خودکشی ممنوعه

سرخوردگی از ناکامی رویاها

Posted in کتاب, تجربیات, تصویر ذهنی, خودم, خدا, زندگی, عشق by پدرام on ژوئن 30, 2009

ساده بگم: مطلب زیر رو خوندم (اینجا بود). شروع کردم براش کامنت بنویسم؛ دیدم همچین کم هم نشد! فکر کردم ارزش داره اینجا بیارمش.

امروز سر کلاس بحث شد از اینکه آدم ها خیلی وقت ها نا امید و مایوس می شن، چون در ذهنشون از یک شخص، یا یک مکان، یا یک موقعیت یک تصویر ایده آل و آرمانی تجسم می کنن و وقتی که با واقعیت روبرو می شن تمام آمال و تصوراتشون نقش بر آب می شه!!! و اینجوری نسبت به همه چیز بدبین می شن.

دقیقاً هم همینه…

البته استاد عزیز و دوست داشتنیمون چاره اش رو هم گفتن: هیچوقت دورادور در مورد چیزی که فقط توصیف مبهمی ازش شنیدین رویاپردازی نکنین.”

با این حساب راجع به چی می شه فکر کرد؟؟!؟

من:

متأسفانه رویاپردازی «خیلی خیلی مشتاقانه»، معمولا عاقبت تلخی داره.
شاید بهتر باشه وقتی یه تصویر رویایی کلی توی ذهنمون داریم، تجزیه‌ش کنیم و ببینیم ناشی از میل به چه چیزهاییه.
درسته با تصور کردن و قانون جذب، می‌شه به رویاها نزدیک شد؛ اما اگه واقعا بدونی چی می‌خوای، می‌تونی براش برنامه بریزی.

مثلا:

وقتی تو رویات با شخص خاصی هستی (از جنس مخالفه و حتی تو رویا باهاش ازدواج کردی و داری زندگی می‌کنی و …)، این دیگه کاملا تکلیفش معلومه. چون «شخص خاص»یه، باید به منطق و حقیقت و سطح توقع و پدیده‌ی دوست داشتن و اصلا اینکه خود اون شخص احساسی به ما داره یا نه، فکر کرد

وقتی یه خونه‌ی خیلی توپ تو رویاته، باید ببینی علتش چیه؟
زندگی تو منطقه‌ی خاصی؟ داشتن یه اتاق شخصی بزرگتر؟! احساس ثروت بیشتر داشتن؟
دلگیر بودن محل زندگی فعلی؟
اونجا بودن یا جای فعلی بودن، تفاوت زیادی توی اعتماد به نفست ایجاد می‌کنه؟
…؟

وقتی تو ذهنت می‌بینی تو رشته‌ت فارغ‌التحصیل شدی و ترکوندی، باید دید بره چی همچین چیزی تو رویاته؟
صرفا بره لذت از کار مرتبط با رشته‌ت؟
تمایل به تحسین شدن؟
درآمدش؟
دیده شدن؟
کلاس و پرستیژش؟
غیر مستقیم به‌خاطر شکست‌های تحصیلی قبلیه و می‌تونه جبرانشون کنه و اعتماد به نفس رو بیشتر کنه؟
…؟

فکر می‌کنم همه رو باید اینجوری تجزیه کرد. بعد درباره‌ی همه‌ی عناصرش فکر کرد و ریشه‌ی اصلیشون رو پیدا کرد:
اگه مشکل شخصیتیه، دنبال راه حلش گشت
اگه یه ذوق زودگذره، تشخیصش داد و باهاش کنار اومد (که البته بعد از تشخیصش، تقریبا محو می‌شه)
اگه برآیند نماد و سمبل یک یا چند هدف تو زمینه‌های مختلفه، تک تک هدف‌ها رو بررسی کرد و برای رسیدن بهشون برنامه‌ریزی کرد

و در آخر باز هم می‌خوام اسم کتابی رو بیارم که هنوز هم تو یه پست مستقل معرفیش نکردم:

نیمه تاریک وجود – دبی فورد (Debbie Ford) – ترجمه فرناز فرود – انتشارات حمیدا

کمکتون می‌کنه با بخش سرکوب شدتون که به چشم نمی‌یاد، اما خیلی جاها علت خیلی از اتفاقات زندگیتونه، روبرو بشین و بشناسینش و باهاش کنار بیاین.

