خودکشی ممنوعه

داره با صورت سرخ و چشم‌های خیس نگاهم می‌کنه…

Posted in خودم, خدا, زندگی by پدرام on ژوئن 20, 2010


آره؛ یه روزی اونجوری بودم.
الان آخر شب که بیکار می‌شم، واقعا نمی‌دونم چیکار کنم. اگه خدایی هم برام مونده باشه، اونجوری نیست که راهی واسه ارتباط باهاش پیدا کنم. کتاب داستانی دست نخورده‌ای توی خونه ندارم. راستش از کتاب می‌ترسم! از کتاب‌های جدی که انگار دیگه چیزی نمی‌فهمم؛ از کتاب‌هایی که درباره زندگی و انسان و فلسفه و … نوشته می‌شن؛ کتاب‌هایی که قبلا خوندم و ظاهرا فهمیدمشون. بازشون که می‌کنم انگار حروف بلند می‌شن و جدا از هم توی هوا می‌چرخن و دیگه هیچ پیام و مفهومی برام ندارن. آره؛ دوست دارم داستان بخونم؛ داستان، موقتا آدم‌و از تنهایی درمیاره؛ با یه سری شخصیت و یه سری زندگی و یه سری ماجرا همراه می‌کنه. کتاب داستان نخونده توی خونه ندارم. توی کامپیوتر ولی باید باشه. ولی از اینم می‌ترسم! آخرین بار «صد سال تنهایی» مارکز گمم کرد. رفته بودم توش. با هر تیکه‌ی جدیدی که می‌خوندم بالا و پایین می‌شدم. دوباره چیزهای خوب و بد، شادی و غم، شور و ناامیدی رو توم بازی می‌داد. و این منو اذیت کرد. توی مدتی که می‌خوندمش، حالم تغییرات زیادی داشت؛ نگاهم به آدم‌ها مدام عوض می‌شد؛ و در نتیجه‌ش احساساتم؛ و بدتر از همه اینکه نمی‌دونستم چرا؛ منشأ احساسات متغیرم رو پیدا نمی‌کردم. ولی کتابه که تموم شد انگار دوباره همون سکوت مرگباری که بهش معتاد شدم تا حدودی برگشت. توی سکوت مرگباری که انگار دوستش دارم، می‌تونم نظارت کنم؛ ببینم چی از کجا میاد و به کجا می‌ره؛ دلیل هر احساسی چیه. از کتاب می‌ترسم. از تلاطم می‌ترسم. روزی که یه کتاب جدید بگیرم دستم و شروع به خوندنش کنم، معنیش اینه که تصمیم گرفتم ماجراجویی کنم.

آره؛ من یه زمانی اونجوری بودم؛ دوست داشتم اونجوری بمونم؛ دوست داشتم شرایط برای اونجوری بودن و موندن مهیا بشه. ولی کم‌کم شکستم. برای آروم گرفتن ناچار شدم عقب بکشم؛ سعی کنم فراموش کنم. شدم یه تسلیم‌شده‌ی فراموشکار. من دوست داشتم اونجوری بمونم. دو سال پیش هم صدامو واسه کسی که «خدا» می‌دونستم بلند کردم و همین‌و بهش گفتم. چون بهم فشار اومده بود؛ فراموش‌شده‌ها اومده بودن روی سطح و ریختن بیرون. دولت کودتایی سرکوبگری که همه‌شونو به عقب رونده بود، بی‌ثبات شده بود؛ تحت فشار بود؛ و اونا هم منتظر فرصت بودن؛ سرکوبگر ضعیف شده بود و این بهترین فرصت بود؛ اونا یه جوری انگار آزادن؛ حتی اگه برخلافش به نظر برسه. منم بهش گفتم؛ به همون که «خدا» می‌دونستمش؛ بدجوری از دستش شاکی بودم. بعد گریه کردم. بعد کلی رفتم و رفتم و رفتم و داد زدم؛ فریاااااااد؛ از اونا که گلو رو پاره می‌کنه.

من می‌خواستم اونجوری بمونم. انقدر نشد، نشد، نشد، و من غصه خوردم و تحمل کردم و له شدم و تحمل کردم و خسته شدم و داغون شدم و خسته شدم، که واسه دووم آوردن مجبور شدم کوتاه بیام. اگه اونجوری می‌موندم، حداقل حداقل حداقل کم کم کم کم کم اقلا یه جوری بود. الان هیچ جوری نیست.

