مدیریت شلم شوربا

یکی دو هفته قبل از شروع ترم
اکثرشون مشخصه چیَن دیگه. فقط اون دو تا کوچیکه که سمت چپ هستن: دیوان حافظه که روی دفتر اول مثنوی (انتشارات کاروان) گذاشته شده.
خیلی دیگه از نصفهموندهها هم از اون موقع، توی قفسه، جلوی بقیهی کتابها، روی هم چیده شدن و الان جلوی چشمم هستن.
با شروع ترم، «ظاهرا» اینا رو کنار گذاشتم و کتابهای درسیم رو گذاشتم اینجا. اما زمینههاییه که فکرم توشون وول میخوره.
حالا به همهی این تنوع، اضافه کنید:
کلی فیلم که میخوام ببینم و روی میز و توی کشو و جاهای مختلف رو هم چیده شده
کلنجار رفتن با کامپیوتر از نوع لینوکسی
رشتهی تحصیلی از نوع مخابرات
(و البته خدا کنه جلوی تلویزیون -ماهواره- ولو نشم! چون توی ماهواره هم به همهی زمینهها علاقه نشون میدم!)
دلیلش هم این نیست که بره خودم چیزی مثلا تحت عنوان «تئوری کمال» تعریف کرده باشم!
فقط ناخودآگاه همهی این زمینهها قلقلکم میده و آدم هم قاعدتا نمیتونه جلوی قلقلک از این نوع مقاومت کنه.
میخوام بدونم اصولا چند درصد آدما، سراغ این همه زمینه با هم و یکجا میرن. میدونم کم نیستن. شاید خود شما هم اینجوری باشید.
اما فکر کنم حداقل یه قاعدهی کلی رو بشه دربارش حدس زد:
[فکر میکنم] کسایی که رشتهشون علوم انسانی یا هنر باشه، نیاز خاصی احساس نمیکنن «به صورت جدی» طرف تکنولوژی و بهخصوص IT بیان. اما برعکس، کسایی که به این موارد علاقه دارن و باهاش درگیرن، -به خاطر نفسِ انسان بودنشون- ناگزیر هستن که طرف اون زمینهها هم برن.
از تحلیل ماهیت این تنوع و «همهچیخواهی» که بگذریم، میمونه مدیریتش.
حوصلهشون که مسلما هست (بالاخره این طیف همه چی رو دربرمیگیره و اونقدر تنوع داره که هر موجود دوپا، در هر شرایطی حوصلهی حداقل یکیشون رو داشته باشه!)
اما چیزی لازم داره به اسم «وقت».
مشکل همینجاست.
مدیریت زمان
و [چیزی که چند وقته به سرم زده،] تندخوانی
این دو تا رو هنوز دارم تو ذهنم نشخوار میکنم!
بره تندخوانی، دمدستترین چیز، کتابی بود که از قبل تو خونه بود. بیشترشو خوندم. توضیحات و مطالبش رو هم گرفتم. میمونه انجام دادن تمرینهای خود کتاب، که خودش میشه یه فعالیتِ تشنهی وقت.
داستان «تیز کردن تبر» رو شنیدم. اما خب… (میگم که نشخوار کماکان ادامه داره)!
باز اگه سعی کنم تو چیزهایی که «میخوام بخونم» تکنیکهاش رو مدنظر قرار بدم، شاید بهتر باشه تا خود تمرینهای این کتاب.
والا در مورد برنامهریزی هم، توی این شرایط، حتی فکر کردن بهش برام ترسناکه!
نهایت تجربهی برنامهریزی من، سالی بود که پشت کنکور بودم و در قالب جدول برنامهریزیای که هر هفته مینوشتم، زندگی میکردم؛ زندگی که نه، فقط درس میخوندم (چون «واقعا» ابعاد دیگهی زندگیم تعطیل بود)!
حالا اگه بخوام این همه جنبه روی کاغذ بیارم و وقت رو بینشون تقسیم کنم، آخرش فکر کنم مثل سکهی ۲۵ تومنیای بشه که به گدا میدی و کوبیده بشه تو صورتم!
اما نهایتا -هر چقدر هم نشخوار کنم!- فکر کنم مجبور باشم برگردم سراغ همینا.
نظری؟
پیشنهادی؟
پ.ن. Self-Discipline :)
بستنی «چوپان» خوب نیست؛ مزخرفه!
میدونم ماست و پنیر «چوپان» طرفدار داره. فکر کنم دوغش هم همینطور باشه.

...
اما توصیهی اکید میکنم طرف بستنی چوپان نرید!
انگار خواستن زور بزنن که بگن ما فقط ماست درست نمیکنیم! ورداشتن هر چی زعفرون (البته به احتمال زیاد رنگ زعفرون!) بوده و هر چی که میتونسته یکم شیرینش کنه، بهش زدن. بازم یه مزهی مزخرف میده!
خواستم نگم. گفتم آخه به من چه؟!
ولی دوباره که میخوردمش، مُصر میشدم که بیام و افشاگری کنم!
خواستم نگم. گفتم دیگه پاییزه و هوا سرد شده؛ کمتر کسی سراغ بستنی میره.
ولی دوباره که میخوردمش، مُصر میشدم که بیام و افشاگری کنم!
از اون عجیبتر، مامانم میگفت نکن این کارو! گناه داره! دارن تجربه کسب میکنن!
ولی دوباره که میخوردمش، مُصر میشدم که بیام و افشاگری کنم!
حالا این وسط سوال اینه که چرا من دوباره میخوردمش!
شیکم که میاد جلو، کلا بره خوردن وسواس نشون نمیدید!
اما خوردن این یکی واقعا شکنجه بود!
جهت اطمینان از اینکه این «چوپان»، همون «چوپان»ه، اسم شرکت رو هم چک کردم که تهمت نزده باشم!
شرکت شیر دشت بکا
خودشه.
میشد بهشون ایمیل هم داد و همین حرف رو زد (گرچه هنوز توی محصولات روی وبسایتشون اضافه نکردن).
اما اینا که میبینن بستنیشون، همچین چیز مزخرفی به عمل اومده و بازم میفرستنش تو بازار، جونشون هم درآد!
بابت بقیهی محصولات، خدا خیرشون بده؛ ولی بره بستنی، خدا … ! D:
ولی از این دست بستنیها (با بستهبندیهای این سایزی)، بستنی «اسپیتامن» (Espitaman) که فکر کنم بره «دایتی» بود، واقعا معرکه بود :)
زندگی خالی هم ممکنه. اصلا باید از خالی ترسید؟

شاید بتونم بگم مورد همه جانبهترین هجوم فکری عمرم قرار گرفتم.
مدتیه که کمکم یاد گرفتم که مسائلم رو مشخص کنم و دربارشون فکر و تحلیل کنم. اما الان تا میخوام یه دونهشو بچسبم و روش وقت بذارم، یاد بقیه میافتم!