تکنولوژی فکر ۱ – علیرضا آزمندیان

Posted in کتاب, تجربیات, تصویر ذهنی, زندگی by پدرام on مارس 28, 2008
این چند تاس؟!

«تکنولوژی فکر» نام دو کتاب از «علیرضا آزمندیان» هستش که یا با شماره‌های ۱ و ۲ و یا با عبارات تکمیلی زیر از هم تفکیک می‌شن:
تکنولوژی فکر ۱ (چگونه راه سعادت را یافتم)
تکنولوژی فکر ۲ (زندگی در مسیر کمال)

خب؟

کتابی که می‌خوام الان در موردش صحبت کنم، تکنولوژی فکر ۱ (چگونه راه سعادت را یافتم) هستش. دومی رو خودمم هنوز نخوندم. از توضیحاتی که توی کتاب دیدم به نظرم میاد که الزاماً نیازی به خوندن کتاب ۲ برای تکمیل مباحث نیست. ولی اگه فرصت کنم می‌خونمش.. اگه کسی که کتاب ۲ رو خونده احساس می‌کنه من اشتباه می‌کنم، لطفاً بگه.

نوار کاستش چیه؟

صفحه‌ی اول کتاب نوشته که همراه این کتاب یه نوار کاست هست به وجه فلان؛ لطفا از فروشنده مطالبه فرمایید.
من نگرفتمش. توی کتاب یه سری متن هست (نامه‌ای به فرشته و …)؛ آزمندیان اینارو خونده و صدای خودشو ضبط کرده. محتویات نوار همین نامه‌هاست.

دیگه؟

به جرأت می‌تونم بگم که خوندن این کتاب یکی از مهم‌ترین نقاط عطف زندگی من بوده. به همین دلیل قویاً خوندنش رو به همه پیشنهاد می‌کنم.
بره اینکه بدونید من توی چه وضعی بودم وقتی خوندن این کتاب رو شروع کردم، بد نیست یه نگاه به این تقسیم‌بندی (ص ۱۱۲ کتاب – فصل مدیریت روحیه ) داشته باشید:

انسان‌های نوع ۱
انسان‌های نوع ۱ کسانی هستند که اصولاً مثبت فکر می‌کنند، امیدوار هستند، دنیا را زیبا می‌بینند و دوربین ذهن آن‌ها مرتباً روی پدیده‌های زیبای زندگی تمرکز می‌کند. مثبت و امیدوارانه سخن می‌گویند، چهره‌ای گشاده و متبسم دارند و معتقدند که انسان‌های خوش‌شانسی هستند. فکر می‌کنند که همه چیز برای آن‌ها درست انجام می‌شود. هیچ‌گاه به موانع و مشکلات زندگی نمی‌اندیشند. معمولاً داستان‌های خوشحال کننده تعریف می‌کنند. به خاطرات خوب زندگی خود می‌اندیشند و آن‌ها را برای دیگران تعریف می‌کنند. خیال‌پردازی‌های زیبایی از آینده‌ی خود می‌کنند. اعتماد به نفسی عالی دارند و فکر می‌کنند که آینده حتماً بهتر از گذشته‌ی آنان است. نگاه زیبایی به کرانه‌های دور زندگی خود دارند. به سلامتی و تندرستی خود می‌اندیشند. ترسی از آینده ندارند. معمولاً روحیه‌ای بسیار شاد و عالی و احساس خوبی از زندگی دارند و از لحظه لحظه‌های آن لذت می‌برند. چنین انسان‌هایی را از انسان‌های تکنولوژی فکری یا انسان‌های نوع ۱ می‌نامیم.

انسان‌های نوع ۲
دسته‌ی دیگر انسان‌های نوع ۲ هستند که درست بر خلاف دسته‌ی اول ویژگی‌های منفی دارند، منفی می‌نگرند، منفی می‌اندیشند، ناامیدانه فکر می‌کنند، مرتباً به نارسایی‌های زندگی تمرکز می‌کنند، به خاطرات منفی گذشته نگاه می‌کنند و خیال‌های منفی برای آینده‌ی خود تصویر می‌کنند. چنین انسان‌هایی معمولاً روحیه‌ای افسرده و غمگین دارند و در نتیجه چهره‌ای عبوس و گرفته دارند و به گونه‌ای از لحظه‌های زندگی رنج می‌برند. ما این نوع انسان‌ها را انسان‌های نوع ۲ می‌نامیم.

