خودکشی ممنوعه

بازار سید اسماعیل کجاست؟

Posted in بی‌دسته by پدرام on سپتامبر 25, 2010

همون‌جا که از شیر مرغ تا جون آدمی‌زاد، به‌صورت دست دوم و احتمالا کر و کثیف، گیر میاد. با قیمت‌هایی که فروشنده بر اساس ابتکار خودش تعیین می‌کنه. تو این مغازه‌های کوچیک و درب و داغون یا بساط این دستفروش‌ها، بعضی وقتا یه چیزهایی می‌بینی که شک نداری آخرین بار تو بچگیت دیده بودی. بگذریم.

خیابون مصطفی خمینی، پایین‌تر از 15خرداد. مثلا از 15 خرداد که برسی به مصطفی خمینی، از ضلع غربی مصطفی خمینی میای سمت جنوب، تا برسی به تابلوی «آستانه امامزاده سید اسماعیل» (سر کوچه «غفاری»).

میری تو کوچه‌ی سمت راستت (همون غفاری)، بعد از چند قدم، می‌پیچی تو کوچه سمت چپت؛ و از اونجاس که دیگه کم‌کم شروع میشه. فقط باید تو کوچه پس‌کوچه‌ها و سوراخ سنبه‌هاش بچرخی و اگه دنبال چیز خاصی هستی، از فروشنده‌ها و بساطی‌ها بپرسی دارن‌ش یا نه.
از اون تابلو، [حداقل] یکی دیگه هم یکم پایین‌تر هست؛ سر کوچه «سید اسماعیل دوم»؛ این کوچه هم باز وصل میشه به همون راسته.

آدرس بازار سد اسماعیل خیابان کوچه راسته امامزاده خیابون پانزده پونزده 15 خرداد سد اسمال آت آشغال از شیر مرغ تا جون آدمی زاد

مرکز تربیت معلم نسیبه تهران

Posted in بی‌دسته by پدرام on سپتامبر 26, 2009

مرکز تربیت معلم نسیبه تهران

آدرس: تهران – بلوار مرزداران – خیابان (کوچه) نسیبه (زیر پل یادگار امام -مسیر شرق به غرب مرزداران-)

توضیح بیشتر: از مسیر شرق به غرب مرزدارن، وقتی به پل یادگار امام (پلی که از روی اتوبان یادگار رد می‌شه) می‌رسید، روی پل نرید؛ از کنار پل برید پایین، سمت راستتون خیابون نسیبه‌ست!

مرکز تربیت بدنی دختران نسیبه، ظاهرا معروف‌تره و بیشتر به چشم میاد. کنار همونه. بین همون خیابون نسیبه و خیابون فرشتگانه. یه مرکز ورزشیه که ظاهرا استفاده عام هم داره (غیر دانشجویان مرکز)؛ حداقل بره همه رقم بانوان که آزاده!

تلفن:
۴۴۲۵۳۰۹۰
۴۴۲۵۰۵۰۴
۴۴۲۵۰۳۰۴

پ.ن. خوانندگان محترم وبلاگ از بی‌ربطی ظاهری این پست تعجب نکنن! اونکه تو گوگل سرچ می‌کنه، بهتر از من و شما حکمت این پست رو می‌دونه!

آدرس مرکز تربیت معلم نسیبه شماره تلفن مرکز تربیت معلم نسیبه دانشگاه تربیت معلم ثبت نام

جی ۵ (G5) یا جعبه لایتنر؟

Posted in بی‌دسته, تجربیات by پدرام on سپتامبر 7, 2008

جواب: «جعبه لایتنر»

چراش رو عرض می‌کنم.

در زیر می‌خوانید:
- در مورد جعبه‌ی لایتنر
- در مورد جی ۵
- بیان تفاوت‌های این دو و مقایسه‌شان
- پیشنهادی برای یک حالت خاص در جعبه لایتنر

اول بره کسایی که اصلا نمی‌دونن قضیه چیه یه

مقدمه‌ی خیلی کوتاه در مورد جعبه‌ی لایتنر

مرحوم لایتنر اومد بر اساسی یه سری از اصول علمی -از جمله منحنی فراموشی ابینگ هاوس- جعبه‌ای رو طراحی کرد که باهاش می‌شه مطالب مختلف رو حفظ کرد. با این ویژگی که فقط زمان‌هایی که واقعا حافظه‌ی آدم نیاز داره، یه مطلب خاص رو مرور کنه و از مرورهای غیرضروری هم جلوگیری کنه.
یعنی مثلا توی این اصول علمی اومده که تا ۲۴ ساعت بعد از اولین آشنایی با اون مطلب، پیک فراموشیه؛ پس باید توی ۲۴ ساعت اول، یه بار این مطلب مرور شه و اگه فراموش نشده بود، بره به خونه‌ی بعدی جعبه تا در زمان حساب شده‌ی بعدی هم مرور شه.
این یه جعبه‌ی پنج خونه‌ای هستش.
دیگه من در مورد نحوه‌ی ساخت و کارکردش اینجا توضیح نمی‌دم؛ چون به اندازه‌ی کافی جاهای دیگه توضیح داده شده؛ و هدف من هم اینجا بیشتر معرفی و مقایسه‌ست (برام عجیبه که یه عده جی پنج و لایتنر رو یه چیز می‌دونن و اصلا از تفاوت هاشون خبر ندارن!).
صفحه‌ی انگلیسی ویکیپدیا در این مورد
به علاوه‌ی چهار تا لینک که به زبان فارسی در مورد این جعبه و نحوه‌ی ساختش که اگه باهاش آشنایی ندارید، توصیه می‌کنم همه رو ببینید (واقعا چیز به درد بخوریه؛ به خصوص برای یادگیری زبان‌های مختلف):
۱, ۲, ۳, ۴

حالا تو این راهنماها گفته جعبه رو بسازید؛ ولی اگه بخواید توی اکثر کتاب‌فروشی‌ها و لوازم‌التحریری‌ها، جعبه‌ی آماده هست.