به«خدا» دارم می‌بینمش. همونجاست. وقتی می‌بینمش گریه‌م می‌گیره. اون می‌خواست؛ یعنی بود. نذاشتن/ید پا بگیره، ریشه بندازه. از پا افتاد. پای منو می‌گرفت و با هر قدمم روی زمین کشیده می‌شد. نمی‌دونستم کجا می‌رم؛ فقط احساس می‌کردم/تفکر غالب این بود که باید بازم برم (الان دیگه زیاد نمی‌رم. ولی به‌هرحال دور شدم). قدم‌هام‌و سنگین می‌کرد. فقط موقع راه رفتن نبود؛ همیشه داشت ناله می‌کرد؛ جیگرش می‌سوخت و حرف می‌زد. سنگینیش رو نمی‌تونستم تحمل کنم. بقیه ولش کرده بودن. من نمی‌خواستم مثل بقیه باشم؛ ولی خب عذابم می‌داد؛ شکنجه می‌شدم. اونقدر پامو تکون دادم و با کف پا روی دست‌هاش کوبیدم تا دستاش ول شد. درد داشت؛ واسه من البته؛ اونو اصلا نمی‌دونم؛ توی اون لحظه‌ها فقط خودمو می‌دیدم. اونو نمی‌دیدم. ازش بدم می‌اومد. غرغروی بی‌عرضه‌ی آویزون که فقط کارش شکنجه دادن بود. اونکه همینجوریش هم درد کشیده بود؛ دیگه عادت داشت؛ من چی؟ نباید «رها» می‌شدم (یه «رها»ی محدود بین یه جفت گیومه!)؟ هنوز همونجاست. اگه من نامرد باشم، خیلی قبل‌تر از من شما آدم‌ها و این «خدا»یی که می‌گن، … . من تا وقتی تحمل داشتم، پس نزدمش. اگه اون مظلومه، من بودم که مظلوم بودم. این شرایط گند باعث شد من به اون هم ظلم کنم.

داره با صورت سرخ و چشم‌های خیس نگاهم می‌کنه…
البته فقط وقتی می‌بینمش که به عقب نگاه کنم. مدت‌هاست زیاد به عقب نگاه نمی‌کنم.
می‌خوام خودم دستاشو بگیرم و بغلش کنم و دلداریش بدم؛ نوازشش کنم…
ولی خیلی دوریم…

نـــــــــه؛ خونه نه!

Posted in کودکی, خودم, خدا, زندگی by پدرام on ژوئن 5, 2010

فکر کنم پنج‌شنبه دو هفته پیش بود. استاده گفته بود میان‌ترم‌و می‌گیره؛ طبق معمول اصرار و بهونه و … که «آماده نیستیم و هفته بعد و …» . سیخ کرده بود کار خودشو بکنه. خیلی هم سخنرانی کرد که «این هفته و اون هفته نداره؛ شما درس نمی‌خونید؛ براتون مهم نیست؛ … (یه چیزی تو مایه‌های «اصلا تو باغ این چیزها نیستید و صبح تا شب با سر و کونتون بازی می‌کنید و درس به تخمتون هم نیست» (این الفاظ به کار نرفت؛ ولی من اینجوری می‌شنیدم!).
ته دلم این بود که «آخه …، این لاشه‌ای که می‌بینی الان اینجا نشسته، توی طول هفته، اونقدر تو خودش و دنیا گم می‌شه که اصلا خودشم نمی‌فهمه کجاست و کیه؛ که اینجا بیشتر براش یه وقت تنفسه؛ یه تنوع که وقتی توشه، یه چیزهایی رو جدی می‌گیره و از حال قبلیش خارج می‌شه؛ اصلا به اینکه باید زندگی رو ادامه بده یا نه، مطمئن نیست؛ …».
ولی گفتن نداشت. تو جایی بودیم که حرف‌ها و استدلال‌های اون حکومت می‌کرد؛ مشکلات روحی من، هیچ ارزش حقوقی‌ای نداشت.

