اذکار عالی مشعشع! (عکس)

گاهی ابزار خوب هم به احساس خوب کمک زیادی میکنه!
کاری به «اولیاءالله کت و کلفت» ندارم. اکثر آدما ذکر میگن که اضطرابشون کم بشه و آروم بشن. حالا هرچقدر شواهد دیدنی و ملموس، قشنگتر و روشنتر، امید به لطف و رحمت خدای «پاک» و «طاهر» و «خوب»، بیشتر!
به اون سادگی، به این مزخرفی
خودتحقیقیای که قرار بود انجام بدم تا میزان احتمال دوقطبی داشتنم رو مشخص کنم، کماکان در جریانه. دو هفته از اون تصمیم گذشته.
نتیجهگیری فعلیم اینه که:
شرایط پایهای زندگی فعلیم (از نظر شخصی و روحی) مزخرفه. یعنی من دو حالت متضاد ندارم. بلکه عملا یک حالت بَده که غالبه. اون زمانهایی که احساس میکنم خیلی خوبم، در حقیقت تونستم مزخرفی جاری رو تحت کنترل بگیرم. «بیشتر» هم با «بیخیالی»(مقاومت و تحمل و کنار اومدن)+«اعتمادبهنفس» که تو چند سال اخیر تقویتشون کردم.
ستونهای اساسی این شرایط نامساعد هم فکر میکنم «نارضایتی از عملکرد شخصی» (که شاید فقط هم در حوزهی درسی صادقه) + «تنهایی»ه. تنهاییای که چندین ساله یاد گرفتم باهاش زندگی کنم. حتی احساس خلأ و نیاز بقیه رو وقتی تنها میشن نداشتم. حالا طبیعت خودم بوده یا با سرکوب درونی خودم رو عادت داده بودم، الان دقیقا نمیدونم. ولی طی چند ماه اخیر دیگه از تنهایی بدم میاد. قبلا اصولا به چیزی تحت عنوان «پایه» یا «همراه» نیازی نمیدیدم. ولی الان تو بعضی موارد خلأش رو احساس میکنم. وقتی کسی تماس میگرفت و تمایل به ارتباط داشت، نیازش برام عجیب -وحتی شاید نشانهی ضعفش- بود. اما الان خودم هم کمی تا قسمتی نیازمند شدم.
اون نارضایتی درسی، تو یه جور برزخ قرارم میده. از یه طرف رشتهم رو واقعا تنها رشتهی مورد علاقهم یا ارضاکنندهم میبینم. از طرف دیگه وقتی تلاشی که میطلبه رو نمیکنم، احساس بدی بهم دست میده و حتی گاهی از فکر کردن به ارشد (چه خوندن برای کنکورش، و چه ادامه دادنش) میترسم!
البته اهمیت یه رشتهی مهندسی درست و حسابی هم هست. شاید اگه هیچ دغدغهی مالیای نداشتم، میرفتم طرف سینما و نوشتن. شاید.
برای تنهاییه هم فعلا هیچ راه حلی نمیبینم. اشخاصی که میتونم باهاشون ارتباط گرمی داشته باشم، چندان دردسترس نیستن.
نکتهی غیرخطی این دوره اینه که برای بار دوم شروع کردم به خوندن «رهایی از دانستگی» کریشنامورتی. دفعهی اول که درست نفهمیدم چیه و کمی تا قسمتی منگم کرد (و حتی شاید باعث شد خیلی از مذهب فاصله بگیرم). این دفعه -با توجه به اینکه یک سالی هم از دفعهی اول گذشته- بهتر میفهممش. ولی چون حرفهاش با حرفها و نظریات معمول و شنیده شده، تفاوتهای اساسی داره، یه جورایی -حداقل تا وقتی درگیرشم و درست نتونستم جمعبندیش کنم- شرایطم رو پیچیدهتر میکنه و جمعبندی از شخصیت و نیازهام رو سختتر.