در مورد جی ۵

چیزی که بالا خوندید، وجه پیشینه‌ای و بین‌المللی قضیه بود.
اما در ایران شخصی به نام «مهدی مالکی نژاد» مالک موسسه «پگاه – مالکی» که مقر اصلیش توی کرج هستش، چند سال پیش اومد و توی این روش یه تغییراتی داد و رفت توی ثبت اختراعات ایران اونو تحت عنوان «فکر افزار جی۵» به نام خودش ثبت کرد.
خب حالا مونده بود مسئله‌ی بازاریابی و فروش ایده‌ی آقای لایتنر که با تدبیر (!)‌ جناب مالکی تصحیح (!) شده بود.
به مرور شروع کرد به اضافه کردن زلم زیمبوهای مختلف به این محصول و طراحی و تراشیدن (!) دلیل و فلسفه، برای هر کدومشون! و از طرف دیگه تبلیغات گسترده از تراکت و بروشور و اینجور چیزا تا تبلیغ توی مجلات پرخواننده و حتی چند بار تبلیغ توی تلویزیون.
البته از حق نگذریم، همه‌ش هم الکی نبود. کار خوب هم توش بود.
به نظر من ۳ تا کارش به درد می‌خوره. نمی‌گم «فکرش»؛ چون واقعا فکر خاصی نمی‌خواد؛ مهم اینه که یکی باشه و این چیزا رو به تولید انبوه برسونه:

۱) چاپ فیش‌ها[ی خام] (قطعه کاغذهای کوچک مورد استفاده در این جعبه): درسته که این اصلا چاپ نمی‌خواد. ولی خب این اومده برامون کاغذهارو توی یک قطع مناسب بریده و خط‌کشی هم کرده. حالا می‌شه به اینکه کنارش آدرس سایتش رو گذاشته اهمیتی نداد.
توضیح: این یه سری فیش‌های آماده‌ی چاپ شده هم داره که مطالب مختلف رو روشون چاپ کرده (کتاب‌های درسی، کتاب‌های زبان انگلیسی و …)؛ اینجا منظور اونا نیست. منظورم فیش‌های خالی یا به قول خودش فیش‌های «خام» هستش.

۲) کیف حامل فیش‌ها: کیف کوچیکی که متناسب با ابعاد همون فیش‌های تولیدی خودش ساخته شده و به شما این امکان رو می‌ده تا فیش‌هایی رو که باید در اون روز مرور کنید، با خودتون همراه داشته باشید تا در وقت‌های مرده‌تون (که خودتونم می‌دونید تقریبا همیشه هست؛ تو تاکسی، اتوبوس، مترو، سر قرار منتظر موندن (!)، الزام به بودن در جایی که براتون جذابیتی نداره (!) و …) فیش‌ها رو مرور کنید.
چون تا حد امکان هم خلاصه برداری توشون رعایت شده، نیازی به تمرکز چندانی نداره. مثلا ممکنه شما یه جا نتونید تمرکز کتاب خوندن رو داشته باشید؛ ولی یه فیش رو توی چند ثانیه می‌تونید بخونید.

۳) تبلیغات خیلی خیلی زیاد برای معرفی این روش و مصاحبه با افراد موفق: درسته روش لایتنر رو «تحریف» کرده؛ ولی به هر حال ملت با همین روش این آقا هم آشنا بشن، از هیچی بهتره؛ چه بسا باعث بشه دنبال خود جعبه لایتنر هم برن. از اون گذشته، مصاحبه‌های تبلیغاتی زیادی که این موسسه با افراد موفق (در هر زمینه‌ای) انجام می‌ده، انگیزه و انرژی زیادی به فرد می‌ده. حالا اونا این کارو بره فروش جی‌۵ هاشون می‌کنن. ملت می‌تونن با همون روش لایتنر، بهتر به این موفقیت‌ها برسن.

۴) انتقال تجربیات: اینو خیلی از افراد دیگه هم می‌تونن انجام بدن (مثلا خود من آخر مطلب برای جعبه‌ی لایتنر، گفتم که تو یه حالت خاص چی‌کار می‌کنم). در حقیقت هر کسی که مدتی با جعبه لایتنر کار کنه، یه آزمون و خطایی انجام داده و یاد می‌گیره که چه کارایی بکنه که وقتش کمتر تلف بشه و بازدهی بیشتری داشته باشه. و خیلی تجربیات دیگه. اینم مثلا تو دفترچه‌ای که که همراه جعبه بود یه همچین چیزایی رو گفته. که البته الان که یه عده می‌یان و تو اینترنت تجربیاتشون رو می‌نویسن، دیگه اون هم کم‌رنگ می‌شه.

ولی بقیه‌ش دیگه تلکه کردن مردمه!
عوض کردن جنس و مدل جعبه‌ها، گذاشتن اسم‌های عجیب و غریب روشون، عوض کردن مدل کیف و …
یه روز جعبه پلاستیکیه و دو ردیفی (که اندازه‌ش هم کلی از فیش‌هایی که خودش ساخته بزرگتره!!)؛ فرداش می‌یاد با پلاستیک شفاف (کریستالی) می‌زندش و یه اسم دیگه روش می‌ذاره؛ پس فرداش یه مدل دیگه می‌سازه می‌ذاره تو یه کیف کارتنی دسته دار خیلی گنده که عکس قدی خودش رو روش زده! VCD و کاست می‌ذاره توش و همون حرفارو به صد شکل مختلف می‌گه؛ بره پر شدن بقیه‌ش هم توصیه‌های روانشناسی و حتی پزشکی می‌کنه که مثلا زیاد آب بخورید تا زیاد ادرار کنید که سموم بدنتون دفع شه و شاد باشید!!!!!!
و همین طور روز به روز از این کارها و تبلیغ‌ها و زدن شعبه‌های جدید و … که بتونه هر روز بیشتر از روز قبل بفروشه.
حتی اون دوره‌ای که من اینو خریدم تازه یه شکاف بین نسل‌ها (!) هم پدید اومده بود! اندازه‌ی فیش‌ها رو عوض کرده بود؛ جعبه‌ی قدیمی‌ها تقریبا بلااستفاده مونده بود!!!!!!

جمع‌بندی:
اول اینکه «جی ۵» نخرید!
دوم اینکه به نظر من از کل محصولات این موسسه کیفش و فیش‌های خام آماده‌ش به درد می‌خوره (اگه جای دیگه و تحت عنوان دیگه همچین چیزایی رو ارزون‌تر گیر آوردید خب اونا رو بخرید). بعضا اگه دفترچه راهنمای کوچیکش (که یه بخش‌هاییش خالی از فایده نیست) و برشورهاش (که مصاحبه‌ها توش هست و تو اینترنت هم هست و می‌تونه به آدم انرژی بده) به پستتون خورد، یه نگاهی بهش بندازید بد نیست.