من وقتی خوندن این کتاب رو شروع کردم، وضعیت واقعاً بدی داشتم و بدون هیچ اغراقی تمام ویژگی‌های انسان‌های نوع دوم رو داشتم. ولی الان خودم رو دارای ویژگی‌های نوع اول می‌دونم.

کلیتش چیه؟

«نیروی شگفت‌انگیز ضمیر ناخودآگاه» مهم‌ترین ابزاریه که تعالیم این کتاب ازش استفاده می‌کنه.
تحقیقات آزمندیان در این موضوع از وقتی شروع می‌شه که بعد از آشنایی اولش با این نیرو، در عرض یکسال شرایط زندگیش کاملاً عوض می‌شه و به یکی از آرزوهاش که ادامه تحصیل در آمریکاست می‌رسه. کسی که با زن و بچه‌ش یه جورایی هشتش گرو نهش بوده یه دفعه جور می‌شه می‌ره آمریکا و بعد از مدتی در اونجا شروع به تدریس هم می‌کنه.
اما فقط این نیست. اون هنوز در مورد نیرویی که باعث موفقیت‌هاش شد کنجکاو بوده و در تمام سال‌های حضورش در کشورهای مختلف به تحقیق در این زمینه ادامه می‌ده. توضیحات بیشتر در مورد زندگی خودش اول کتاب اومده.

اول فهرست کتاب رو یه نگاه بندازید تا یه دید کلی از کتاب پیدا کنید:

 

فهرست مطالب

بیوگرافی دکتر علیرضا آزمندیان
بخشی از کتاب تکنولوژی فکر
تقدیم
مقدمه
قبل از اینکه این کتاب را بخوانی

فصل اول: مأموریتی دیگر

+لحظه‌های فقر
+لحظه‌های زندگی

+لحظه‌های سپیده‌دم زندگی دیگر

+به سوی سرنوشت

+پدیده‌ی فکر عامل خلق واقعیت‌های یک زندگی

فصل دوم: تکنولوژی فکر راهی به سوی یک زندگی عالی
+نگاهی به تاریخچه‌ی پیدایش تکنولوژی فکر

فصل سوم: نظام باورها
+نظام باورها و رابطه‌ی آن با فکر

فصل چهارم: ضمیر ناخودآگاه
+آشنایی با ضمیر ناخودآگاه (کامپیوتر وجود انسان)
+ضمیر ناخودآگاه: کامپیوتر قدرتمند درون انسان
+تشریح سیستم کامپیوتر ضمیر ناخودآگاه
+ضمیر ناخودآگاه و فیزیولوژی انسان
+ضمیر ناخودآگاه و قدرت ماوراءالطبیعه‌ی انسان
+چگونه ضمیر ناخودآگاه را پروگرام و برنامه‌ریزی کنیم
+عواملی که به نحوه‌ی برنامه‌ریزی ضمیر ناخودآگاه کمک می‌کند
+نگاهی به درون

فصل پنجم: مدیریت روحیه
+چگونه به کمک تکنولوژی فکر روحیه خود را در هر لحظه، عالی مدیریت کنیم
+رابطه‌ی بین روحیه، فکر و دستاوردهای انسان در زندگی

فصل ششم: اعتماد به نفس
+چگونه با تکنولوژی فکر عالی‌ترین ارتباط را با انسان‌ها برقرار کنیم
+اصول سی‌گانه‌ی اعتماد به نفس

فصل هفتم: ارتباطات
+ارتباطات: کلید طلایی موفقیت یک انسان
+چگونه با تکنولوژی فکر عالی‌ترین ارتباط را با انسان‌ها برقرار کنیم
+نامه‌ای به خدا

فصل هشتم: طراحی سرنوشت
+چگونه با تکنولوژی فکر به طراحی آینده بپردازیم
+مراسم زیبای شب قدر (توسعه‌ی دستاوردهای زندگی) (من: از نظر زمانی ربطی به شب قدر ماه رمضون نداره)
+اهمیت شب قدر
+چگونه مراسم شب قدر را انجام دهیم؟
+چگونه هدف‌ها را طراحی کنیم؟
+چگونه به خلق اهداف طراحی شده بپردازیم؟
+نحوه‌ی بکارگیری و برنامه‌ریزی کامپیوتر ضمیر ناخودآگاه برای خلق هدف‌ها
+تصویرسازی ذهنی، روش قدرتمندی برای خلق هدف‌ها
+نامه‌ای به یک فرشته

