مشاهده ولتاژ بین دو نقطه در اسیلوسکوپ پروتئوس (عوض کردن زمین اسیلوسکوپ در پروتئوس؟!)
اسیلوسکوپ Proteus چهار تا کانال داره؛ اما هیچ پایهای برای زمین نداره. چون همون Ground که توی Terminal mode هست رو به عنوان زمین همه کانالها در نظر میگیره.
حالا اگه بخوایم ولتاژ بین دو نقطه (و نه ولتاژ بین یک نقطه و Ground) رو توی اسیلوسکوپ ببینیم، باید چیکار کنیم؟ باید یه زمین دیگه تعریف کنیم؟!!
یه راه ساده داره:
مثلا ولتاژ بین نقاط A و B مورد نظره. میدونیم که:
VAB=VA-VB
پس نقاط A و B رو به کانالهای A و B اسیلوسکوپ وصل میکنیم و شبیهسازی رو اجرا میکنیم. روی بخش کنترل کانال B، دکمه Invert رو کلیک میکنیم (که «منفی B» رو به ما بده) و روی بخش کنترل کانال A، دکمه A+B رو کلیک میکنیم. چیزی که توی اسیلوسکوپ نشون داده میشه، همون VABست.
خیلی دور، خیلی نزدیک
یه قرآن خوشدست (!) خریدم. یه کتاب مخابراتی متلبی. دنبال یه کتاب راهنمای آیسی دیگه هم بودم که انقدر گفتن نداریم، دیگه عقم میگرفت از مغازه بعدی بپرسم. همینجوری در روند درو کردن انقلاب و حومه، یه پاساژ نیمه تاریک نیمه متروک هم دیدم و چند قدمی رفتم توش و با آهسته کردن قدمهام دیدم اثری از «دانشگاهی» و «فنی مهندسی» و «الکترونیک» نیست و برگشتم بیرون.
کتابه که پیدا نشد، رفتم جایی که قرار بود برم؛ یه آموزشگاه طراحی. زنگ زدم و در باز شد و رفتم و سراغ طرفی که بهم گفته بودن رو گرفتم؛ از لای هنرآموزان رد شدم و رفتم تو دفتر. مدیر خانوم داخلی چند ثانیهی کوتاهی زل زد بهم و بعد طبیعی ادامه داد. احتمالا چون معرفم من رو اینجوری توصیف کرده بود: «شبیه خودمه؛ ولی مقنعه نداره»! ولی فکر میکنم سه سال پیش هم سر پایاننامهی این آشنامون دیده بودیم همدیگه رو. توی عکسهایی که قرار بود از جلسه و داوران و حضار بگیرم -اگه این همون بوده باشه- به صورت و نیمرخ ایشون، ارادت خاصی به خرج دادم. گرچه قرار نبود عکسها دست من باشه یا به دستم برسه؛ ولی عکاس باید زیبایی کادرو تشخیص بده خب!
تو مبتدی بودنم شکی نبود؛ ولی باید تست میدادم تا معلوم شه تو «خطها و اینا…»چهجوریَم. استاد محترم برای پی بردن به عمق فاجعه گفت خیلی راحت سعی کن این مدلو بکشی. منم اولش چشمامو تار کردم که خطهای دور دخترک نوجوون به چشمم بیاد و بتونم اول یه طرح ساده و کلی ازش بکشم. ریز ریز داشتم ادامه میدادم. وسط پاهاش بودم که گفت کافیه. گفت دستم میترسه و … . قرار شد یه روزنامه اطلاعات بگیرم و با ذغال توش دایره بکشم.
از اونجا که زدم بیرون، زنگ زدم به کسی که آمار اینجا رو بهم داده بود که: وسایلو از کجا بخرم؟ آدرس داد. برگشتم طرف انقلاب. آدرسو پیدا کردم. همون پاساژ کوچولو تاریکه بود که چند ساعت قبلش احساس میکردم هیچ ربطی به من نداره.
دوستم پرسید؛ ولی اونجا ازم نپرسیدن که واسه چی میخوام طراحی یاد بگیرم. بهشون هم ربطی نداشت خب. اینجا مینویسم:
- دوست دارم بتونم چهره و بدن آدم بکشم
- پیشگیری از افزایش فشار و جنون
- یه عرصه جدید مشغول شدن؛ که به درون و دل مربوطه
و . . .
به اون سادگی، به این مزخرفی
خودتحقیقیای که قرار بود انجام بدم تا میزان احتمال دوقطبی داشتنم رو مشخص کنم، کماکان در جریانه. دو هفته از اون تصمیم گذشته.