تفاوت روش جی ۵ با جعبه لایتنر و مقایسه‌ی این دو

درسته که گفتم این مالکی هر چند وقت یه بار یه زنگوله‌ای پای این جی‌۵ ش می‌بنده؛ ولی فکر نمی‌کنم تا ابدالآباد روشش رو تغییر بده.
حالا فرق روش «جی پنج» با روش اصلی -که لایتنر باشه- چیه؟

۱

توی جعبه‌ی لایتنر ما یه سری جداکننده داریم که فیش‌های مربوط به روزهای مختلف رو از هم جدا می‌کنن.
یعنی اگه مثلا شما توی روز الف، ۵۰ فیش و توی روز ب ۱۵ فیش و توی روز ج فقط یک فیش وارد جعبه «لایتنر» کنید، سیستم طوری طراحی شده که چه اون ۵۰ فیش الف، چه اون ۱۵ فیش ب و چه اون یک فیش روز ج رو سر فرصت مناسب مرور کنید.
یعنی کاغذهای جداکننده، باعث نظم کار می‌شن و کار خیلی دقیق پیش می‌ره.

اما تو این روش حضرت مالکی (!) اصلا چیزی به اسم جداکننده وجود نداره!
اصلا هم به این فکر نکنید که تدبیر دیگه‌ای جایگزینش شده‌ها! نه!

توی روش «لایتنر» شما دسته‌ی اول فیش‌های هر خونه (که با جداکننده‌ها مشخص می‌شه) رو بر می‌دارید؛
توی روش «جی ۵» شما با یه مقیاس از اول خونه فیش برمی‌دارید؛ مثلا یه انگشت، یا نیم سانت، یا چیزایی مثل این!!!!!!!
حالا بیاید فرض کنیم این مقیاس ثابته (یعنی توی کم و زیاد شدن مثلا خطا نداره!)؛ مثلا (با اندازه‌ی فیش‌های چاپ این موسسه) بشه ۵۰ تا فیش.
دیگه کاری به این نداره که شما یه روز ۱ فیش نوشتی یه روز ۱۰۰ تا! گرفتید چی شد؟ عملا گند می‌زنه به نظم طراحی شده توسط آقای لایتنر!

حالا این مالکی به این موضوع (البته نه از این بعد که من بهش نگاه کردم) افتخار هم می‌کنه و می‌گه ما محدودیت‌ها و تنگناهای زمانی جعبه‌ی لایتنر رو (که مثلا فلان دسته که جدا شده، بره فلان روزه) برداشتیم!

اگه شما مرتب کار رو ادامه بدید که پرواضحه جعبه لایتنر دقیق تره.
اما اگه بینش هم وقفه‌ای بندازید، مشکل خاصی پیش نمی‌یاد. ممکنه به خاطر وقفه‌ای که افتاده، یه سری رو یادتون نیاد و مجبور شید بفرستیدشون به خونه‌ی اول که مجددا تکرار می‌شه و روند صحیح رو طی می‌کنه (طبیعتا اینکه سر موقعی که لازم بوده، اون رو مرور نکردید، باعث می‌شه یه فرصت رو از دست بدید؛ ولی لااقل الکی از خونه‌ی ۵ در نمی‌یاد).
پس از هر طرف به این قضیه نگاه کنیم، روش لایتنر بهتر و دقیق‌تره. اگر هم محدودیتش رو رعایت نکنی، قرار نیست ببرنت جهنم!! چیزی رو که یادت رفته دوباره تکرار می‌کنی. در مورد فیشی هم که حتی بعد وقفه هم یادت نرفته که خب چه بهتر! نشون می‌ده حتی بعد از زمان لازم برای مرور هم، مطلبش رو یادت مونده.

۲

در صورت طی کامل روند، فیشی که تو هیچ کدوم از مراحل فراموش نشده باشه، حدود ۳۰ روز بعد از ورودش به خونه‌ی اول، از خونه‌ی پنجم خارج می‌شه.
سوال اینه که: آیا مطلب روی این فیش به حافظه‌ی درازمدت رفت؟

مالکی (جی ۵) می‌گه بله!
حتی دقیقا توی دفترچه‌ش این تعابیر رو به کار برده که الان دیگه می‌تونید این فیش‌ها رو پاره کنید یا بسوزونید (!) یا به عنوان سند افتخارتون نگهش دارید!

اما بقیه این رو نمی‌گن.
این مطلب تا حدودخیلی زیادی توی حافظه تثبیت شده؛ ولی نه برای همیشه و کاملا قطعی.
یعنی حتی برای مرورهای بعد از اون هم یه زمان‌بندی‌هایی (هر چند با فاصله‌های خیلی بیشتر) تعریف شده.
طولانی ترین زمان‌بندی ای که من دیدم توی سایت Flashcard Exchange بوده که از این قراره :
۴ روز [بعد از ورود فیش به روند]
۷ روز
۱۲ روز
۲۰ روز
۱ ماه
–> که تا اینجا با جعبه‌ی لایتنر رعایت می‌شه؛ و حالا از اینجا به بعد، اوناییه که توی جعبه رعایت نمی‌شه و جناب مالکی کاملا نادیده گرفتدش:
۲ ماه
۳ ماه
۵ ماه
۹ ماه
۱۶ ماه
۲ سال
۴ سال
۶ سال
۱۱ سال

به نظر خودمم این آخریا دیگه یکم زیاده.
شاید این آخراشو این سایته وسواس نشون داده؛ ولی دلیلی برای ناامید شدن نیست.
چون باز هم بارها پیش می‌یاد که به چیزایی که با جعبه‌ی لایتنر حفظ می‌کنید، بربخورید. مثلا اینطوری نیست که شما یه لغت رو یاد بگیرید و تا ۱۱ سال بعدش اصلا بهش برخورد نکنید! اگه واقعا بهش برخورد نکنید، پس اصلا وقتتونو تلف کردید که یه لغت بی‌کاربرد (حداقل بره خودتون) رو حفظ کردید!!

جمع‌بندی از این بخش آخر عرضم این باشه که فیش‌هایی که از خونه‌ی پنجم خارج می‌کنید رو نگه دارید؛ و یکی دو ماه بعد یه نگاهی بهشون بندازید، شاید توشون تک و توک فیش‌هایی باشن که یادتون رفته باشه؛ نوک زبونته‌ها!! ولی… ! اگه فکر می‌کنید مهم هستن، می‌تونید اونا رو دوباره بذارید تو خونه‌ی اول.