فصل نهم: حل مسائل زندگی
+چگونه مسائل کار و زندگی را عالی حل کنیم و لذت ببریم؟
+باور ما نسبت به مسائل زندگی
+مشکلات در کار و زندگی چیستند و چه تأثیری می‌توانند در زندگی ما داشته باشند؟
+منطقه‌ی راحتی
+چگونه با مسائل و مشکلات زندگی مواجه شویم و آن‌ها را حل کنیم؟
+فرمول موفقیت نهایی برای حل مسائل زندگی

فصل دهم: چگونه در خود تغییرات و تحولات پایدار به‌وجود آوریم؟
+چگونه تغییرات و تحولات پایدار در خود به‌وجود آوریم
+علل عدم موفقیت و ناکامی بعضی از انسان‌ها

فصل یازدهم: ثروت و تکنولوژی فکر
+ثروت و تکنولوژی فکر

بخش پایانی

شاید خیلی‌هاتون در مورد تصویر ذهنی و نیروی فکر و … کتاب‌های مختلفی خونده باشید. شاید خیلی‌هاتون با فیلم «راز» (The Secret) با این موضوع آشنا شده باشید.

فرقش چیه؟

اما این کتاب با همه‌ی کتاب‌هایی که من در این مورد دیده بودم، تفاوت‌هایی داره:
۱) به مطالب متنوع و گسترده‌ای پرداخته (نسبت به سایر کتاب‌ها)

۲) نسبت به کتاب‌های دیگه، علمی‌تر به مسئله پرداخته. یعنی یه جوری صحبت نکرده که انگار این نیرو یه چیز معنوی و عرفانیه که خیلی هم به فیزیولوژی بدن انسان ربط نداره. بلکه اون رو یه مسئله دونسته که علم داره روش کار می‌کنه و به فیزیولوژی اجزای بدن انسان مربوطش کرده. (حداقل استنباط من این بوده)

۳) کسانی که کتاب‌هایی از این دست رو خوندن می‌دونن که اکثر این کتاب‌ها ترجمه شده هستند و همه‌ی روایاتشون از تورات و انجیل هستش. اما این کتاب به جز ضرب‌المثل‌ها، در بقیه‌ی موارد از روایات و احادیث اسلامی و آیات قرآن استفاده کرده. منظورم این نیست که اونا بدن و فقط اینا خوبن. به دو علت، من این روش رو بهتر می‌دونم:

الف) اکثریت جمعیت فارسی زبان [حداقل اسمی] مسلمون هستن و یه حداقل اعتقاداتی به قرآن و پیامبر اسلام دارن، که باعث تسریع و تقویت باورپذیری مطالب این کتاب می‌شه.
ب) حداقل برای من، نگاه کردن از یه زاویه‌ی جدید به جملات و روایات و آیات اسلامی، واقعاً جالب بود. این که می‌شه از فلان حدیث یه همچین برداشتی هم کرد، درحالی‌که ما مدت‌ها برای اون حدیث «فقط» یه تعبیر و تفسیر خاص -که همیشه هم اون دنیاییه- قائل بودیم. منظورم اینه که در قالب همین حرف‌ها نکات جالبی بوده که حالا که بشر به این مرحله رسیده، می‌شه از یه زاویه‌ی جدید، پیداشون کرد و از دیدنشون لذت برد.
(کسایی که از اسلام خوششون نمی‌یاد، نگران نباشن. کتابه به‌درد نامسلمون‌ها هم می‌خوره.)

چرا «تکنولوژی فکر» ؟

از اونجایی که «فکر» یکی از ورودی‌های مهم ضمیر ناخودآگاه به حساب می‌یاد و با فکرهایی که می‌کنیم، می‌تونیم این ضمیر رو کنترل کنیم، کل این روش‌ها [حداقل توی این کتاب] «تکنولوژی فکر» نامیده شده.

این یارو مغرور و پررو نیست؟!