نتیجهگیری فعلیم اینه که:
شرایط پایهای زندگی فعلیم (از نظر شخصی و روحی) مزخرفه. یعنی من دو حالت متضاد ندارم. بلکه عملا یک حالت بَده که غالبه. اون زمانهایی که احساس میکنم خیلی خوبم، در حقیقت تونستم مزخرفی جاری رو تحت کنترل بگیرم. «بیشتر» هم با «بیخیالی»(مقاومت و تحمل و کنار اومدن)+«اعتمادبهنفس» که تو چند سال اخیر تقویتشون کردم.
ستونهای اساسی این شرایط نامساعد هم فکر میکنم «نارضایتی از عملکرد شخصی» (که شاید فقط هم در حوزهی درسی صادقه) + «تنهایی»ه. تنهاییای که چندین ساله یاد گرفتم باهاش زندگی کنم. حتی احساس خلأ و نیاز بقیه رو وقتی تنها میشن نداشتم. حالا طبیعت خودم بوده یا با سرکوب درونی خودم رو عادت داده بودم، الان دقیقا نمیدونم. ولی طی چند ماه اخیر دیگه از تنهایی بدم میاد. قبلا اصولا به چیزی تحت عنوان «پایه» یا «همراه» نیازی نمیدیدم. ولی الان تو بعضی موارد خلأش رو احساس میکنم. وقتی کسی تماس میگرفت و تمایل به ارتباط داشت، نیازش برام عجیب -وحتی شاید نشانهی ضعفش- بود. اما الان خودم هم کمی تا قسمتی نیازمند شدم.
اون نارضایتی درسی، تو یه جور برزخ قرارم میده. از یه طرف رشتهم رو واقعا تنها رشتهی مورد علاقهم یا ارضاکنندهم میبینم. از طرف دیگه وقتی تلاشی که میطلبه رو نمیکنم، احساس بدی بهم دست میده و حتی گاهی از فکر کردن به ارشد (چه خوندن برای کنکورش، و چه ادامه دادنش) میترسم!
البته اهمیت یه رشتهی مهندسی درست و حسابی هم هست. شاید اگه هیچ دغدغهی مالیای نداشتم، میرفتم طرف سینما و نوشتن. شاید.
برای تنهاییه هم فعلا هیچ راه حلی نمیبینم. اشخاصی که میتونم باهاشون ارتباط گرمی داشته باشم، چندان دردسترس نیستن.
نکتهی غیرخطی این دوره اینه که برای بار دوم شروع کردم به خوندن «رهایی از دانستگی» کریشنامورتی. دفعهی اول که درست نفهمیدم چیه و کمی تا قسمتی منگم کرد (و حتی شاید باعث شد خیلی از مذهب فاصله بگیرم). این دفعه -با توجه به اینکه یک سالی هم از دفعهی اول گذشته- بهتر میفهممش. ولی چون حرفهاش با حرفها و نظریات معمول و شنیده شده، تفاوتهای اساسی داره، یه جورایی -حداقل تا وقتی درگیرشم و درست نتونستم جمعبندیش کنم- شرایطم رو پیچیدهتر میکنه و جمعبندی از شخصیت و نیازهام رو سختتر.
ولی نمیتونم هم ولش کنم. شاید یه نظریهی جدید برای درگیرشدن میخوام. شاید واقعا اگه بتونم چیزی رو که بیان میکنه درک کنم، به یه آرامش درست و حسابی برسم. چیزی که نوید میده -اگه آدم ازش نترسه!- وسوسهکنندهست.
«به همین سادگی» میرکریمی رو دوباره دیدم. خیلی برام لذتبخشه. سکوت فیلم که برجستهترین نواش، زمزمهی طاهرهست (که وااااقعا دیوونهم میکنه). و برجستهترین دیالوگش برای من، اونجا که با نگاه به وسعت کودکیش میگه:
اون موقع بابا کجا بود؟!
خونه «گرگ و میش» رو هم دوست داشتم (با اون دیش روش و کامپیوتر توش!)؛ سریال «مروارید سرخ» رو هم دوست داشتم. وقتی «پروانه معصومی» توی «مردم ایران سلام» از زندگی نیمهروستاییشون میگفت، با هیجان گوش میدادم.
وقتی یه چیز تو جلوته، یه چیز تو عقبت، یه چیزم تو دهنت، جزاینکه خودتو شل کنی، چیکار میتونی بکنی؟!