ولی نمیتونم هم ولش کنم. شاید یه نظریهی جدید برای درگیرشدن میخوام. شاید واقعا اگه بتونم چیزی رو که بیان میکنه درک کنم، به یه آرامش درست و حسابی برسم. چیزی که نوید میده -اگه آدم ازش نترسه!- وسوسهکنندهست.
«به همین سادگی» میرکریمی رو دوباره دیدم. خیلی برام لذتبخشه. سکوت فیلم که برجستهترین نواش، زمزمهی طاهرهست (که وااااقعا دیوونهم میکنه). و برجستهترین دیالوگش برای من، اونجا که با نگاه به وسعت کودکیش میگه:
اون موقع بابا کجا بود؟!
خونه «گرگ و میش» رو هم دوست داشتم (با اون دیش روش و کامپیوتر توش!)؛ سریال «مروارید سرخ» رو هم دوست داشتم. وقتی «پروانه معصومی» توی «مردم ایران سلام» از زندگی نیمهروستاییشون میگفت، با هیجان گوش میدادم.
غول شب
اولین بار توی اورکات بود که خودم رو با همچین چیزی توصیف کردم:
اون موقع فکر نمیکردم، روزی برسه که بالا پایینهام به اندازهی امروز برسه و انقدر نزدیک به هم.
صبحش از سر شنگولی، یه نمه رو هوا راه برم و با آهنگی که میشنوم، ریتم بگیرم؛ برم پیش دوستام و کلی بخندم و غروب که میخوام برگردم، مثل ساختمونی باشم که که جوری زمین زدنش که فقط ازش یه کپه خاک مونده.
برگشتنی گفتم دیگه راه نداره؛ حتما باید بفهمم بالاخره این «دوقطبی» کوفتی رو دارم یا نه؟ بالاخره یه مرگیم هست دیگه.
نوشتههای فارسی روی نت که تقریبا همه یکین و فوقالعاده پراکنده و کلی.
انگلیسی هم مقالهی ویکیپدیا رو یکم خوندم. اصلا نمیتونم تمرکز کنم همهشو بخونم.
ولی علائم کلیش، با وضع من انطباق کامل نداره. مثلا من اونقدرا هم که این میگه شنگول نمیشم؛ اگه شب نخوابم، از اون انرژیای که این میگه نیست.
نمیدونم به کجا برسه. فکر کنم باید به هر زوری شده یه کاغذ بردارم و از تغییرمودهام log بردارم. بلکه یه روندی پیدا کنم.
پیش آمپولزن تا روانکاو هم که برم، باید بتونم یه چیز جمع و جور براش تعریف کنم دیگه.
بعدش نشستم فیلم ببینم. بعضی وقتا بعضی فیلما -به شکل عجیبی- واقعا به موقع دیده میشن. نمیدونم چند هفته پیش بود یا چند ماه پیش؛ یکمش رو هم دیدم؛ ولی مودش نبود. دیروز هم خواستم ببینم، نشد؛ حتی دیسکش تو کامپیوتر مونده بود. امشب دیدم:
American Beauty
احساس میکنم، امشب واقعا همچین چیزی میطلبید.
البته این احتمال رو هم رد نمیکنم که شاید فقط یه چیزی میخواستم که روش تمرکز کنم و وحشی بشم؛ اونجوری که دوست دارم و خوبه؛ بخوام بدرم (نه به هیچ شکل متجاوزانه یا آزارندهای).
یکمش فاز شبه.
شب زمانو کش میده.
شایدم یه احساس احمقانه به نظر بیاد. اما گاهی اگه احساس کنم تو طول روز -که معمولا خبری از سکوت نیست (البته این سکوت، تاریکی رو هم شامل میشه! نور محدود برای کار خودم، مثل نوریه که روی سن، سوژه رو تعقیب میکنه و متمرکزکنندهست.)-، کار قابل توجهی نکردم، شب که میشه دوست ندارم سریع بگیرم بخوابم. انگار شب یه تایم اضافیه که از زندگی آدم حساب نمیشه! میشه باهاش هر کاری کرد.