وقتی این کتاب رو می‌خوندم، آزمندیان تو جاهای مختلف هی تأکید می‌کرد که «حالا که این کتاب معجزه‌گر را در دست گرفته‌ای…»، «حالا که به برکت این کتاب می‌خواهی زندگی خود را متحول کنی…»، «حال که خداوند رحمان به واسطه‌ی این کتاب به تو نظر کرده…» و جملاتی از این دست.
یه جورایی این همه تعریف داشت حالمو به‌هم می‌زد. کتاب خوب تألیف کردی قبول، مطالب خیلی خوبی رو آوردی کنار هم قبول؛ دیگه دلیل نمی‌شه اینقدر با خودت حال کنی که!
به هر حال من سعی می‌کردم این خودستایی‌ها رو ندیده بگیرم و از مطالب کتاب نهایت استفاده رو ببرم.
ولی به مرور که از خوندن این کتاب گذشت و ناخودآگاه داشتم از آموزه‌هاش استفاده می‌کردم و نتایجش رو می‌دیدم، احساس کردم بنده خدا پربی‌راه نمی‌گفته.

لازم نیست حتماً یه دفعه شروع کنی به همه‌ش عملی کنی

وقتی داشتم کتاب رو می‌خوندم، با سیل عظیمی از پیشنهادهای قشنگ و پر فایده روبرو شده بودم که عمل کردن به هر کدومشون می‌تونست کلی شادی و موفقیت برام به ارمغان بیاره. مطالبی که باید بهشون عمل می‌شد، موارد زیادی بودن که مسلماً احساس می‌کردم همه‌شون تو ذهنم نمی‌مونن که همیشه به خاطرشون داشته باشم و بهشون عمل کنم. فکر کردم بهتره یه دور همینجوری کتاب رو تا آخر بخونم، بعد بیام خلاصه‌شو بنویسم تا یه تصویر کلی از مطالب کتاب تو ذهنم داشته باشم. نه اینکه برای یادآوری مطالب، مجبور شم کل کتاب رو دوباره بخونم.
کتاب تموم شد و من شروع کردم به خلاصه نویسی بره اینکه بعد از اتمام این خلاصه‌نویسی مرورش کنم و بعد به کار ببندمش. اما نوشتن بخش زیادی از این خلاصه (بیش از ۹۹٪ ش) رو حدود ۶ ماه طول دادم! (مونده بود خلاصه‌ی چند صفحه‌ی آخر که تا اونم بنویسم یه ۴-۳ ماهی طول کشید!!)
اما منظورم از این حرف چی بود؟
نکته‌ی جالب اینجا بود که حتی توی همون ۶ ماه که -به زعم خودم- هنوز خلاصه رو ننوشته بودم و فکر می‌کردم هنوز به طور جدی به آموزه‌هاش عمل نمی‌کنم، ناخودآگاه داشتم از خیلی از روش‌های کتاب استفاده می‌کردم. بدون اینکه حتی مرورشون کرده باشم. این رو وقتی متوجه شدم که به خودم نگاه کردم و دیدم از اون پدرامِ چند ماه پیش (به قول آزمندیان نوع ۲) به چی تبدیل شدم.
منظورم اینه که حتی اگه کل کتاب رو نخونین و به همه‌ی پیشنهاداتش هم عمل نکنین، بازم خیلی به دردتون می‌خوره.

اما یه چیز رو به یاد داشته باشید. شما می‌تونید با روش‌های مختلف شادی و اعتماد به نفستون رو زیاد کنید؛ ولی تا وقتی هدف‌های خودتون رو مشخص نکردید و برای رسیدن بهش تلاش نکردید، همیشه یه آفت هست که یه کم از اعتماد به نفس و شادیتون رو کم می‌کنه.
در مورد هدف هم نمی‌خواد خیلی خشک و اداری فکر کنید.

هدف، تجسم ذهنی اون چیزیه که دوست دارید باشید یا داشته باشید.

اگه یه ذره فکر کنید می‌تونید اهداف مختلفی رو بره خودتون تعیین کنید.

هر روشش به نظرت مسخره می‌یاد، بدون یه روزی به دستاوردهای مهمش پی می‌بری

بعضی از روش‌های مختلف این کتاب و کتب و منابع مشابه (مثل فیلم «راز»)، ممکنه در نظر اول به چشم خیلی‌هامون مسخره بیاد. این یه چیز نسبیه و مستقیماً به سوابق مطالعاتی، تجربیات و اعتقادات شخص در این زمینه مرتبطه.