نگو! خودمم میدونم وقتی حجم زیاده، باید قسمت قسمت کرد و نوبتی رفت سراغشون. اما فقط دونستن کافی نیست. توان میخواد. لامذهب یه رگبار تموم عیار فکریه.
البته چرا؛ یه روند هست که بیشتر از همه به ذهنم اومده:
انگار مدتهاست سعی میکنم ثابت [و امتحان] کنم که بدون «…» هم میشه زندگی کرد.
این «…» شاید یه جا مذهب بوده، یه جا توکل به خدا بوده، یه جا دوست بوده، یه جا تفریح بوده، یه جا ارتباط بوده، یه جا تحرک بدنی بوده و …
صرف اینکه یکی بخواد ثابت کنه که بدون اینا هم میشه زندگی کرد و تو حالت عادیش عذاب نکشید، و حتی رسیدن عملی به این نقطه، خب احمقانه به نظر مییاد. باید دید چرا میخواد ثابت کنه؟!
فکر میکنم شاید چون تو مقاطعی بعضیهاشو نداشتم -یا دسترسی بهشون سخت بوده، یا رسیدن بهشون رو در اولویت قرار ندادم-، بره اینکه عذابشو نکشم، تصمیم گرفتم یاد بگیرم بدون اونا هم زندگی کنم و سختی نکشم.
شاید ظاهرش درست به نظر برسه؛
پنجم ابتدایی که بودیم (اون موقع هنوز هم تک و توک تو مدرسهها میزدن؛ حداقل تو کلاس ما؛ معلممون تو موارد خیلی خاص از چوب استفاده میکرد؛ من که اون موقعها شدیدا بچه درسخون بودم و نخوردم) صحبت عصبها و احساس درد شد. یه سری گفتن خب آقا اگه نباشه خوبه دیگه؛ دیگه هر چقدر بزننت دردت نمییاد. معلمه گفت نه بابا. مثلا یکی بوده پاهاش فلج بوده و حس نداشته؛ شب پاش رفته بوده تو شومینه، صبح پا شده بوده دیده نصف پاش ذغال شده!
نمیدونم راست میگفت یا از خودش درآورده بود و صرفا میخواست مطلب رو برسونه؟ اما به هر حال اشارهی خوبی بود.
پوست کلفت شدن نه غیر ممکنه، نه خیلی سخت؛ فقط بدیش اینه که هر چند وقت یه بار چشمت -توسط خودت یا بقیه- باز میشه و میبینی وقتی درد رو حس نمیکردی، چه آسیبی بهت وارد شده.
بدون خیلی چیزها تونستم زندگی کنم، بدون اینکه تو حالت عادی خلأشون رو احساس کنم یا حتی نیازی بهشون احساس کنم. اما حذف دونه دونهی این علایق و انگیزهها از زندگیم، شاید خودکشی تدریجیم بود.
میدونید چرا اسم اینجا رو گذاشتم «خودکشی ممنوعه»؟
تو اون دوران واقعا بریده بودم. دوست داشتم خودکشی کنم؛ اما از عواقبی که -توی دینی که احساس میکنم ادعاهاش درسته- براش تعیین شده بود، میترسیدم.
حتی سعی کردم از جهات مختلف مسئله رو طرح کنم و یه جوری استدلال کنم که خودکشی همیشه هم ممنوع نیست. اما نهایتا به نتیجه نرسیدم و از ترس عذاب آخرتی که معتقدم هست، منصرف شدم. یه جملهی کوتاه بود که جلومو گرفت؛ مثل یه تابلوی ورود ممنوع:
خودکشی ممنوعه.
این اسم از اونجا اومده. چون تابلویی بود که بهم گفت باید بمونی و ادامه بدی. منم اسم تابلویی رو که محکم با صورت خوردم بهش و مجبورم کرد ادامه بدم و به عنوان یکی از اجزای ادامه دادن، بیام و بنویسم، گذاشتم روی همینجایی که توش مینویسم.
اما اینو بره چی گفتم؟
چند بار این فکر به سرم اومده که من اون موقع وقتی تصمیم گرفتم راهی برای توجیه خودکشی پیدا کنم، در حقیقت قبلش از همه چی بریده بودم و قطع علاقه کرده بودم. یعنی شاید قبل از خودکشی فیزیکی و آشکار و محسوس، خودکشی روحی رو انجام داده بودم.
پس شاید عملا بعد از اون، یه مردهی متحرک بودم که «ظاهرا» داره زندگی میکنه.
این نظریهای نیست که بشه خیلی ساده گفت از رو ناراحتیه و الان حالم خوب نیست یه چیزی میگم! نه.
من اصلا بعد از اون دوره، دیگه نتونستم ایدهآل و هدف درستی بره خودم تصویر کنم. اگه هدفی هم تعیین کردم، کوتاه مدت بود. اونایی هم که حدود ۴-۳ ساله بودن هم به مرور کمرنگ شدن. یعنی هر چقدر هم زور زدم، نتونستم حتی ۵ سال اونورتر رو هم بره خودم ببافم! چون انگار هیچ ایدهآل یا شوق خاصی نداشتم.
اگه شغل، درآمد، یا خونهای رو هم تصویر میکردم، خالی از تصمیم و میل حداقلی به انجام کاری بود (شاید یه علایقی قبلا داشتم؛ خورهی نت و کامپیوتر شدن، پیانو داشتن و زدنش، ویلن، گل و سبزی کاری و … . اما انگار دیگه رنگشون رفته!)
مورد دیگهای که خیلی غیر مرتبط نمیبینمش، کتاب «رهایی از دانستگی» کریشنا مورتی ه. در مورد این بیشتر میتونم گمانه زنی کنم؛ نمیتونم بگم الزاما به این مربوطه. چون اگه نقشی هم داشته، حداکثر از وقتی خوندمش (حدود ۱۱-۱۰ ماه پیش) بوده، از قبلش -که من با همچین مسائلی درگیر بودم- که نمیتونسته نقش داشته باشه!!
تو قفسهی کتابهای یکی از بستگان دیدمش. دربارهی «مراقبه» تعریفهای پراکندهای به گوشم خورده بود؛ به جمعبندیای نرسیده بودم. روی این کتاب ادعای این بود که نگاه کریشنا مورتی به مراقبه، با همهی نگاههای موجود متفاوته. جوری که مطمئن شدم اگر هم بخونمش، به اون معنای معمول و مصطلح مراقبه، اشراف و آشناییای پیدا نمیکنم. اما باز کنجکاو شدم ببینم چی میگه.
همونجا یکمشو خوندم؛ چندان جذبم نکرد. اما بعضی جملات و حرفاش یادم مونده بود و چند وقت بعد تو شرایط جدیدی احساس کردم الان دیگه میخوام اون حرفها رو بخونم. کتاب رو خواستم؛ گرفتم و خوندم.