(توضیح عنوان: پسرم بابا! در مثل مناقشه نیست! سوراخ کم آوردم، اینجوری مثال زدم! تازه خیلی بیشتر از اینا بهم فشار میاد؛ ولی توی عنوان مطلب نمیتونستم سوراخ دماغ و گوش و … رو هم اضافه کنم!)
اگه هنرمند بشی، زندگی فعلیت چه تغییری میکنه؟
سوالیه که مجریهای NEXT PERSIAN STAR کانال TV PERSIA (نِگی و محمد)، از اکثر شرکتکنندهها -خصوصا جوونترها- میپرسن.
مهران – شاهینشهر اصفهان (۲۳-۲۲ ساله)
خوند.
نشون داد اونقدرها هم کار نکرده. رامین زمانی «جنس صداشو دوست داشت»، اما لازم بود بیشتر کار کنه.
بعدش محمد تو مصاحبه ازش سوالی با همین مضمونی که گفتم پرسید و برای توضیح بیشتر، گفت مثلا الان درس میخونی؟
پسره با یه خنده گفت آره؛ خندهای که انگار از یه چیز خجالت بکشی و نخوای ازش چیزی بگی(!)؛ گفت چی؟ یکم مکث کرد؛ اما وقتی دید باید جواب بده، گفت «برق».
گفت خب تو اگه هنرمند بشی (همون NPS)، برقو ول میکنی؟
پسره گفت: «بله؛ صددرصد» .
این جواب همونقدر برام عمق داشت که بازی دیکاپریو توی Departed وقتی که بعد از یه مدت تنهایی و بیارتباطی و دیدن جنایت و رذالت و نقش بازی کردن جلوی جنایتکارها، انگشتهای زنه رو توی موهاش حس کرد.
از رشتهم بدم نمیاد. شاید بتونم بگم تو همهی رشتههای آکادمیک، بالاترین انتخابمه.
اما حجم و فشار و وقت؛ مانع بعضی چیزها شدن و … .
چند شب پیش، از نویز و تداخل و اعوجاج و فوریه، نشخوار چندسالهی اینکه «ارشد بخونم یا نه؟»، که با نصب ویندوز ایراددار قاطی شده بود و با کسی که به هیچ صراطی مستقیم نیست و پتک تنهایی، خسته شده بودم و عصبی. کتاب «داستان» (یه کتاب معروف درمورد فیلمنامهنویسی*) رو از «زیر» کتابهای روی میز کشیدم بیرون و باز کردم بلکه فاز جدیدی بهم بده. همینجوری کشکی برگههاشو بر میزدم (میدونم با بر زدن پاسور فرق داره؛ ورق زدن هم که نیست؛ نمیدونم چی بهش میگن! «چهار انگشتم به جلد بود و شستم، دانه دانه به برگهها، اجازهی رها شدن میداد»!) که رسیدم به این جمله:
نویسنده باید از راه نوشتن زندگی خود را تأمین کند
نوشتن در کنار چهل ساعت کار در هفته غیرممکن نیست و تاکنون هزاران نفر از عهده آن برآمدهاند. اما دیر یا زود خستگی بر شما غلبه میکند، تمرکزتان از دست میرود، نیروی خلاقه خود را از دست میدهید و وسوسه میشوید کار را رها کنید.
یعنی رسما به کسی که از خشکی، به دامان هنر پناه برده بود، گفت «برو گمشو! کار تو نیست!»
باید تو اون لحظهی خاص جای من باشید، که خوردن رو حس کنید.
نمیدونم هرچقدر هم خودمو جر بدم و سعی کنم کاربیشتری رو توی زمان کمتری انجام بدم و از نظر روحی خودمو بیشتر کنترل کنم، چقدر میتونم جنبههای مختلف و متفاوت مورد علاقهم رو در کنار هم داشته باشم؟
بالا پایین شدنهای روحیم هم نمیذاره روی یه چیز تمرکز کنم.
گاهی به سرم میزنه که مشکل دوقطبی دارم. بعد میخوام برم دربارش تحقیق کنم ببینم واقعا علایمش رو دارم یا نه؟
فرداش که بلند میشم، خیلی شنگولم و اصلا حتی فکر کردن به اینکه همچین مشکل روانیای داشته باشم به نظرم مسخره میاد؛ اصلا میگم بابا حالا یه ذره سرحال نبودم دیگه!
و باز میره تا دفعهی بعد که بریزم به هم…
_____________
*داستان؛ ساختار، سبک و اصول فیلمنامه نویسی – رابرت مککی (Robert McKee)

بیان دیدگاه