گاهی اگه کاری باشه که انجامش «باید» داشته باشه، با رسیدن وقت متعارف خواب، تعطیل میشه؛ و کار «دلخواه»، بدون عذاب وجدان شروع میشه…
هیچ مزاحمتی نیست…
همه «کی» و «چی»، خفه…
اممممممممم…
راستی یکی از دیالوگهای جالب این فیلمه، این بود:
I need to remember
یه آدم، یا واقعا باید حافظهی محشری داشته باشه، یا باید کلی روی خودش و حافظهش و تمرکز و مراقبه، کار کرده باشه که بتونه تصویر کلی رو ببینه.
اکثر اوقات، چیزهای مختلف و پخش و پلا رو یادمون میره و از هم جدا میشن. یا باید یه جوری تمرکز کنیم تا یادمون بیاد، یا به هر جون کندنیه، دیدن تصویر کلی رو یاد بگیریم.
وایسم و از خودم سوال کنم و به خودم جواب بدم. همونجوری که میخوام مشکل و وضع کسی غیر از خودمو حلاجی کنم.
برام کار سختیه. شاید چون وقتی مودشو دارم به حرف کسی گوش بدم، «مود دارم»؛ و وقتی خودم کف زمینم، خب «مود ندارم».
وقتی یه چیز تو جلوته، یه چیز تو عقبت، یه چیزم تو دهنت، جزاینکه خودتو شل کنی، چیکار میتونی بکنی؟!
(توضیح عنوان: پسرم بابا! در مثل مناقشه نیست! سوراخ کم آوردم، اینجوری مثال زدم! تازه خیلی بیشتر از اینا بهم فشار میاد؛ ولی توی عنوان مطلب نمیتونستم سوراخ دماغ و گوش و … رو هم اضافه کنم!)
اگه هنرمند بشی، زندگی فعلیت چه تغییری میکنه؟
سوالیه که مجریهای NEXT PERSIAN STAR کانال TV PERSIA (نِگی و محمد)، از اکثر شرکتکنندهها -خصوصا جوونترها- میپرسن.
مهران – شاهینشهر اصفهان (۲۳-۲۲ ساله)
خوند.
نشون داد اونقدرها هم کار نکرده. رامین زمانی «جنس صداشو دوست داشت»، اما لازم بود بیشتر کار کنه.
بعدش محمد تو مصاحبه ازش سوالی با همین مضمونی که گفتم پرسید و برای توضیح بیشتر، گفت مثلا الان درس میخونی؟
پسره با یه خنده گفت آره؛ خندهای که انگار از یه چیز خجالت بکشی و نخوای ازش چیزی بگی(!)؛ گفت چی؟ یکم مکث کرد؛ اما وقتی دید باید جواب بده، گفت «برق».
گفت خب تو اگه هنرمند بشی (همون NPS)، برقو ول میکنی؟
پسره گفت: «بله؛ صددرصد» .
این جواب همونقدر برام عمق داشت که بازی دیکاپریو توی Departed وقتی که بعد از یه مدت تنهایی و بیارتباطی و دیدن جنایت و رذالت و نقش بازی کردن جلوی جنایتکارها، انگشتهای زنه رو توی موهاش حس کرد.
از رشتهم بدم نمیاد. شاید بتونم بگم تو همهی رشتههای آکادمیک، بالاترین انتخابمه.
اما حجم و فشار و وقت؛ مانع بعضی چیزها شدن و … .
چند شب پیش، از نویز و تداخل و اعوجاج و فوریه، نشخوار چندسالهی اینکه «ارشد بخونم یا نه؟»، که با نصب ویندوز ایراددار قاطی شده بود و با کسی که به هیچ صراطی مستقیم نیست و پتک تنهایی، خسته شده بودم و عصبی. کتاب «داستان» (یه کتاب معروف درمورد فیلمنامهنویسی*) رو از «زیر» کتابهای روی میز کشیدم بیرون و باز کردم بلکه فاز جدیدی بهم بده. همینجوری کشکی برگههاشو بر میزدم (میدونم با بر زدن پاسور فرق داره؛ ورق زدن هم که نیست؛ نمیدونم چی بهش میگن! «چهار انگشتم به جلد بود و شستم، دانه دانه به برگهها، اجازهی رها شدن میداد»!) که رسیدم به این جمله:
نویسنده باید از راه نوشتن زندگی خود را تأمین کند
نوشتن در کنار چهل ساعت کار در هفته غیرممکن نیست و تاکنون هزاران نفر از عهده آن برآمدهاند. اما دیر یا زود خستگی بر شما غلبه میکند، تمرکزتان از دست میرود، نیروی خلاقه خود را از دست میدهید و وسوسه میشوید کار را رها کنید.