یک پیشنهاد

ممکنه یه موقع پیش بیاد که توی یک روز، به یک خونه‌ی خاص، فیشی وارد نشه؛ مثلا همه‌ی فیش‌های خونه‌ی قبلی رو فراموش کردید و هیچ فیشی به خونه‌ی جلوییش نمی‌ره. درسته که فیش‌های فراموش شده، می‌ره به خونه‌ی اول تا دوباره روند رو از اول طی کنه، اما انگار روند خونه‌های بعدی، به اندازه‌ی یک روز به هم می‌خوره!
برای اینکه اینکه به روند طراحی شده لطمه‌ای نخوره، هر وقت همچین حالتی پیش اومد (یعنی فیشی نداشتید که به خونه‌ی جلویی ببرید) یک فیش رو علامت بزنید و به خونه‌ی جلویی ببرید که اونجا براتون جای اون روز رو نگه داره!

البته الزامی هم نداره این کاری که من گفتم رو بکنید. حداقل کاغذ جداکننده رو جابجا کنید تا معلوم بشه که یک روز گذشته و فیشی به اون خونه نرفته.

و این فاصله (یا اون فیش علامت‌دار) رو همین طور هر دفعه جلو ببرید (انگار خوندید و حفظ بودید) تا از خونه‌ی پنجم خارج بشه.

هر پیشنهاد، انتقاد، اصلاحیه و یا نظری دارید، خوشحال می‌شم بخونم :)

مطلب مرتبط: استفاده‌ی من از جی۵ (G5) برای کنکور

کلمات کلیدی: فرق جی5 با لایتنر لايتنر جی 5 فرق و تفاوت جی5 با لایتنر مقایسه مقايسه بهتر یادگیری حفظ کردن لغت زبان انگلیسی جی 5 با لایتنر فرق داره جی 5 با جعبه لایتنر تفاوت داره کدوم بهتره لايتنر حفظ كردن جعبه لايتنر

ستون فقرات شیطان

Posted in فیلم, گناه, بی‌دسته, خدا by پدرام on دسامبر 23, 2006

ستون فقرات شیطان (El Espinazo Del Diabloخلاصه‌ی داستان) یه فیلمه که به نظر من هدفی جز به هیجان آوردن و ترسوندن تماشاگر نداره. روح، ناکجاآباد، بچه‌ی بد، بچه‌ی مظلوم و … .
این جمله‌اییه که راوی این فیلم می‌گه:

یک روح کیه؟ روح در حادثه‌ای وحشتناک از جسم خارج می‌شه و ظاهرشدنش بارها تکرار می‌شه؛ شبهیه که بین دو جهان سرگردانه؛ جسمی که گاهی زنده به نظر می‌یاد و گاهی ناپدید می‌شه؛ می‌شه گفت اسیر زمان شده؛ مثل این عکس وحشتناک. و این حادثه در اینجا به وقوع پیوست. تقدیر بر این بود؛ یکی با خباثت و دیگران با بی‌گناهی.

بعضی صحنه‌هاش من رو یاد Godsend (موهبت الهی) می‌انداخت.

راستش چیزی که باعث می‌شه ازش بنویسم، خود فیلم نیست! یه جورایی من رو یاد تردیدها و ابهام‌های اخیرم می‌اندازه. شاید می‌خوام درددل کنم؛ نمی‌دونم!
نمی‌دونم فیلم این‌جوری بود یا من عوض شدم؛ چون هیچ احساس خاصی (ترس، دلسوزی، محبت، سمپاتی و …) تو من به وجود نیاورد. تنها جایی که روم تاثیر گذاشت صحنه‌ی پیچ خوردن پای یکی از بچه‌ها بود! آخه کلا با شکستن و پیچ خوردن میونه‌ی خوبی ندارم؛ حتی یه پای شکسته بیشتر از یه کله‌ی له شده با چشم‌های از کاسه بیرون زده، حالم رو به هم می‌زنه!
دیگه از نظرات مختلف در مورد روح، سرنوشت، مرگ، زندگی، عشق و چیزهایی مثل این که هر کسی یه نظری در موردشون داره خسته شدم. اونقدر چرند دیدم و شنیدم و خوندم که واقعیت توشون گم شده. با خودم فکر می‌کنم که آیا زندگی گوسفندوار چند وقت پیشم بهتر نبود؟! لااقل به چیزی فکر نمی‌کردم تا بخواد خوره‌ی مغزم بشه. آدم وقتی تصمیم می‌گیره بدونه، تو راه سختی قدم می‌ذاره؛ نمی‌دونه کدوم درسته.
همه چیزم قاطی شده؛ سرنوشت و بیم و امید و آرزو و معجزه رو قاطی یه مسائلی می‌کنم که هر کس بشنوه خندش می‌گیره.

حالا فعلا از این‌ها بگذریم! موضوع دیگه‌ای که این فیلم باز آورد جلوی چشمم، در مورد بچه‌هاست؛ همون موجودات معصوم!! دو تا کلیشه تو این مورد هست:
۱) بچه‌ها واقعا معصوم هستند و دلشون پاکه و با خدا ارتباطشون قوی‌تره و …! آخه اون چه می‌فهمه خدا چیه؟!! مگه من و تو می‌دونیم؟!
۲) چیزی که تو بعضی از فیلم‌ها -که دو فیلم بالا هم از جمله‌ی همون‌ها هستن- داره جا می‌افته؛ و اون اینه که بچه‌هایی داریم که ذاتشون بده و بچه‌ی گناهن و یا مثل همین فیلم، ستون فقرات شیطان دارن (!) و باید کشته بشن! این هم که کلا آدم بودن یه آدم رو به صورت پیش‌فرض (!default)، زیر سوال می‌بره!

اما نظر فعلی من اینه که بچه‌ها اصلا آدم نیستند! نه به معنی اینکه ماهیت آدم ندارن؛ بلکه به این معنی که هنوز اونقدر رشد نکردن که بشه خیلی چیزها رو براشون تعریف کرد (نه اینکه بهشون بگی! منظورم اینه که مثلا پلید بودن یه بچه رو تعریف کنی).
فقط می‌خورن و می‌دن بیرون (!) و می‌خوابن و بازی می‌کنن و احتیاج به محبت دارن! مثل همه‌ی ما!! نمی‌دونم چرا جمله‌م اینجوری تموم شد! مهم اینه که آدم نیستن!! حالا کامنتی رو که چند وقت پیش تو وبلاگ هویت گذاشتم، بخونید شاید فهمیدین چی می‌خوام بگم:

راستش اوایل وقتی از سادگی بچه ها حرف پیش می‌اومد خیلی تحت تاثیر قرار می‌گرفتم. اما در حال حاضر فکر می‌کنم اونقدرها هم کارشون درست نیست!
اینکه یکی راه بد بودن رو بلد نیست، دلیل خوب بودنشه؟!!
بره همین علاقه که گفتم، اوایلِ «شازده کوچولو» برام جالب بود. اما الان از داستانش متنفرم! چون فکر می‌کنم اصلا از یه جایی به بعدش به «هیچ» بچه‌ای مربوط نمی‌شه! اثر یه نویسنده س که برای اینکه خواننده نظرش رو قبول کنه، از یه نقطه ضعف بزرگترها استفاده می‌کنه.