تمام مدت احساس میکردم اونجوری که باید نمیفهممش. چون وقتی تموم شد با اینکه احساس میکردم یه چیزهایی برام داشته (انگار یه دید جدیدی رو هم شناخته بودم؛ ولی چون از خیلی جهات شبیه حرفهای کتابه نبود، مطمئن نبودم به منظور کریشنامورتی رسیده باشم؛ احساس میکردم خوندنش باعث شده اینجوری هم دنیا رو ببینم؛ ولی اینکه به منظور کریشنامورتی مربوطه یا نه رو نمیدونستم)، مدام میگفتم که یه بار دیگه هم باید بخونمش تا توی ذهنم جمعبندیش کنم؛ احساس میکردم حالا که یه دور خوندمش، اگه دوباره بخونمش، برام روونتره و بهتر از قبل متوجه منظورش میشم.
گذشت و گذشت و دوباره سراغش نرفتم.
اما الان به خاطر دو تا از حرفهاش احساس میکنم به مرور تأثیر خودشو گذاشته:
۱) تأکید داشت از پشت هیچ مذهبی به زندگی نگاه نکنی؛ مذهب رو بذاری کنار (فکر میکنم به مرور -و شاید حتی ناخواسته- تا حد زیادی این کار رو کرده باشم)
۲) توی تزی که میداد، «لذت» و «رنج» رو یه چیز واحد بیان میکرد. میگفت اگه رنج رو نمیخوای و اگه کنارش بزنی، دیگه لذتی هم وجود نداره. اگه تحریفش نکرده باشم شاید بشه گفت معتقده که این رنج و لذتها -مثل خیلی از مفاهیم دیگه که حلاجیشون میکنه- حجاب حقیقتن. (موقعی که همچین حرفهایی رو میخوندم، حقیقتش از دنیای بدون لذت [حتی اگه بدون رنج هم باشه] میترسیدم و برام قابل تصور نبود. اما الان میبینم انگار اونقدرها هم دور از ذهن نیست!)
به صورت رسمی نمیتونم اعلام کنم که واقعا مُردم! چون هنوز هم احساسات مثبت و منفی و تمایلات و اهداف گاه و بیگاه، توم وجود داره (کما اینکه شاید تو مطالب همین وبلاگ هم مشخص باشه)؛ اما انگار خیلی کمتر از حالت معموله. و البته شاید در خلأشون هم فشاری احساس نکنم.
شاید بد هم نباشه که ذهن و دل آدم از خیلی چیزها خالی بشه. اما فکر میکنم این حالت وقتی به درد میخوره که هدفی داشته باشی که این چیزا زوائدش باشن و دست و پا گیر؛ که با کنار زدنشون، راحتتر به هدفت برسی.
یا یه ایدئولوژی داشته باشی و بهش عمل کنی.
من انگار از بیخ همه چی رو خالی کردم! اصلا هیچی نذاشتم تهش بمونه! خالیِ خالی…
میدونید الان چی شد؟!
همین الان که این نوشته تموم شد انگار از اون هجوم فکری خالی شدم! انگار اون چیزهایی که یه جورایی ایراد و نقصم بود و تو زندگی معمولی باید سعی کرد اصلاحشون کرد، یا آدم به خاطرش ناراحت میشه، دیگه تأثیری روم نداره!!!
پ.ن. این همهی حرفها نبود. در مورد دین و …، یه حرفای دیگهای هم هست. مثلا زمانی فکر کردم از نظر مذهبی دارم یه فرایند reset شدن رو طی میکنم تا دوباره خودم -با نیازم- مذهب رو پیدا کنم. ولی شاید یکم فاصله زیاد شده؛ شاید هم باید بیشتر خالی بشم تا احساس نیاز پیدا شه.
پ.ن.۲: البته کاملا از مذهب جدا نشدمها. از خیلی از اذکار و دعاهای اسلامی استفاده میکنم. یه دفعهای مودش مییاد و رو به قبله سجده میکنم (خیلی هم حساسم که کمتر کسی ببینه!). اکثر شبها قبل از خواب هم این کارو میکنم. و …
پ.ن.۳ : این مورد پیش از خواب مدت زیادیه ترک شده! ورد و دعا هم ترک شده بود؛ چند وقته گاها استفاده میشه؛ البته بخش قابل توجهیش بره افراد غیر از خودم!
ولی بههرحال وقتی اوضاع حساسه، بعضیها میان تو کار. فکر میکنم اگه خیلی از شماها هم مثل من از بین دو تا کامیون لاییای میکشیدید که توی آینه بغل، سوخت شدن ۳۵۰تومنی رو که توی صندوق محک انداختید رو به اضافهی یه مبلغی رو که بدهکارش شدید(!)، میدیدید، یه ذره متمایل میشدید که یه چیزهایی بخونید و یه چیزهایی بدید!
پ.ن.۴ (۱۳ دی ۸۸) کتاب رو دوباره خوندم. برداشتم واقعا درست نبوده. جواب بعضی از چیزهایی هم که اینجا در مورد کتاب نوشتم، دارم. سعی میکنم با توجه به نوشتههاش، یه مدت خودم رو زیر نظر بگیرم.
آرامش شب
شببیداری
نه اونی که ازش پول درمیاد!
نه اونی که بره درس خوندن و کار کردنه.
و نه اون نوع آکادمیک که احمدینژاد باهاش دکترا گرفته!
اون یکیش!
اونی که هر چند وقت یه بار فازش مییاد. اونی که انگار همهی سکوت و عظمت شب رو در قالب آرامش مطلب به بدن و ذهن و روحت تزریق میکنه.
انگار تو فضام.
چند وقت یه بار پیش مییاد. در قالبهای مختلف.
جالبه؛ یه بار داشتم با هدست -شاید بره اولین بار- «تاتو» گوش میدادم؛ با صدای بلند. و تو نت میگشتم. احساس میکردم تو تمرکز مطلقم؛ شاید یه «حضور».
تو این مقطع زمانی زندگیم، اونقدرها تو فاز آداب و عبادات نیستم. پس تهجد مذهبی ندونیدش. نمیشه هم گفت برام خالی از خداست. به خاطر آرامشی که بهم حکمفرماست و لذتی که وجودم رو گرفته، از ته ته دل و با لذت تمام خدا رو شکر میکنم.
تازه مذهبی نیست هیچی، چند تا آهنگ شکیلا هم توش هست!
تازه اگه بخوام غیر مذهبیترش کنم، میتونم بگم دیگه چیا داشت! ولی دیگه نمیگم!!!
الان فقط مهم آرامش و لذت و رضایت وافر -و شاید حتی بینهایت-یه که دارم :)
البته خارج شدن از فشار یه ترمی که توش جون میکندم که خودمو به خودم ثابت کنم هم خالی از تأثیر نبوده. فشار و جون کندنی که باعث شد از «خیلی» چیزهای یه زندگی متعادل بزنم تا بتونم نتیجهی بهتری از تلاشم بگیرم.
از این فاز گرفتنها زیاد داشتم. همهشون هم الزاما تو شب نبودن.
انگار یه دفعه میاد.
یه بارش تو دانشگاه بود. شاید نزدیک به یک ساعت تو فضا بودم!!!