یعنی رسما به کسی که از خشکی، به دامان هنر پناه برده بود، گفت «برو گمشو! کار تو نیست!»
باید تو اون لحظهی خاص جای من باشید، که خوردن رو حس کنید.
نمیدونم هرچقدر هم خودمو جر بدم و سعی کنم کاربیشتری رو توی زمان کمتری انجام بدم و از نظر روحی خودمو بیشتر کنترل کنم، چقدر میتونم جنبههای مختلف و متفاوت مورد علاقهم رو در کنار هم داشته باشم؟
بالا پایین شدنهای روحیم هم نمیذاره روی یه چیز تمرکز کنم.
گاهی به سرم میزنه که مشکل دوقطبی دارم. بعد میخوام برم دربارش تحقیق کنم ببینم واقعا علایمش رو دارم یا نه؟
فرداش که بلند میشم، خیلی شنگولم و اصلا حتی فکر کردن به اینکه همچین مشکل روانیای داشته باشم به نظرم مسخره میاد؛ اصلا میگم بابا حالا یه ذره سرحال نبودم دیگه!
و باز میره تا دفعهی بعد که بریزم به هم…
_____________
*داستان؛ ساختار، سبک و اصول فیلمنامه نویسی – رابرت مککی (Robert McKee)
وقتی برسم …، یه دل سیر …

شب از ختم برمیگشتیم. تو یه هفته انقدر پشت فرمون نشسته بودم که از تماس ماتحتم با صندلی نرم ماشین متنفر شده بودم. خیلی خوابم میاومد. سعی میکردم تو جادهی تاریک، نذارم چشمهام مست و محو چراغ ماشینهای دیگه بشه و همه رو به فاک بدم. میخواستم برسم خونه و بگیرم مثل … بخوابم.
تو راه که بودیم برای بار چندم زنگ زد به بابام که «کجایید؟». بعد از ۱۰ روزِ اول سربازیش برگشته بود خونه.
رسیدیم خونه، جلوی تلویزیون روشن روی زمین خوابش برده بود؛ پتو رو تا سینهش بالا کشیده بود؛ پلیور آبی نیروی هوایی تنش بود و عوضش نکرده بود؛ کنترل رسیور، مثل اسلحهای که میذارن دست کسی که میخوان القا کنن، خودش خودشو کشته، به دستش آویزون بود.
بغلش یه پیاله بود؛
پر از پاستیلهای رنگ و وارنگ!
ضیافت عشق

یه سوال از دخترها و خانمها: بچه، یادگاری خوبی از طرفه؟!
الان فقط ما دو تاییم
یه روز، فقط یکیمون میمونه
گریزی ازش نیست.به خاطر همینه که باید الان، تا جایی که میتونیم همدیگه رو دوست داشته باشیم؛
تا وقتی شانس با هم بودن رو داریم.دوستت دارم.
…
من فقط یکم خوشبختی (شادی) میخواستم
پس چشمهام رو بستم و پریدم.باشه؛ پس دفعهی بعد،…
میدونم؛ دیگه نپرم.
نه نه نه؛ بپر!
بپر؛ اما با چشمهای باز.
…
خدا از ما متنفر نیست هَری؛
اگه بود، قلبهای ما رو انقدر شجاع نمیآفرید.
…
مدیریت شلم شوربا

یکی دو هفته قبل از شروع ترم
اکثرشون مشخصه چیَن دیگه. فقط اون دو تا کوچیکه که سمت چپ هستن: دیوان حافظه که روی دفتر اول مثنوی (انتشارات کاروان) گذاشته شده.