مثلاً شاید به نظر خیلی‌ها عجیب باشه که وقتی سر صبح استاد با همه چپ افتاده و داره یه جورایی تهدید می‌کنه، یکی با خودش بگه: «خدایا چگونه‌ست که استادها این‌قدر منو دوست دارن و مسیر پیشرفت منو هموار می‌کنن؟»‌ !!

یا بره خود من سخت بود که سعی کنم مثل این دوست عزیز برم جلوی آینه همینجوری «ظاهراً بی‌دلیل» بگم که «چگونه‌ست که من اینقدر شادم؟» !

یا وقتی می‌دونی تو همون لحظه چند نفر دور و برت هستن که اصلاً دوست ندارن پیش خودشون ببیننت، تو دلت بگی «خدایا چگونه‌ست که همه منو دوست دارن؟» !!!!

اگه همچین کتاب‌هایی رو خونده باشید یا فیلم «راز» رو دیده باشید، اولش براتون سخته که یه همچین کارهایی رو انجام بدین. منم در مورد همین موضوعِ شاد بودن (که گفتم این دوستمون بهش عمل می‌کرده)، با اینکه مدت‌ها پیش تجربه‌ی ایشون رو خونده بودم اما تازه چند وقته که بهش عمل می‌کنم.

تشکر از یه دوست

راستش من نویسنده‌ی وبلاگ «زندگی دوست داشتنی» رو از نزدیک نمی‌شناسم و حتی اسمش رو هم نمی‌دونم. همیشه ازش تحت عنوان «یه دوست» یاد کردم. شاید لزومی هم نداشته باشه بیشتر از این با هم آشنا شیم.
در حقیقت مطالب ایشون در مورد این کتاب بود که باعث شد من دنبال این کتاب برم.
ازش واقعاً ممنونم :)

وب‌سایت آزمندیان

پ.ن.: بحثی درباره‌ی این کتاب و موضوعات مرتبط
بعد از انتشار این مطلب، دو نفر بهم پیغام دادن که می‌خوان در موردش با هم صحبت کنیم. با یکی از این دوستان چت کردم و اوایلش بود که تصمیم گرفتم متنش رو برای نفر دوم هم بفرستم، تا بحث‌هایی که بین ما مطرح شده رو بخونن و دوباره‌کاری نشه؛ بعد که بحث جلوتر رفت، فکر کردم بهتره که کل متن چت رو تحت عنوان «بحثی در مورد کتاب تکنولوژی فکر و مسائل مربوطه» توی وبلاگ بذارم.
متن این چت و توضیحاتش رو می‌تونید اینجا ببینید.
مطلب مرتبط: خود حرمتی

جاناتان مرغ دریایی – ریچارد باخ

Posted in کتاب, تصویر ذهنی, خدا, زندگی, عشق by پدرام on فوریه 27, 2008

چرا دشوارترین کار در جهان این است که پرنده‌ای را متقاعد کنی که آزاد است؟

جاناتان [لیوینگستون]، مرغ دریایی
نویسنده: ریچارد باخ
مترجم: لادن جهانسوز

بهشت یک مکان نیست؛ یک زمان هم نیست. بهشت یعنی کامل شدن.

Jonathan Livingston Seagull (WikipediaAmazon)
By: Richar Bach

یه داستانه؛ یه داستان نمادین. نویسنده تو قالب داستان یه مرغ دریایی، حرف‌های زیادی در مورد «کمال» و «عشق» (که عشق هم خودش بخشی از کماله) زده.
تو این مطلب فقط به برخی از فرازهاش و نکاتی که توجهم رو جلب کرد اشاره می‌کنم. کُلش ارزش خوندن داره.