کلا می‌بینید؟! من به این می‌گم گمراهی وحشتناک؛ اومدم نسبت به این دنیا و اون دنیا و انسان و خدا و عشق و زندگی شناخت پیدا کنم، همه چیم به هم خورده:
اگه الان یا هر وقت و ساعت دیگه یکی یه اسلحه بگیره سمت مغزم و چشم تو چشمم بخواد مغزم رو بپاشه رو دیوار، نه تنها نمی‌ترسم، بلکه اصلا برام مهم نیست!
دیگه تصور مُردن کسی روی احساساتم تاثیری نداره. اصلا به نظرم فرقی نمی‌کنه؛ اون که می‌خواد بمیره؛ امروز نشد، فردا!
بعضی کارهای خیلی عادی و روزمره‌م رو از ترس اینکه جلوی تقدیر بایستم، انجام نمی‌دم!!
نمی‌دونم آدم‌ها قراره تو بهشت چیکار کنن؟!!
در مورد سرنوشت و قضا و قدر هم مطالعه‌ی چندان خاصی نکردم؛ ولی بره خودم یه نظریه دارم:

هر دو نظریه که «خدا به ما قدرت انتخاب داده و خودمون همه چیزمون رو تعیین می‌کنیم» و «همه چی از قبل معلومه و تعیین شده و ما دیگه نمی‌تونیم کاری بکنیم» رو قبول دارم!
من می‌گم خدا اول تو یه دور تند و سریع همه‌ی دنیا رو پیاده کرده و به ما فرصت داده که تو همه‌ی موقعیت‌هایی که اختیار توشون دخیله تصمیم بگیریم؛ بعد حافظه‌مون رو تا حد خیلی زیادی پاک کرده (اون یه ذره بره همون صحنه‌هاییه که احساس می‌کنیم قبلا دیدیم!) و همه چی رو reset کرده! یعنی ما بدون اینکه یادمون بیاد، داریم بازی رو انجام می‌دیم که واقعیتش رو قبلا با سرعت زیاد انجام دادیم! با این فرضیه، حرف همه درست درمی‌یاد!

اصلا نمی‌دونم دور و برم چی می‌گذره؛ با خدا حرف می‌زنم و حسش می‌کنم؛ یه نشونه‌هایی رو هم جواب خدا برای حرف‌هام می‌دونم! ولی چند بار پیش اومده که به همه‌ی حسم شک کنم و تو همین مسئله گیر کنم که اصلا آیا واقعا من «خدا» رو حس می‌کردم؟!
با این وضعیت اصلا نمی‌تونم بفهمم عشق به خدا یعنی چی؟ حال یه آدمی رو دارم که تو خیالش یه نفر رو دوست داره ولی اصلا نمی‌دونه طرف در حد ۶۰ ثانیه هم به این فکر می‌کنه یا نه؟! اون هم دوستش داره یا نه؟! می‌خواد با این باشه؟! اگه نه، پس این باید چیکار کنه؟! مثل کتاب‌ها عاشق بمونه یا بر فرض اینکه اون این رو دوست نداره، فراموشش کنه؟! اگه اون این رو دوست داشته باشه چی؟! عشقی که متعلق به خودش بوده با دست خودش از خودش رونده!

اووووووووف! باور کنید دو تا موضوع از دست من خارجه: یکی اینکه بیشتر (حالا نه فقط!) در مورد تیتر مطلب که باعث می‌شه نوشتن رو شروع کنم، توش بنویسم. دوم اینکه وقتی بعضی جمله‌ها رو شروع می‌کنم برای بیان حسم، آخرش به چرندیات [شاید] بی‌معنی نرسم!

پی‌نوشت: بحث در مورد بچه‌ها از به من بگو در وبلاگ هویت شروع شد؛ در مرحله‌ی دوم توی همین پست من در موردش صحبت شد؛ و به صورت زیر ادامه پیدا کرد(!):
۳) انسان عوضی و کامنت من در زیرش.
۴) احترام در وبلاگ هویت و آتش‌بس(!) من در زیر اون.
به قول خودش : جان کلام هر دومون يه چيزه. منتها چرخ و فلک کلمات هستش.

برای رفع ابهام هم عرض کنم که من فقط با تقدیس بچه‌ها مشکل دارم. وگرنه من هم مثل خیلی‌های دیگه بچه‌ها رو دوست دارم و کلی هم باهاشون تو سر و کله‌ی هم می‌زنیم!

