخواستم تولدم برسه. انگار دیگه روز تولد مهم شده بود. ولی به یه شکل تخمی. 24، عددی بود که باور نداشتم سنم باشه. این دو سال آخر نمیدونم کی گذشت. شاید یه بخشش واسه این باشه که هنوز درسه تموم نشده (که امیدوارم تا دو ماه دیگه شرش کنده شه). درست نمیدونم مسئله «حس عقب بودنه» یا نه. تنها چیزی که عمیقا حسش میکنم اینه که احساس میکنم 2 سال این وسط دزدیده شده! نمیفهمم کی 24 سالم شده. 10 تا پاراگراف دیگه هم بنویسم، بسط همین جملهست.
از اوایل ترم که برنامهم معلوم شد، دیدم 30 آذر روزیه که آخر وقت از دانشگاه میام و کلی تو ترافیک میمونم و واقعا پنچرم. از هفته پیش خط و نشون کشیدم که کیک نگیرن و سعی نکنن مثلا منو مقابل عمل انجام شده قرار بدن. یکم هم دندون نشون دادم که بدونن اگه گوش ندن، پارس میکنم و پاچه میگیرم! با رزومه مقبولی هم که اخیرا ارائه دادم، شاید براشون دور از ذهن نباشه. شاید لوسبازیهای یه نازپرورده به نظر بیاد. بهرحال هم اون بهونه درست بود، هم با 24ه مشکل داشتم، هم … نمیخواستم اصلا! حالا دیگه واسه اون مقاومتهای داییم واسه تولدبازی، حداقل یه حدس دارم!
امروز تو دانشگاه بیشترشو تو خودم بودم. میزون نبودم. بعد از پنج سال و خردهای، رسیدم به ترم آخر و حالا این روزها انگار تنها کاری که نمیتونم/نمیخوام بکنم، درس خوندنه. کلا تو برنامهم هم بود به این 24ه فکر کنم و اگه شد برگشتنی تو ترافیک هم یکم گریه کنم. نشد.
تبریکهای توی فیسبوک رو که جواب میدادم، نیشم باز بود.
تو خونه هم شام شد کباب. شیرینی بود و … . چند تا تبریک، با یه تراول پنجاه تومنی و چند تا بوس. انگار فقط کیک و عکس تحریم بود! اولین فکری که تراول پنجاه تومنی به ذهنم میاره، پول ویزیت روانپزشکه! این یکی دو ماهه، تگرتول هم تونسته تو جدول هزینهها مقام خوبی کسب کنه. نه که دستمون به دهنمون نرسه؛ ولی بعضی وقتا خرج این چیزا انقد زیاد میشه که میگم فقط کار کنم و حداقل خرج اینارو دیگه خودم بدم.
الان دیگه ترسم از 24ه هم ریخت. رفت تومون دیگه. چیزی هم که اتفاق افتاده رو فقط میشه قبول کرد.

بیان دیدگاه