حالتی که الان دارم، « لــــــذت مطــــــلـــــقه ». تو این دم، از همه چی لذت میبرم و از همه چی راضیم؛ هیچی هم نمیخوام.
مستی و نشئگی ناشی از خوردن و کشیدن رو هیچ وقت تجربه نکردم. نمیدونم شبیهه یا نه؟
اگه باشه، اون حدس قدیمیم که «نخورده مستم» و «اتومات نشئه میشم» درسته.
تبصره (!): این حالت من، بعد از رفتنش، خماری و تشویش خمار نداره. شاید همه چی عادی میشه.
در کل خــــــــــــــــــــــــــــووووووووووووووووووب چیزیه! خــــــــــــــــــــــــــــــــــــوووووووووووووب !
رو هر چی بخوام میتونم تمرکز کنم. نمیدونم اون همه فکر جور واجور که تو حالت عادی تو ذهن آدمن و مانع همچین حالتی میشن، الان کجان؟!
حرف فکرهای جورواجور و شلوغیهای ذهنی رو کشیدم وسط؛ یه دفعه اسم یه کتابم بیارم!
رهایی از دانستگی – کریشنا مورتی – ترجمه مرسده لسانی
همینجوری!
به خلوت کردن ذهن بیربط نیست؛ یه جا هم میخواستم معرفیش کنم. همین.
تمایلی ندارم این حالت رو بره همیشه نگه دارم. چند دقیقه دیگه میرم بخوابم و میدونم صبح که پاشم دیگه خبری ازش نیست.
شاید باید درست برنامه ریخت و کاری کرد که ذهن اکثر اوقات بتونه این مدلی بشه.
بیخیال! بابرنامهبازی درنیارم! به فازش نمیخوره!
اصلا همینجوری که خودشم هر موقع میخواد مییاد، عــــــــــــــااااااالمی داره.
ای جــــــــــــــــاااااااااااااااااانننننننننننننن !!!
شب بخیر :)
سرخوردگی از ناکامی رویاها
ساده بگم: مطلب زیر رو خوندم (اینجا بود). شروع کردم براش کامنت بنویسم؛ دیدم همچین کم هم نشد! فکر کردم ارزش داره اینجا بیارمش.
امروز سر کلاس بحث شد از اینکه آدم ها خیلی وقت ها نا امید و مایوس می شن، چون در ذهنشون از یک شخص، یا یک مکان، یا یک موقعیت یک تصویر ایده آل و آرمانی تجسم می کنن و وقتی که با واقعیت روبرو می شن تمام آمال و تصوراتشون نقش بر آب می شه!!! و اینجوری نسبت به همه چیز بدبین می شن.
دقیقاً هم همینه…
البته استاد عزیز و دوست داشتنیمون چاره اش رو هم گفتن: هیچوقت دورادور در مورد چیزی که فقط توصیف مبهمی ازش شنیدین رویاپردازی نکنین.”
با این حساب راجع به چی می شه فکر کرد؟؟!؟
من:
متأسفانه رویاپردازی «خیلی خیلی مشتاقانه»، معمولا عاقبت تلخی داره.
شاید بهتر باشه وقتی یه تصویر رویایی کلی توی ذهنمون داریم، تجزیهش کنیم و ببینیم ناشی از میل به چه چیزهاییه.
درسته با تصور کردن و قانون جذب، میشه به رویاها نزدیک شد؛ اما اگه واقعا بدونی چی میخوای، میتونی براش برنامه بریزی.
مثلا:
وقتی تو رویات با شخص خاصی هستی (از جنس مخالفه و حتی تو رویا باهاش ازدواج کردی و داری زندگی میکنی و …)، این دیگه کاملا تکلیفش معلومه. چون «شخص خاص»یه، باید به منطق و حقیقت و سطح توقع و پدیدهی دوست داشتن و اصلا اینکه خود اون شخص احساسی به ما داره یا نه، فکر کرد
وقتی یه خونهی خیلی توپ تو رویاته، باید ببینی علتش چیه؟
زندگی تو منطقهی خاصی؟ داشتن یه اتاق شخصی بزرگتر؟! احساس ثروت بیشتر داشتن؟
دلگیر بودن محل زندگی فعلی؟
اونجا بودن یا جای فعلی بودن، تفاوت زیادی توی اعتماد به نفست ایجاد میکنه؟
…؟
وقتی تو ذهنت میبینی تو رشتهت فارغالتحصیل شدی و ترکوندی، باید دید بره چی همچین چیزی تو رویاته؟
صرفا بره لذت از کار مرتبط با رشتهت؟
تمایل به تحسین شدن؟
درآمدش؟
دیده شدن؟
کلاس و پرستیژش؟
غیر مستقیم بهخاطر شکستهای تحصیلی قبلیه و میتونه جبرانشون کنه و اعتماد به نفس رو بیشتر کنه؟
…؟
فکر میکنم همه رو باید اینجوری تجزیه کرد. بعد دربارهی همهی عناصرش فکر کرد و ریشهی اصلیشون رو پیدا کرد:
اگه مشکل شخصیتیه، دنبال راه حلش گشت
اگه یه ذوق زودگذره، تشخیصش داد و باهاش کنار اومد (که البته بعد از تشخیصش، تقریبا محو میشه)
اگه برآیند نماد و سمبل یک یا چند هدف تو زمینههای مختلفه، تک تک هدفها رو بررسی کرد و برای رسیدن بهشون برنامهریزی کرد
…
و در آخر باز هم میخوام اسم کتابی رو بیارم که هنوز هم تو یه پست مستقل معرفیش نکردم:
نیمه تاریک وجود – دبی فورد (Debbie Ford) – ترجمه فرناز فرود – انتشارات حمیدا
کمکتون میکنه با بخش سرکوب شدتون که به چشم نمییاد، اما خیلی جاها علت خیلی از اتفاقات زندگیتونه، روبرو بشین و بشناسینش و باهاش کنار بیاین.
۳ کشف اخیرم
۱) نمیتونم جملهی «خودمو دوست دارم» رو بگم!
فکر کردم دیدم تو چند سال اخیر -ناخودآگاه- مدام داشتم خودمو سرزنش میکردم
انگار وجودم ۲ بخش باشه که یکی مغروره و ظالم و اونیکی مظلوم و رنجکشیده!
۲) مغرووووووووووووورم در حد تیم ملی!
دور و بریهام، کلمهی «قُد» رو ترجیح میدن؛ ولی نتیجهای که خودم بهش رسیدم («مغرور») بهنظرم درستتره!! (همین جمله هم که ناخودآگاه نوشتم میتونه غرورمو نشون بده!)
و این روی خیلی از ابعاد زندگیم -بهویژه روابطم (یا بهتره بگم «عدم» رابطهم!!)- تأثیر بسزایی داشته.
۳) از خودم توقعات فوقالعاده زیادی دارم
توقعاتی که اگه یه آدم بخواد بهشون دست پیدا کنه، درسته غیرممکن نیستن؛ اما باید فشار روانی زیادی رو تحمل کنه؛ خودشو از خیلی چیزای «زندگی» محروم کنه.