نفرت از رویاها بعد از بیداری

Posted in قرآن, کتاب, بی‌دسته, تجربیات, خودم, خدا by پدرام on دسامبر 11, 2006

نمی‌دونم شما هم مثل من این تجربه رو داشتید یا نه؟
گاهی پیش می‌یاد که وقتی به زور مجبور می‌شم از خواب بیدار شم (به علت دیرخوابیدن یا وقت نداشتن بره خواب راحت به هر دلیلی)، تمام رویاها، آرزوها و اهدافی که تو اون دوره (که می‌تونه چند ماه هم باشه) فکرم رو مشغول کرده و برای رسیدن بهشون تلاش می‌کنم یا امیدوارم به سراغم بیان(!)، به نظرم مسخره می‌یاد و از خودم متنفر می‌شم که حتی وقت گذاشتم و بهشون فکر کردم! احساس می‌کنم همه‌شون یه مشت عامل امیدزای مسخره هستن که برای سرگرم کردن خودم بهشون پناه آوردم.
البته معمولا وقتی این حالت پیش می‌یاد سعی می‌کنم بهش فکر نکنم و به خودم بگم: «الان حالت خوب نیست! اصلا بهش فکر نکن! خودش درست می‌شه یا بعدا در موردش تصمیم می‌گیری!». ولی در مجموع از علاقه‌م نسبت به اون موضوع، یه مقدار کم می‌کنه.
شاید این مشکل من برگرده به زیاد امیدوار بودن و بلندپروازیم. آخه من هنوز نتونستم بین بیم و امید (خوف و رجاء)، نقطه‌ی تعادل رو پیدا کنم و در عین اینکه به خدا امیدوارم و باهاش تیریپ رفاقت برمی‌دارم، روم رو زیاد نکنم و یادم نره که اون خالقه و من مخلوق؛ اون معبوده و من باید عابد باشم.
فکر می‌کنم یکی از بزرگترین دلایلش برمی‌گرده به مطالعه‌ی کتاب «چهار اثر از فلورانس اسکاول شین». کتابی که وقتی می‌خواستم نوشتن این وبلاگ رو شروع کنم، تصمیم داشتم کاملا بکوبمش! ولی اون روز تو گوگل یه جستجویی کردم و با مطالبی که یه عده نوشته بودن و همه‌شون بوی امید و اعتقاد می‌داد موقتا منصرف شدم. جالب اینجا بود که من اصلا اون کتاب رو تا آخر نخونده بودم (که چون در اصل چهار تا کتابه و اواخرش بیشتر جملاتیه که همین‌جوری ورق‌زنان بعضی‌هاش رو خوندم، خیلی هم مهم نیست) و تصمیم هم نداشتم قبل از کوبیدن و نقد تندم ازش، بره یک بار هم که شده نگاهش کنم! چون تا حد زیادی اون رو عامل خیال‌پردازی‌ها و امیدهای [شاید] واهیم می‌دونستم و می‌دونم.
حالا که دیگه حرفش رو زدم، نظر فعلیم رو در موردش می‌گم:
اگه دقت کنید، جهان‌بینی که داره همه‌ش بر پایه‌ی همین دنیا می‌چرخه و بیشتر هم روی مسائل مادی تمرکز داره (درسته که دغدغه‌ی خیلی از انسان‌های امروز و حتی خود من هم همین مسائله)؛ این که چه‌جوری یه پول قلنبه می‌یاد دستت یا یه شیرینی‌فروشی پررونق باز می‌کنی، یا بره یه پیانوی نو تو خونه‌ت جا باز می‌کنی!
من نمی‌گم که همچین نیروهایی وجود نداره؛ نه! اصلا گاهی اوقات وقتی از کتب مقدسش، جملاتی رو می‌آورد من شاید حسش می‌کردم و حتی متناظر با اون، یاد حدیثی از اهل بیت یا آیه‌ای از قرآن می‌افتادم. ولی می‌گم یه بُعدی نگاه کرده؛ همه‌ش امیده. به قول خودش «خداوند که با این همه توانایی در نمی‌ماند!»؛ یعنی باید هرچی ما هوس کردیم زود بهمون بده؟ درسته درنمی‌ماند؛ ولی این‌ها که نعمت ابدی نیست؛ اصلا خیلی‌هاش رو برای امتحان کردن بنده‌هاش می‌ده؛ یا شاید همه‌ش رو! مگه غیر از اینه که ما بره امتحان اومدیم اینجا؟ خوب بعضی وقت‌ها هم چون یه بنده‌ش رو دوست داره و می‌دونه جنبه‌ی چیزی رو نداره، بهش نمی‌ده. ظلم که نیست؛ چون ما اصلا نمی‌تونیم ازش طلب‌کار باشیم؛ حالا به هر عنوانی؛ حتی تصویر ذهنی.
موضوع دیگه این بود که هر ظلم و بدی که به هر شخصی می‌رسید به خودش نسبت می‌داد. خدا هم این حرف‌ها رو زده ولی با «کمی» تفاوت که این «کمی»، وقتی بهش دقت بشه، از اینجا تا ثریاست! خدا گفته هر بدی (یا سختی‌ای که در ظاهر(!) بدیه) که به انسان می‌رسه از خود انسانه؛ ولی نه همیشه از خود شخص، بلکه از نوع انسان. تو این کتاب اونجا که دلیل اینکه کسی فقیر یا معلول به دنیا می‌یاد از دید نویسنده توضیح داده شده، به وضوح اسم تناسخ رو آورده و گفته که این مشکلات ناشی از بد زندگی کردن فرد تو زندگی قبلیشه؛ که من اصلا این موضوع رو قبول ندارم و اشاره به اون رو بیشتر توجیهی برای خلأ ناشی از مطرح نشدن دنیایی برای پاداش و مجازات، در این کتاب و در نظرات نویسنده می‌دونم. تو این کتاب اصلا به یاد نمی‌یارم که جایی حرف از اون دنیا و داوری زده باشه. آخرتی که اعتقاد پیدا کردن بهش فکر نمی‌کنم کار سختی باشه!
البته انکار نمی‌کنم که با وجود یک بُعدی رفتنش، بُعد محبت خدادادی و امید به رحمت خدا رو در من تقویت کرد و برای کناراومدنم با خیلی‌ها و کمتر عصبانی شدن، خیلی کمکم کرد. ولی اون بعدی که بهش نپرداخته بود هم ضربه‌ی واقعا سنگینی به من وارد کرد. تا حالا تو توهم نرفتم؛ ولی فکر می‌کنم بتونم مثال بزنمش: مثل صحنه‌ای بود که تو فیلم «شمعی در باد»، شخصیتی که «حسام نواب صفوی» بازی می‌کنه، از بالای برج می‌بینه و از دیدنش و بعد از پریدن، از رفتن به سمتش، لذت می‌بره؛ ولی وقتی به حقیقت -که اونجا شیشه و کاپوت ماشین بود!- می‌رسه، همه چی عوض می‌شه. فرق من با اون اینه که اون می‌میره ولی من تازه بعد از همچین حالتی، درد زمین خوردن رو حس می‌کنم.
البته رو امتیاز مثبتی که به عنوان یه خواننده به این کتاب می‌دم زیاد حساب نکنید! دستاوردهای مثبتی که ازشون حرف زدم، یه بخشش هم مربوط می‌شه به کتاب «نیمه‌ی تاریک وجود» (The dark side of the light chasers) اثر دبی فورد (Debbie Ford) و ترجمه‌ی فرناز فرود.

در مجموع در مورد این بیم و امید و دوستی با خدا و … حرف (یا شاید درد و یا شاید ابهام) زیاد دارم. ببینم زندگی‌م چطور رقم می‌خوره و چه تغییر عقیده‌هایی می‌دم. بعدش باز شاید اینجا عقیده‌م رو حلاجی کنم!
ضمنا برای به ثبات رسیدن، تشنه‌ی راهنمایی‌ها و نظراتتون در این مورد هستم!

پی‌نوشت:
و یدع الانسان بالشر دعاءه بالخیر و كان الانسان عجولا ﴿اسراء/ ۱۱﴾
و انسان [همان گونه كه] خیر را فرا می‌خواند [پیشامد] بد را می‏خواند و انسان همواره شتابزده است.