- فکر می‌کنم دلم برایت تنگ شود جاناتان.
- … اگر دوستی ما به چیزهایی مانند فضا و زمان بستگی دارد، پس زمانی که در نهایت بر فضا و زمان غلبه کردیم، برادری خود را نابود کرده‌ایم!…

احتمالاً براتون پیش اومده که با خودتون فکر کنید «مگه همه‌ی آدم‌ها رو خدا مثل هم نیافریده؟ پس چرا بعضی‌هاشون [با من] بد هستن؟!»
این فکر تو بچگی بیشتر سراغم می‌اومد. نمی‌دونم چرا دیگه از سرم بیرون رفته بود. شاید بعداً ناامید شده بودم و به خودم گفته بودم همینه که هست!
ولی همون نظریه‌ی کودکانه درسته. همه‌ی آدم‌ها یه بخش خدایی و خوب دارن که مهربونه و می‌شه با ارتباط برقرار کردن باهاش با اون شخص به تفاهم رسید…

نمی‌فهمم چگونه می‌توانی به جمعیتی از مرغان که تلاش می‌کردند تو را نابود کنند عشق بورزی؟
آه، فلچ، تو مسلماً نفرت و شیطان را دوست نداری. تو باید تمرین کنی و مرغ دریایی حقیقی را ببینی. نیکی‌ها را در هر یک از آنان ببینی. و کمک کنی که آن‌ها نیز در خود ببینند. منظور من از عشق همین است، و این سرورانگیز است وقتی که به آن برسی.

مسلماً یه سوال بزرگ پیش می‌یاد: «چه‌جوری باهاش ارتباط برقرار کنیم؟!»
کتابی هست به نام «از دولت عشق» (The prospering power of love – + + + – اثر: کاترین پاندر – مترجم: گیتی خوشدل) . توی این کتاب گفته که همه‌ی آدم‌ها یه فرشته دارن که همون روح الهیشون هستش و شیوه‌ی ارتباط با اون رو «نوشتن نامه به فرشته» معرفی کرده.اگه خدا بخواد بعداً در موردش می‌نویسم؛ ولی اگه خیلی مشتاقید، زودتر برید و بخونیدش :)

آیا می‌خواهی آنچنان پرواز کنی که فوج مرغان را ببخشایی، و بیاموزی که روزی به سوی آن‌ها بازگردی و به آن‌ها کمک کنی که بدانند؟

طبیعتاً جاهایی که در مورد تلاش برای یادگیری، عروج و شناخت، و پس از اون «بازگشت برای دعوت» صحبت می‌کنه آدم یاد پیامبرها می‌افته. منم چون مسلمونم default (!) یاد حضرت محمد (ص) افتادم. ولی وقتی به این جمله برخوردم، بلافاصله یاد عیسی مسیح (ع) و اعتقادات مسیحیان امروزی افتادم. علاوه بر اون خیلی جاها از «پرنده‌ی بزرگ» و «پسر پرنده‌ی بزرگ» نام برده شده. من این بخش رو یه کنایه به مسیحی‌های امروز می‌بینم:

به آن‌ها اجازه نده که درباره‌ی من شایعات بیهوده پخش کنند، و یا از من خدایی بسازند. باشد فلچ؟ من یک مرغ دریایی‌ام. می‌خواهم پرواز کنم.

البته تو مقاله‌ی ویکی‌پدیا، توی بخش برخی واکنش‌های منتقدانه یه اشاره هست:

Some have described it as having Christian-anarchist characteristics.

برخی او را دارای ویژگی‌های شخصیتی یک «مسیحیِ آنارشیست» توصیف کرده‌اند.

به نظر من دلیلش همون موارده.
مقاله‌ی Jonathan Livingston Seagull توی ویکی‌پدیای انگلیسی، توضیحات بیشتری داره به علاوه‌ی خلاصه‌ی داستان.
نمی‌دونم دانلود کردنش به جای خریدنش درسته یا نه. ولی به هر حال من توی farsiebook.com یه لینک دانلود بره کتاب دیدم که وقتی من داشتم چک می‌کردم خراب بود. دیگه تصمیم با خودتون.

فکر کردن به اینکه ما و حتی جسممون چیزی جز روح و تفکرمون نیست، حس جالبی داره. بخونیدش!