این شمارههای ۱ و ۲ و ۳، فقط ترتیب رسیدن فکرم بهشون رو نشون میده. وگرنه همهشون به هم مربوطن:
اون بخش ظالم وجودم (مربوط به شماره ۱) به خاطر حفظ غرورش (مربوط به شماره ۲)، به بخش مظلوم وجودم (مربوط به شماره ۱)، کارهای فوقالعاده سنگینی رو تحمیل میکنه (مربوط به شماره ۳).
تو هیچ مقطعی از عمرم انقدر فکر نکرده بودم و تندتند به نتیجه نرسیده بودم
خیلی بیشتر از اینا که نوشتم بهشون فکر کردم
هدف از ارسال این پست توی وبلاگ، «فقط و فقط» این بود که احساس کنم زندهام!
الان مجالش نیست که بیشتر از این درموردش بنویسم؛ چون -از شما چه پنهون- همون بخش مقتدرم، یه کارهایی رو روی دوشم گذاشته، که واقعا احساس میکنم وقت ندارم یه پست مفصل بنویسم!!!
امیدوارم این دفعه که واقعا دارم تلاش میکنم، بتونم کاری رو که «یه وَرَم» (!) به «یه وَر دیگهم» امر کرده (!) رو به نحو احسن انجام بدم. چون تقریبا مطمئنم که بعدش میتونم هر دو وَرَم رو تا حد زیادی آشتی بدم و از نتیجهی فکرهای این چند ماههم کمک بگیرم و سعی کنم درست به زندگی نگاه کنم و «زندگی کنم».
پ.ن. الان من «غرورم» رو زیرپاگذاشتم که بعد از مدتها متنی نوشتم که قصدم از نوشتنش سود رسوندن به «دیگران» نیست. کاری که وسواس مثلا خوب نوشتن، همیشه مانعش میشد! واقعا در حق خودم بیرحم نیستم؟!
یکبار برای همیشه خوندن و دونستن، مرگ نیست!
از بچگیمون، چیزایی رو میدیدیم که دلیلشونو نمیدونستیم. میدیدیم، میپرسیدیم، میشنیدیم، میخوندیم و بهمرور یه چیزایی رو میفهمیدیم.
ولی خیلی علامت سوالا باقی موندن.
هر چیز پیچیدهای رو که دفعهی اول میدیدیم، قبل از هر چیز -حداقل تو ذهنمون- تحسینش میکردیم؛ بعد دیگه برامون عادی میشد! «عادت»!
اگه موضوع، دونستن «طرز کار چیزی» بود، احتمالا زودتر بیخیالش میشدیم! اگه بچه بودیم، بهعنوان یه «شگفتی» (یا شاید معجزه!)، و اگه بزرگتر بودیم، به عنوان یه «چیز خیلییییییی پیچیده» تو ذهنمون تعریفش میکردیم.
اگه موضوع، دونستن «دلیل» چیزی بود، شاید بیشتر انگولکمون میکرد. چرا فلان چیزو فلان جور و از فلان جنس ساختن؟ و سوالهایی از این دست.
ولی نهایتا همهشون میرفت اون ته ته مغزمون. هر دفعه که یادش میافتادیم، به خودمون یادآوری میکردیم که نمیدونیم!
اون دوران با همهی مجهولاتش کماکان ادامه داره که هیچ، یه مدل مجهول دیگه هم به زندگیمون اضافه شده. کلمات جدیدی که ظاهرا بره یه زبون دیگه هستن، مخففها، اسمها و اصطلاحات عجیب و … که میدونیم «آتیشش از گور هر کی بلند شده باشه، جدیدا بلند شده! وگرنه ما که از این صحبتها نداشتیم!»
فرق اینا با اون قبلیا اینه که افراد خیلی بیشتری میدونن چیه (مثلا بره اون قبلیها، دلیل اینکه صداخفهکن به اون کوچیکی، صدای به اون بلندی رو میخوابونه، رو کمتر کسی میدونه! ولی مثلا تو این دوره زمونه، شاید فقط خیلی از افراد مسن، درست ندونن «اینترنت» چیه؛ از اونایی که تازه با اینترنت آشنا شدن، خیلیها شاید ندونن «Feed»، «وبلاگ»، «فتوبلاگ»، «وب۲»، «ویکی»و … چیه؛ درصورتی که عدهی زیادی میدونن؛ دیگه خیلیها میدونن MBA چیه و هیچ ربطی به بسکتبال نداره!) و فرق دیگهی این مجهولات جدید، با اون قبلیها اینه که هر دفعه که میشنوی جایی دارن ازش حرف میزنن (که طبعا یعنی میدونن چیه) و تو نمیدونی، بهت احساس چندان خوشایندی دست نمیده!
شاید بعضیها بگن «مگه قراره همه چی رو بدونم؟»؛ خب نه. ولی یه چیزایی هست که بهخاطر محیط زندگیمون، محیط کارمون، رشتهی تحصیلیمون، مجلهای که میخونیم، شغل بابامون، مقطع سنی بچهمون و خیلی چیزای دیگه، بیشتر به گوشمون میخوره. مثلا NGO رو شاید خیلیها شنیده باشن (حداقل بره اخبار و اینکه یه مدت تو تبلیغات انتخاباتی مد شده بود)؛ ولی NLP رو هر کسی نشنیده. کسی که کاری به برق و الکترونیک و کامپیوتر و صنعت نداشته باشه، بعیده AVR و PLC و PIC و VHDL و FPGA به گوشش خورده باشه؛ ولی کسی که رشتهش برقه (حتی اگه ترم اول و دوم باشه)، هر دفعه که اسم اینا رو بشنوه و ندونه چین، مسلما احساس خوبی بهش دست نمیده! یا مثلا کسی که دکون (!) خودشو داره، یا کارمندی که به کارش خو گرفته، اصلا براش مهم نیست که این «بورس» که میگن دقیقا چیه؟ «شاخص» بورس چیه؟ DOW و NASDAQ و FTSE (که اصلا آدم نمیدونه افتیاسای بخوندش یا چیز دیگه!) چین؟ ولی کسی که تو کار تجارت و پول درآوردن باشه، یا جوونی که تو ذهنش خیال پولدار شدنو میپرورونه، براش چندان آسون نیست که خیلی ساده از کنار اینا بگذره.
پس قبول کنید که درسته هر چیزی رو نباید بدونیم، ولی کم نیستن چیزهایی که «زیاد میشنویم، نمیدونیم چین، و دنبال دونستنش هم نمیریم!».
استفادهی من از جی۵ (G5) برای کنکور
در « جی۵ یا جعبه لایتنر؟ »، این دو روش رو با هم مقایسه کردم و نظرم رو در مورد جی۵ همراه با استدلالهام گفتم. در مورد باقیموندن مطالب در حافظهی درازمدت هم توضیح دادم. در کل هم با «جی۵» موافق نیستم. دلیلشو میتونید توی اون مطلب بخونید.