تفسیر نمونه:
در این آیه به تناسب بحث گذشته به یکی از علل مهم بی ایمانی که عدم مطالعه کافی در امور است اشاره کرده چنین می فرماید: «انسان همانگونه که نیکی‌ها را طلب می کند به خاطر دستپاچگی و عدم مطالعه کافی به طلب بدی‌ها بر می خیزد» (و یدع الانسان بالشر دعائه بالخیر)؛ «چرا که انسان ذاتا عجول است » (و کان الانسان عجولا).
«دعا» در اینجا معنی وسیعی دارد که هر گونه طلب و خواستن را شامل می شود، اعم از اینکه با زبان بخواهد، و یا عملا برای بدست آوردن چیزی بپا خیزد و تلاش و کوشش کند.در حقیقت عجول بودن انسان برای کسب منافع بیشتر و شتابزدگی او در تحصیل خیر و منفعت، سبب می شود که تمام جوانب مسایل را مورد بررسی قرارندهد. و چه بسیار که با این عجله ، نتواند خیر واقعی خود را تشخیص دهد، بلکه هوی و هوسهای سرکش، چهره حقیقت را در نظرش دگرگون سازد و به دنبال شر برود. در این حال همانگونه (من: به همان شکل و شیوه) که انسان، از خدا تقاضای نیکی می کند، بر اثر سوء تشخیص خود، بدیها را از او تقاضا می کند، و همانگونه که برای نیکی تلاش می کند، به دنبال شر و بدی می رود؛ و این بلای بزرگی است برای نوع انسانها؛ و مانع عجیبی است در راه سعادت و خوشبختی.
چه بسیارند کسانی که بر اثر شتابزدگی خود را به پرتگاههای خطرناک افکنده اند به گمان اینکه به محل امن و امان می روند، در بیراهه ها گام گذارده اند به تصور اینکه به سوی منزل سعادت پیش ‍ می روند، در زشتیها و بدبختیها غوطه ور شده اند به پندار اینکه در مسیر افتخار راه می روند و این نتیجه شوم عجله و شتابزدگی است .
از آنچه گفتیم روشن شد که مفهوم آیه نه منحصر به دعای لفظی است، و نه طلب کردن عملی بلکه همه را در یک معنی جامع قرار می گیرد و اگر بعضی از مفسران آن را در یک قسمت محدود کرده اند دلیلی بر آن وجود ندارد. و نیز اگر در بعضی از روایات تنها مساله دعای لفظی مطرح شده از قبیل ذکر مصداق است نه تمام مفهوم ، چنانکه در حدیثی از حضرت امام صادق (ع) نقل شده: «راه نجات و هلاک خود را درست بشناس مبادا از خدا چیزی بطلبی که نابودی تو در آن است، در حالی که گمان می بری، نجات تو در آن است؛ خداوند متعال می گوید انسان دعای شر می کند آنگونه که دعای خیر می کند چرا که انسان عجول است».
بنابراین تنها راه رسیدن به خیر و سعادت آن است که انسان در هر کار قدم می گذارد با نهایت دقت و هوشیاری و دور از هر گونه عجله و شتابزدگی تمام جوانب را بررسی کند و خود را در انتخاب راه از هر گونه پیش‌داوری و قضاوتهای آمیخته با هوی و هوس بر کنار دارد، از خدا در این راه یاری بطلبد تا راه خیر و سعادت را بیابد و در پرتگاه و بیراهه گام ننهد.
پی‌نوشت ۲:
«وقتی خدا می‌خواد هدیه‌ای به آدم بده، اون رو داخل مشکل می‌پیچه؛ هر چقدر مشکلت بیشتر باشه، هدیه‌ت بزرگتره.»
نپرسید از کیه که نمی‌دونم! برید از نویسنده‌ی سریال «به دنیا بگویید بایستد» بپرسید!
ان مع العسر يسرا ﴿الشرح/۶﴾
(آری با دشواری آسانی است)