تصویر ذهنی باید زمان داشته باشه؟

Posted in کتاب, تجربیات, تصویر ذهنی, خودم, خدا, زندگی by پدرام on فوریه 25, 2008

نویسنده‌ی وبلاگ «زندگی دوست‌داشتنی» مطلبی نوشته بود تحت عنوان «تصویر یک عشق»» (حدود ۱۱ ماه پیش)
در مورد تصویر ذهنیه. یه خاطره از شخصیه که با تصویر ذهنی می‌تونه معشوق سابقش رو که خودش رونده بودش (!)، دوباره پیدا کنه.
فعلاً تو این پست سعی می‌کنم خلاصه بگم:
من با کتاب «چهار اثر از فلورانس اسکاول شین» با تصویر ذهنی آشنا شدم و یه مجموعه تصویر بره خودم ساخته بودم. نمی‌دونم چرا؛ ولی براش زمان تعیین کرده بودم. بره یه تصویر ذهنی صِرف؛ نه تصویری که با یه هدف همراه باشه؛ هدفی که بشه برای رسیدن بهش تلاش کرد. فقط یه تصویر ذهنی.
وقتی سر وقت معین بهش نرسیدم، تا مدت‌ها گیج و داغون بودم. باعث شد که ترم اول و تا حدودی ترم دوم دانشجوییم رو تو یه جنون نسبی بگذرونم! با خیلی‌ها که می‌شد و می‌خواستن، ارتباط برقرار نکردم. تو ارتباط با بعضی‌ها هم کارهام اونقدر عجیب و غریب بود که یه جورایی رابطه رو به‌هم می‌زد.
البته بعد از مدتی به خیلی‌هاش رسیدم. بعضی جزئیاتش هم به شکل خوبی تغییر کرد (یعنی یه شکلی که مطمئن بودم برام بهتره) و بره بعضی‌هاش هنوز منتظرم.
این نظریه که همون ۱۱ ماه پیش و توی اون شرایط زیر مطلب این دوست عزیز نوشتم:

داغ دلمو تازه کردی! تا یه حدی بهش اعتقاد دارما؛ ولی گور بابای هر چی تصویر ذهنیه! آخه می‌دونی چیه؟! تصویر ذهنی من موعد دار بود! خودم زمان رو تعیین کرده بودم! وقتی سر وقت، تابلوی شاهکاری که خلق کرده بودم رنگ واقعیت به خودش نگرفت تا مدت‌ها منگ بودم؛ الان هم درست خودمو پیدا نکردم.
تابلوی من خیلی گسترده‌تر از صندلی خالی اتوبوس یا یه معشوق بود؛ یه زندگی کامل با همه‌ی جزئیاتش. بازتاب این منگ و گیج شدنم هم توی «نفرت از رؤیاها بعد از بیداری» توی وبلاگمه.

و این هم نظریه که همین امشب -بعد از مدت‌ها که می‌خواستم بیام بنویسم و فراموش می‌شد- در جهت تکمیل حرف‌هام نوشتم:

مسئولیت ایجاب می‌کرد خیلی زودتر از این بیام و بگم. بیشتر بره کسانی که می‌یان و نظرم رو زیر این مطلب می‌بینن؛
عجله نکنید! هر چیزی یه وقتی داری و بعضی اوقات، برخی از اون جزئیاتی که مد نظرمونه «واقعا» به صلاحمون نیست. انگار خدا می‌خواد یه جوری بهمون بفهمونه. حتی شاید تو ذهنمون یه جنگ راه بیفته که حق با کیه؟!!
ولی باز جواب درست هم به دل می‌رسه. ببینید دو جور تصویر ذهنی داریم: یکیش همین مدل «اسکاول شین»ی هستش؛ منظورم اینه که صرفا با ساختن تصویر ذهنی بهش برسیم (همینجوری از اسکاول شین اسم بردم. حالا نگید این روش که بره این نبوده؛ می‌دونم.) و یکی دیگه‌ش بره حالتیه که برای اهدافتون زمان تعیین کردید و دارید برای رسیدن به هدف «کار و تلاش» می‌کنید و در کنارش هم از تصویر ذهنی استفاده می‌کنید (مثل توصیه‌های آزمندیان توی «تکنولوژی فکر»).
توی مدل اول بهتره زمان تعیین نکنید. چون ممکنه زمان تعیینی‌تون برسه و وقتی می‌بینید بهش نرسیدین، مثل من به حد جنون برسید!
ولی تو مدل دوم چون خودمون تلاش می‌کنیم و تصویر ذهنی هم کمک می‌کنه، اگه سر زمان تعیین شده به هدف مشخصمون نرسیم خودمون می‌تونیم تشخیص بدیم که برنامه‌ریزیمون خیلی خیلی دور از واقعیت و سنگین بوده، یا اقداممون کم و ناقص بوده. این مدل دیگه ناراحتی شدید نداره!

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.