اما توی این مطلب، تجربهام از فیشنویسی و کار با جی۵ توی سالی که بره کنکور میخوندم، مینویسم. بره اینکه کسایی که میخوان بره کنکور از «جعبه لایتنر» (جی۵ که به هیچ وجه!) استفاده کنن، اشتباهات منو تکرار نکنن. برای فهم کاملش هم توصیه میکنم حتما اون مطلب رو بخونید.
تو دبیرستان (ریاضی بودم) که درست و حسابی درس نمیخوندم؛ ولی میگذشت!!
علتش فشار بود یا بیخیالی یا هر چیز دیگه، تو پیشدانشگاهی، «عملا» اونقدر دور از وادی کنکور بودم (میگم «عملا»، چون مثلا از تابستون قبلش کنکور آزمایشی هم میدادم؛ یعنی به «فکر» بودم؛ ولی… !) که در کمال پررویی و بیخیالی به امتحانات پایان ترم دوم رسیدم و دو تا درس مهم رو که دیفرانسیل و فیزیک پیش باشه، افتادم (اصلا اونقدر بیخیال بودم که تا اون امتحانی که افتادم، دو فصل آخر فیزیک پیش رو، نه تو کلاس گوش داده بودم، نه اصلا از روش خونده بودم! کاملا برام بیگانه بود!!)!
خلاصه اول تابستون اونا رو پاس کردم و کنکورهام رو هم دادم. دانشگاه آزاد توی اون «انتخاب ششم» بهم ریاضی محض قائمشهر رو پیشکش کرد! اول که میخواستم با کله برم! ولی به هر حال با یه سری حرف زدم و نهایتش نتیجه این شد که نرم و بشینم بخونم بره یه رشتهی بهتر (که خودمم بعد از اینکه بهم گفتن کامپیوتر هم خیلی لیسانسه داره، نمیدونستم این رشتهی بهتر چیه!)
تو پیشدانشگاهی با جی۵ آشنا شده بودم و خریده بودمش.
تو سال جدید، شروع کردم به خوندن درسها و فیشنویسی ریز ریز برای تقریبا همهی مطالبشون. کار به جایی رسیده بود که بیشتر ساعات مطالعهی من (که انصافا هم بهخصوص بعد از ماه رمضون اون سال، اساسی شروع کرده بودم و دیگه ساعات درس خوندنم اونقد زیاد شده بود که قبلا حتی نمیتونستم تصورش رو بکنم یه روز انقدر درس بخونم!!) به فیشنویسی میگذشت. وسوسهی انتقال مطالب به حافظهی درازمدت و تبلیغات فراوان جی۵ برای کنکور هم روی خرکاری من تو فیشنویسی، کمتأثیر نبود!
سرعت مطالعهم کم شده بود؛ ولی چون فیش مینوشتم و بره مرور فیشها وقت میذاشتم، میگفتم دیگه که لازم نیست برگردم سراغ این کتابها؛ پس آروم هم پیش برم، عیبی نداره؛ چون فیش مینویسم.
خب واقعا هم مرورشون باعث میشد که یادم بمونه؛ ولی این فیش بازی من دو تا ایراد داشت:
۱) دیگه به هیچی رحم نمیکردم و تقریبا از تمام نکات فیشبرداری میکردم.
البته تو این مورد شاید نشه زیاد سرزنشم کرد؛ تو کنکور از ۷ تا سوراخ کتاب سوال درمیارن خب! میترسیدم چیزی رو جا بندازم.
ولی بعدا که خوب نگاه کردم دیدم که بعضی چیزا بود که میشد براش فیش ننوشت و خوندن همونجوریش هم ممکن بود تو حافظه نگهش داره.
۲) [که به شماره ۱ هم مربوطه اینکه] تعداد فیشها دیگه «فوقالعاده» زیاد شده بود.
علتش هم از یه طرف وسواس از دست ندادن نکات بود، و از طرف دیگه اینکه توی فیشنویسی روی «تا حد امکان خلاصه نویسی» و «تا حد امکان نوشتن هر نکته روی فیشی جداگانه» تأکید زیادی میشه (علتش هم همون علتیه که باعث میشه آدم فیش بنویسه و از این روشها استفاده کنه: فقط اون بخش از مطلب رو که فراموش میکنی، دوباره مرور کن).
دیگه فیشها داشتن از خونههای جعبه فوران میکردن!!
بین فیشهای دو خونه و روی لبههای جدا کنندهی خونهها میذاشتمشون(!) ؛ توی خونههای اونور جعبهی دو ردیفی جی۵ نگهشون میداشتم و …
خب با این اوصاف دیگه کار به جایی رسیده بود که روش جی۵ -حداقل توی بروشورها و راهنماهاش-، راهحلی رو براش پیشبینی نکرده بود.
پرواضحه که ایرادی که توی « جی۵ یا جعبه لایتنر؟ » مطرح کردم (عدم رعایت زمانبندی استاندارد توسط روش جی۵) اینجا خودش رو بیشتر نشون میداد. چون حجم فیشها زیاد شده بود و جداکنندهای هم که نبود. منم که باید سرعت مرور رو بیشتر میکردم تا فیشهایی که داشتن خفه میشدن (!) رو برسونم به خونهی پنجم تا از اونجا براشون یه راه نفس باز بشه!!
پس مسلما خیلی زودتر از زمانبندی لازم، از جعبه خارج میشدن.
اون موقع خب در مورد روش لایتنر هم یه چیزایی میدونستم؛ اینا هم ادعا میکردن که «ما محدودیت زمانی اون روش رو برداشتیم و کار رو راحتتر کردیم» (غافل از اینکه گند زدن بهش!!). لابد میگید چقدر خنگ بودم که نرفتم سراغ روش لایتنر!!
ولی احتمالا خودتون بدونید که جو گند کنکور طوریه که آدم کمتر جرأت ریسک یا تغییر مسیر رو پیدا میکنه. ضمن اینکه تو اون شرایط -که میگم ترس از تغییر زیاده- زیاد هم در مورد روش لایتنر و جزئیاتش نمیدونستم و مطمئن نبودم. حالا شما حساب کنید اون همه فیش رو شروع میکردم دوباره وارد روند یه جعبهی لایتنر بکنم؛ بهعلاوهی اینکه از اونور هم که دارم فیش مینویسم و اضافه میکنم.
تو بروشورهای جی۵ خونده بودم که مثلا یکی بعد از یه مدت استفاده میذاردش کنار؛ بعد یه مدت میره با «آقای مالکی نژاد» در موردش صحبت میکنه و نحوهی استفادش رو اصلاح میکنه و … (لابد بعدش هم میره رو اون نوک تیز قلهی موفقیت با ما بایبای میکنه دیگه!!).