«وقت سوخته» هم می‌تونه اصطلاح پرکاربردی بشه

Posted in بی‌دسته by پدرام on دسامبر 1, 2006

وبلاگ خاطرات یک افسر وظیفه بدجوری تکونم داد. از خودم بدم اومد که وقتی طلایی و رویانیان با چهره‌ی خندان در تلویزیون از موفقیت‌هاشون می‌گن، احساس غرور می‌کنم و با خودم می‌گم: «چه مدیرهای توانا و خوشتیپی!!». از خودم بدم اومد وقتی یه صفحه‌ی وب از میلیاردها صفحه‌ی وب که هر هزارم ثانیه دارن به روز می‌شن، یادم انداخت که سرم چندین برابر قدم مثل کبک (مسلما بیشتر از کبک!) توی برفه و مدام دارم بخش خبری و مصاحبه با فرمانده‌ها رو می‌بینم و می‌خونم و به پیشرفت‌ها افتخار می‌کنم. یادم اومد زمانی رو که آخر تعطیلات عید بود و تلویزیون کلی پلیس نشون داد که انگار هر کدومشون به ازای هر ۱۰ درخت حاشیه‌ی جاده چالوس، کنار آسفالت کاشته شده بودند! البته مسلما اون موقع به کاشته‌شدنشون فکر نمی‌کردم و می‌گفتم: «پلیس دوست ما و در کنار ماست!!».
حساب کن وقتی داری فکر می‌کنی، فردا سر فلان کلاس بری یا بری بره خونه‌ی خالی فردا یه فعالیتی (!) جور کنی، یکی که همه‌ی این درس‌هایی که من و شاید تو موندیم چه جوری با استادش تیریپ برداریم(!)، پاس کرده و مدرک مهندسیش رو گرفته، الان داره به عنوان نیروی انسانی مثل کامپیوتر یه کار تکراری رو انجام می‌ده! تازه اون کارش کلی تبصره هم داره! مثلا اگه جلوی یکی رو به خاطر زوج یا فرد بودن پلاکش یا سبقت غیرمجازش یا هر کوفت دیگه‌ای گرفت و طرف یه کارت سپاه درآورد و نشون داد، باید یه لبخند بزنه و محترمانه به کسی که شاید قدر خر نمی‌فهمه بگه شما سرور مایی!!! یه مدت فکر می‌کردم این سپاه و کارت سپاه و مرد ریشو و … فقط و فقط تصویر نیرنگ‌آمیزی از بدخواهان ایرانیانه!!!! ولی این بره قبل از این بود که ببینم وقتی یکی داره با یه راننده تاکسی در مورد یه موضوع اجتماعی هم که بحث می‌کنه، برای اثبات حرفش کارت سپاه رو در می‌یاره نشون می‌ده! قبل از اون روز که تو تاکسی نشسته بودم و زانتیای کنترل نامحسوس بزرگراه با کلی وقار و دبدبه و کبکبه پیچید جلوی تاکسی ای که سوارش بودم و دو نفر با متانت تمام پیاده شدن و یکی‌شون شروع کرد به پر کردن برگ جریمه و بعد از چند دقیقه مناظره، راننده‌مون خیلی راحت اومد و نشست تو ماشین؛ ازش پرسیدم چی شد؟ گفت:«هیچی بابا همکاریم!». بعد از فاصله ای: «من بازنشسته‌ام!» و بعد از فاصله ای دیگر در حالی که از آینه به من نگاه می‌کند: «البته من تو نیروی انتظامی نیستم ها! تو سپاهم!»؛ فقط خدا و اون کسی که جریمه می‌نوشت و اون همکارش که کنارش بود می‌دونن اون برگه از روی ناچاری اون مأمور برای پلاک ماشین کدوم بدبختی ثبت شد که مجبور بشه موقع خلافی گرفتن ثابت کنه که اصلا اون موقع ماشینش به خاطر یه تخلف ترافیکی تو پارکینگ پلیس بوده (نمی‌دونم؛ شاید اصلا این فرضیه‌ی تغییر پلاک خودروی متخلف، برای توجیه اشتباهات این چنینی راهنمایی و رانندگی، توسط خودشون یا رسانه‌ها طراحی شده!)!
خیلی بیشتر از اونی شد که می‌خواستم به عنوان مقدمه بگم؛ اصلا می‌خواستم بخش‌هایی از جملاتی که خودش به کاربرده رو اینجا بیارم که بدون شک مجبور می‌شدین یه سر بزنین!! اینا که من گفتم تازه بره کله گنده‌هاشون (!) بود!
دقت کردین به اون افسرهای سفیدپوش جوونی که سرچهارراه‌ها وایمیستن و وقتی نزدیکشون می‌شی، سیاهی پوست سوخته‌شون تضاد فاحشی با لباسشون داره؟! همون پلیسی که دوست ماست؟! همون که تا دست به برگ جریمه می‌بره، فحشه که خیلی‌ها نثار تازه گذشتگانش می‌کنن!
نه نمی‌شه! بذار چند تا جمله‌ش رو بیارم:
اتوبوسهای شرکت واحد در خط ویژه می آیند و میروند و احتمالا متوجه یکیشان نشده به او برخورد میکند و … .
آنگاه راهنمایی و رانندگی تهران سر و سامان دادن به خطوط ویژه اتوبوسرانی را از افتخارات خودش میداند و اسمی از افسر وظیفه نمی‌برد. به قول یکی از دوستان اهرام مصر هم با برده داری درست شد. حتی مرگش هم به نام راهنمایی و رانندگی تمام میشود: «یکی از پرسنل خدوم راهنمایی و رانندگی» .

فکر نمیکردم روزی اینقدر دلم برای ماشین حسابم تنگ شود . برای ضرب و تقسیم و جذر . برای آن انتگرالهای بی سر و ته… چرا باید همواره در هراس باشم تا سر کلانترمان با الگانس آبی و سفیدش از راه برسد و با چهره ای عبوس در حالیکه زورش می آید حتی سرش را از ماشین بیرون کند ، بگوید : «چند برگ جریمه نوشته ای؟ «. چرا باید برای چند ثانیه نشستن در طول هشت ساعت ایستادن دلهره داشته باشم؟

به اکیپهای موتورگیری اعلام کردند باید موتورهایی را که راکبینشان کلاه کاسکت بر سر ندارند پنچر کنند .و روزانه 25 تا 30 عدد والف موتور سیکلت تحویل دهند.

این افسر وظیفه ها چون معمولا محل پستیشان خارج از شهر تهران بود و سرویس برگشت برایشان در نظر گرفته نشده بود با هزار بدبختی به آسایشگاهشان بر میگشتند . فرض کنید ساعت هفت و نیم شب در تاریکی بزرگراه کرج بخواهید به سه راه افسریه بروید . یعنی از غربی ترین نقطه تهران به جنوب شرقی ترین نقطه.

محمد از من دور بود و نفهمیدم بین آنها چه صحبتهایی رد و بدل شد . احتمالا داشت میز گرد گسترده ای پیرامون معضلات و مشکلات ترافیکی ارایه میکرد تا در نهایت ثابت کند ، نباید جریمه میشده .در آخر آن مرد درحالیکه قبض جریمه اش را پاره کرد فریاد زد:»بچه شهرستانیهای عقده ای «.

مجید آچار مخصوص خارج کردن کرمک چرخ موتور را چرخاند و صدای خالی شدن باد ، فضا را در بر گرفت . جوان، سرش بالا نمی آمد و میشد احساس کرد که غرورش همراه با خالی شدن باد موتورش خرد میشود . و من همچون مظهری از قدرت بر وجودش سایه افکنده بودم .کارمان که تمام شد جوان آهی کشید ، موتورش را در دست گرفت و من آنقدر قدمهایش را دنبال کردم تا در افق این خیابانها گم گشت . مجید کرمک موتور را به کرمکهای دیگر افزود و گفت:»این شد 12 تا» و ما میدانستیم این عدد باید به 30 برسد . احتمالا آن جوان در دلش هر چه فحش در چنته داشته نثارمان کرده . شاید نمیداند غرور واژه ایست که خیلی وقت است از یادمان رفته .

این‌ها بره دل سوزوندن نیست! نمی‌دونم یه مهندس، بره چی باید آمار این که یه ۲۰۶ چند بار به قصد ک… چرخ زدن یه خیابون رو بالا پایین کرده بگیره؟!
یه سربزنید خودتون ببینید.

سلام

Posted in بی‌دسته by پدرام on نوامبر 25, 2006

خودم رو اینجا معرفی کردم و خیلی از گفتنی‌ها رو درباره‌ی خودم گفتم. بره اینجا برنامه‌ی خیلی خاصی ندارم. نمی‌خوام هم به زور هم که شده به اسم آپدیت یه سری چرندیات بنویسم. این اواخر احساس می‌کردم چیزهایی تو دل و سرم هست که باید بگم؛ موضوعاتی که نظرم رو در موردشون بگم و نظر بقیه رو بشنوم.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.