خیلی دیگه از نصفهموندهها هم از اون موقع، توی قفسه، جلوی بقیهی کتابها، روی هم چیده شدن و الان جلوی چشمم هستن.
با شروع ترم، «ظاهرا» اینا رو کنار گذاشتم و کتابهای درسیم رو گذاشتم اینجا. اما زمینههاییه که فکرم توشون وول میخوره.
حالا به همهی این تنوع، اضافه کنید:
کلی فیلم که میخوام ببینم و روی میز و توی کشو و جاهای مختلف رو هم چیده شده
کلنجار رفتن با کامپیوتر از نوع لینوکسی
رشتهی تحصیلی از نوع مخابرات
(و البته خدا کنه جلوی تلویزیون -ماهواره- ولو نشم! چون توی ماهواره هم به همهی زمینهها علاقه نشون میدم!)
دلیلش هم این نیست که بره خودم چیزی مثلا تحت عنوان «تئوری کمال» تعریف کرده باشم!
فقط ناخودآگاه همهی این زمینهها قلقلکم میده و آدم هم قاعدتا نمیتونه جلوی قلقلک از این نوع مقاومت کنه.
میخوام بدونم اصولا چند درصد آدما، سراغ این همه زمینه با هم و یکجا میرن. میدونم کم نیستن. شاید خود شما هم اینجوری باشید.
اما فکر کنم حداقل یه قاعدهی کلی رو بشه دربارش حدس زد:
[فکر میکنم] کسایی که رشتهشون علوم انسانی یا هنر باشه، نیاز خاصی احساس نمیکنن «به صورت جدی» طرف تکنولوژی و بهخصوص IT بیان. اما برعکس، کسایی که به این موارد علاقه دارن و باهاش درگیرن، -به خاطر نفسِ انسان بودنشون- ناگزیر هستن که طرف اون زمینهها هم برن.
از تحلیل ماهیت این تنوع و «همهچیخواهی» که بگذریم، میمونه مدیریتش.
حوصلهشون که مسلما هست (بالاخره این طیف همه چی رو دربرمیگیره و اونقدر تنوع داره که هر موجود دوپا، در هر شرایطی حوصلهی حداقل یکیشون رو داشته باشه!)
اما چیزی لازم داره به اسم «وقت».
مشکل همینجاست.
مدیریت زمان
و [چیزی که چند وقته به سرم زده،] تندخوانی
این دو تا رو هنوز دارم تو ذهنم نشخوار میکنم!
بره تندخوانی، دمدستترین چیز، کتابی بود که از قبل تو خونه بود. بیشترشو خوندم. توضیحات و مطالبش رو هم گرفتم. میمونه انجام دادن تمرینهای خود کتاب، که خودش میشه یه فعالیتِ تشنهی وقت.
داستان «تیز کردن تبر» رو شنیدم. اما خب… (میگم که نشخوار کماکان ادامه داره)!
باز اگه سعی کنم تو چیزهایی که «میخوام بخونم» تکنیکهاش رو مدنظر قرار بدم، شاید بهتر باشه تا خود تمرینهای این کتاب.
والا در مورد برنامهریزی هم، توی این شرایط، حتی فکر کردن بهش برام ترسناکه!
نهایت تجربهی برنامهریزی من، سالی بود که پشت کنکور بودم و در قالب جدول برنامهریزیای که هر هفته مینوشتم، زندگی میکردم؛ زندگی که نه، فقط درس میخوندم (چون «واقعا» ابعاد دیگهی زندگیم تعطیل بود)!
حالا اگه بخوام این همه جنبه روی کاغذ بیارم و وقت رو بینشون تقسیم کنم، آخرش فکر کنم مثل سکهی ۲۵ تومنیای بشه که به گدا میدی و کوبیده بشه تو صورتم!
اما نهایتا -هر چقدر هم نشخوار کنم!- فکر کنم مجبور باشم برگردم سراغ همینا.
نظری؟
پیشنهادی؟
پ.ن. Self-Discipline :)






بیان دیدگاه