رفتم فروشگاه اصلی جی۵ تو پاساژ رضا – میدون آزادگان (کرج). با طرف (اصولا مالکی اونورا پیداش نمیشه! عکسشو میتونید رو جعبه یا تو بروشورها ببینید دیگه! یه سری بازاریاب میخواد که داره!) صحبت کردم و گفتم با چه فاجعهای روبرو شدم. اونم ضمن نشوندادن مدلهای جدید جعبهشون، پیشنهادی رو که به فکرش میرسید بهم داد. اینکه چند تا جعبه اضافه کنم و فیشهایی که دارن از سر و کول بقیه بالا میرن (!) رو از خونهی اول این جعبهها دوباره وارد روند مرور کنم. یادمه بره تعداد فیشهای ورودی هر روز هم یه سقفی تعیین کرد (که یعنی من چون اونو رعایت نکردم جیز شدم!!)؛ که البته نه توی منابع جی۵ حرفی ازش زده شده بود، و نه تو روش نرمال لایتنر نیازی بهش هست.
بههرحال مجبور بودم پیشنهادشو قبول کنم. دیگه با اون فیشها میخواستم چیکار کنم؟!!
ولی از اون جعبه سوسولیهای خودشون که پول خون رو باید بدی تا بگیریشون، نخریدم. مثه بچهی آدم اومدم از یه مغازهی لوازمالتحریری زپرتی(!)، چند تا جعبهی چوبی لایتنر خریدم و به همون روش آقا عمل کردم (افسوس که نرفتم سراغ لایتنر! من که دوباره داشتم شروع میکردم).
خلاصه گذروندم …
یکم بعد از عید هم که دیگه خوندنم شل شد و تقریبا یه فندک گرفتم زیر همهی تلاشهایی که تو چندماه قبلش انجام داده بودم!
اون همه وقت گذاشته بودم (حتی موقعی که خیلیها غافل بودن)؛ اونوقت درست همون وقتی که همه دارن جمعبندی میکنن، یا خیلیها که دیر به فکر افتادن، دارن تقلا میکنن تا از «زمان طلایی» (!) باقیمانده نهایت استفاده رو ببرن، من احمق فتیله رو کشیدم پایین و … !!
خب چوبشم خوردم. چی فکر میکردم و چی شد!
علتش؟ خستگی؟ مشکل شخصی؟ دغدغهی فکری؟ …؟
دیگه چه فرقی میکنه؟! همه یا هیچکدوم!
برق – مخابرات، آزاد شهرری
آب رفته هم که به جو برنمیگرده. دیگه اعصاب و روحیهم هم تحمل نداشت یه سال دیگه بمونم و بره یه چیز بهتر جون بکنم. یه سال خالی تلاشم رو کرده بودم. بدآورده بودم. پس به سال بعدش هم نمیشد اعتماد کرد. واقعا کی دیگه حالشو داشت؟!! بهاندازهی کافی خسته و داغون بودم؛ بس بود.
ولی باز خدا رو شکر. از اینم زیادی بنالم، بعید نیست بزنه زیر چهارپایه!!
الانم شاید با خوندن اینکه من تو اون یه سال چه اشتباهاتی کردم، خندهتون بگیره، یا دلتون به حالم بسوزه، یا بگید خااااک بر سرت!! یا اصلا هیچی. ولی گفتم که کس دیگهای تو چاهی که من افتادم نیفته. گفتم که هر کی داره به این کنکور کذایی نزدیک میشه، از الان به فکر باشه و از همه جهت اطلاعات لازم رو کسب کنه و بیراهههایی رو که خیلیها تا تهش رفتن رو نره.
در مورد عدم استفادم از لایتنر توی اون مقطع هم -علاوه بر دلایلی که گفتم-، اینم باید اضافه کنم که خب راهنمای مناسب و جامعی براش ندیدم. یه کاغذ کوچیک و خلاصه که به جزئیات و حالتهای خاص اشاره نکرده بود. خیالمو از این حالتهای احتمالی راحت نکرده بود (و باور کنید اونقدر تحت فشار بودم که نمیتونستم با فکر باز خودم به اون حالتها فکر کنم و روشها رو مقایسه کنم) و با اون ترسی که داشتم، ترجیح میدادم که با جی۵ که ظاهرا به نظر میاومد بیشتر روش کار شده و به این چیزاش فکر شده (!!!) کار کنم.
سرد بود و منم از ترس یخ زدن … !!!
این سوتیهایی که من دادم هم دلیل نشه یکی به حمایت از جی۵، اشتباهات منو بکوبه تو سرم!
من در مورد ایرادهای جی۵ مستدل صحبت کردم. پس ربطی به اشتباهات من نداره.
اینا رو گفتم که بقیه راه منو نیان.
بره جمعبندی هم از «داوطلبان عزیز!» تقاضا میکنم که ضمن دقت به کلیهی اشتباهات من، اگه میخوان از «جعبه لایتنر» (جی۵ رو که اصلا حرفشو نزن!)برای کنکور کمک بگیرن، دیگه بره هر کوفتی هم فیش ننویسن!
یه سری درسها که چیزهای حفظی و ریز داره (مثل لغات و تاریخ ادبیات و اسامی گویندهی احادیث و عدد اتمی عناصر و «فرمول»های بعضی از درسها و …)، خوراک این کاراست.
ولی سعی کنید اگه میشه نکتهای رو با تمرین و تست زدن، تا حدود زیادی به خاطر سپرد، دیگه رو فیش نیاریدش.
بعضی چیزا رو هم شاید بشه کلی توی یه سری برگه خلاصه نویسی کرد و آخرای سال یه نگاه بهش انداخت.
اصولا هم اگه الان لب مرز کنکور نیستید و مثلا سوم تشریف دارید (میگم سوم، چون درسهای سوم بیشتر تو کنکور مییاد تا چند تا کتاب دوم)، جون مادرتون مثل آدم درستونو بخونید و «بفهمید» ! بره حفظیها هم معقولانه تو کتابتون علامت بزنید و خیلی تر و تمیز خلاصهبرداری کنید که بعدا کیمیاست.
دیگه هر گلی زدی به سر خودت زدی ننه!!!
با وجود اینکه الان ترم پنجممه، تقریبا میشه گفت تو اولین فرصتم، از تجربیات کنکورم نوشتم!
چون واقعا تازه احساس میکنم که میتونم بدون نفرت شدید و آلرژی ازش صحبت کنم!!
خلاصه اینکه من گفتم چیکار کردم که نباید میکردم؛ و اگه چیکار میکردم بهتر بود.
اما در مورد اینکه بره چه مطالبی برید سراغش، این آخر «پیشنهاداتم» رو دادم. خودتون کلاهتون رو قاضی کنید.
اگه کسی هم تجربیاتی در این زمینه داره، به هموطنان پشت کنکوریش لطف کنه، منت بذاره و اونا رو منعکس کنه. به خدا ثواب داره!
اگه جایی نوشتید، یه بوقی هم اینجا بزنید! ما هم بدونیم و لینک بدیم بد نیست.
واقعا به امید موفقیت همهی شما توی مسیری که میخواید و کنار رفتن هر چه زودتر کنکور، این سرعت گیر مزخرف!!!
اللهم عَجِّل «اینایی که گفتم»!!
باز کردن ریموت کنترل سمند
آخرین باری که ماشین رو بردم بره سرویس، یکی از ایرادهایی که مطرح کردم این بود که ریموت کنترل دزدگیرش ضعیف شده (برد و دقتش کم شده)؛ پرسیدم که ایراد از ضعیف شدن باتریه یا چیز دیگه؟
طرف بهم گفت بازش کن و باتری و اتصالات دیگهش رو تمیز کن.
منم همینجوری پشت گوش انداختم. فکر میکردم توش یه باتری ساعت داره؛ از طرف دیگه هم پیچی روش نمیدیدم که بشه بازش کرد؛ گفتم اگه زوری (!) هم قراره باز بشه، خودم ریسک نکنم که یه وقت بشکنه!!! گفتم میبرم ساعتسازی خود طرف برام باز میکنه دیگه!!
تا اینکه دیروز با کمک ناخن و نوک چاقو، دو طرف ریموت رو از هم جدا کردم و هم دیدم که باتریش ساعتی نیست، هم همه جاشو با پنبه و الکل تمیز کردم.
این ۲ تا عکس بره کسایی که میخوان بدونن توش چه خبره:


ضمنا اون طرف هم حق داشت. الان خیلی بهتر کار میکنه :)
پاییز، بهونهی تنوع
یادمه وقتی جایی از کسی میپرسیدن «کدوم فصل رو دوست داری؟»، اصلا نمیتونستم توی ذهنم به جای اون که مورد پرسش قرار گرفته، فصلی رو انتخاب کنم.
نه میگفتم همه خوبن، نه میگفتم همه بدن؛ رأی من همیشه ممتنع بود!!
راستش به دلیلش فکر نمیکردم. میگفتم خب من به این سوسولبازیا فکر نمیکنم! بیخیال بابا!!
ولی الان فکر میکنم بره این بود که من «اصلا طبیعت رو نمیدیدم».
جمعهای که گذشت رفته بودم دربند. رفتم بالا تا شیرپلا؛ از اونور هم از طرف هتل اُسون اومدم پایین.
اما فقط رفتن نبود؛ میدیدم؛ سعی میکردم تا حدودی «ببینم»، شاید یکم بتونم «حس کنم» و «بعد» ازش عکس میگرفتم (راستش دوست دارم در مورد «کوهنوردی» و «طبیعتگردی» و «گلگشت» و «نگاه کردن» حرف بزنم یا شاید فکر کنم!؛ ولی الان و اینجا، خب جاش نیست).
این اواخر دیگه گاهی عکس گرفتنهام باعث میشد نبینم!! یعنی چی؟
یعنی:
میدیدم
سریع مغزم بهم میگفتم «قشنگه»!
عکس میانداختم و میگذشتم که بعدا عکسهاش رو ببینم!!
ولی «واقعا» بین «دیدن و حس کردن یه صحنه در واقعیت» و «دیدن عکسش» فرق هست.
شاید برای کسی که این جمله رو میخونه بدیهی باشه؛ ولی عملا ما خیلی اوقات چیزایی رو که میبینیم، «حس نمیکنیم».
حرفم از پاییز بود:
چیزهایی که شنیدم و خوندم و توی ذهنم مونده، در مورد خش خش برگها و خوابیدن طبیعت و چیزایی مثل اینا بوده.
ولی تو این چیزایی که من به مرور «حفظ کردم» (!)، یادم نمییاد چیزی در مورد «تنوع» شنیده باشم.
پاییز، بهونهی خدا بره متنوع کردن رنگهای طبیعته
واقعا هم به این بهونه، خیلی کارا میکنه:
- رنگ برگها و گیاهان عوض میشه؛ تو توی پاییز میتونی طیفهای مختلف «سبز» و «زرد» و «قهوهای» رو تو طبیعت ببینی…
- بههرحال پاییز وقت اینه که خیلی از برگها -برگهای رنگی- از پایهشون جدا بشن. این تیکههای رنگ میرن و تو هوا میچرخن و میچرخن، تا یه جا میافتن روی یه چیزی و اگه اون چیز، یکم سیریش باشه (!)، میتونه اون برچسبهای رنگی رو به خودش بچسبونه و خودشو عروس کنه!! این برگها اصلا هم به رنگ خودشون و رنگ چیزی که روش میشینن توجهی نمیکنن. هر جا که «باد» -که یکی از خبرهای اومدن پاییزه- بشوندشون همونجا آروم میگیرن.
- حتی چیزایی که رنگ خودشون هم عوض نمیشه، دیدنیتر میشن!
درختها. رنگ تنهشون عوض نمیشه. ولی وقتی بعضی یا همهی مهمونهای رنگی خوشگلشون رو راهی میکنن و خودشون لخت یا نیمهلخت میشن (!)، میشن یه درخت با یه رنگ جدید؛ درختی که دیگه توی طیف رنگ سبز نیست؛ میره تو طیفهای رنگهای چوبهای مختلفی که توی طبیعت هست.
این موارد با کنار هم دیدنِ این صحنهها (یا شاید عکسشون!) به نظرم اومد. وقتی نگاهشون میکنید، به ایناش هم دقت کنید.
چیز دیگهای توجهتون رو جلب میکنه؟ اگه آره، بنویسیدش؛ نمره داره!! چشمامون رو بازتر میکنه.
وقتی داشتم این مطلب رو آماده میکردم، به این فکر کردم که «عکاس»ها، عکسشون رو میندازن و نمایش میدن؛ معمولا هیچ توضیحی باهاش نیست.
با خودم گفتم یه چیزایی مینویسم بالاخره توجیحش میکنم!
اولا عکاسها با هنری که دارن، کاری میکنن که سوژهی مورد نظرشون، از کل کادر، چشم بیننده رو بقاپه. من هنوز سر بستن کادرهام وسواس کافی ندارم، چه برسه به … !
ثانیا وقتی یکی ویرش میگیره در مورد موضوعی که خیلی به وجد آوردتش، صحبت کنه، هیچ کس نمیتونه جلوشو بگیره!
پس: من حال میکنم رو عکسهام کلی حرف بزنم! همینه که هست! D: ;)
یه پیشنهاد براتون دارم
نمیدونم شهرستانک رفتید یا نه؟
جاده چالوس، بعد از سد؛ دیگه چند کیلومتری جادهست الان نمیدونم! سمت راست یه تابلو زده؛ میری تو تا میرسی به جایی که سمت راستت یه درهی (خواستم بگم «سبز»؛ یادم افتاد الان پاییزه!) پر از درخت میبینی. روستای «شهرستانک» همونه.
یه جاده سمت راست هست که میره داخل روستا.
خلاصهش کنم؛
این یه بخش از اون درهست:
بره مرداد ۸۶ ه.
داییم یه بار پاییز رفته بود؛ در مورد رنگهای این درختها که حرف میزد، من «چیز شدم بدجور!!!»
رنگارنگِ این دره دیدن داره :)
اگه وقت دارید یه سر برید.
مطلب مرتبط: پاییز خیس (عکس)





4 comments