بعد از امتحان برگه رو دادم بهش و گفتم «خسته نباشید»؛ متقابلا جوابمو داد و همینطور که برگشته بودم و می‌رفتم که وسایلمو جمع کنم و برم، شمرده شمرده و با فاصله و در حال چیدن کلمات، گفت «خداوند به شما توفیق بده».
جوابی که ندادم. توی ریتم آروم حرکاتم هم تغییری ندادم. ولی از تو، انگار ضربه سختی بود برام. کلا فاز خوبی نداشتم؛ این جمله‌هه هم انگار بدترش کرد؛ «خداوند» کسی بود که جوابی ازش نگرفته بودم و به وجودش مطمئن نبودم؛ و «توفیق»، کاملا برام بی‌معنی بود و یه لفظ قراردادی. یه جور «احساس بدبختی» شدیدی بهم القا شد؛ نه اینکه صرفا از این جمله باشه؛ انگار آماده تحریک شدن بودم. همونجوری خودمو کشوندم و اومدم پایین؛ دم دانشکده نسبتا شلوغ بود؛ بارون می‌اومد و بچه‌ها وایساده بودن بند بیاد و بعد برن. اما من صبر نکردم. نه به خاطر لطافت بارون و خنک شدن و هر دلیل اینجوری‌ای؛ شاید فقط واسه اینکه بارون برام تصویر ضربه‌هایی بود که توی سرم کوبیده می‌شه و حس بدبختی رو تشدید می‌کنه. از این حال‌های بد می‌شه که می‌خوای بیشتر و بیشتر توش فرو بری؛ اونجوری.

بیرون هم که اومدم بلافاصله راه نیفتادم. می‌خواستم اون حالت ادامه پیدا کنه. ولی بارونه بند اومد. لعنتی!
اما من آماده رفتن نبودم. همونجا قدم می‌زدم؛ چند متر اونوری، چند متر این‌وری.

چند سال پیش یه دفعه که رفته بودم کوه، توی مسیر برگشت، یه لحظه به خودم اومدم و دیدم «دارم می‌رم پایین؛ برمی‌گردم؛ که برم خونه». و همونجا قدم‌هام سست شد. رفتم کنار مسیر نشستم و مثل مادرمرده‌ها قنبرک زدم. یه احساس غم و بدبختی داشتم. برگشتن به خونه، برام برگشتن به همون زندگی و روزمرگی بود، که انگار اون چند ساعت توی کوه، تونسته بودم گمش کنم و ازش رها باشم. نمی‌خواستم دوباره برگردم توی اون قالبی که شاید برام حکم تابوت‌و داشت. گرچه نهایتا چاره‌ی دیگه‌ای نبود.

خلاصه اون روز بعد از امتحان و بند اومدن بارون و قدم زدن، بالاخره راه افتادم اومدم سمت خونه (این اواخر تحملم بیشتر شده؛ تلخی‌ها رو سریع‌تر قبول می‌کنم؛ شاید از تکرار دردها، پوست‌کلفت‌تر شدم).

بچه که بودیم خیلی پیش می‌اومد بگیم «نـــــــــــــــه؛ خونه‌مون نریم!»؛ یا وقتی یه مهمونی می‌خواست بره، خودمونو جر می‌دادیم که نره یا باهاش بریم؛ یا غروب‌های جمعه که مهمون نداشتیم یا مهمونی نرفته بودیم و هوا داشت تاریک می‌شد و جمعه داشت تموم می‌شد و فرداش باید می‌رفتیم مدرسه (اگه درس و مشق انجام نشده هم داشتیم که دیگه عزای مطلق بود)، انگار گه تو گلومون گیر کرده بود.
ولی برعکسشم دیدم. یه دختر بچه رو تصور کنید که تازه اول دبستان رو تموم کرده. قبل‌تر، پدر و مادرش از هم طلاق گرفتن. با یکی از بستگانش اومده بود اونجا؛ از فامیل‌های سببی جدید ما به حساب میاد دیگه. اون هفته این بچه یه جوری همین شرایط‌و قبول کرد و بدون غر زدن و خیلی با مهربونی و ادب، گرم با همه خداحافظی کرد که خداییش موندم. تعجبم‌و ابراز کردم و یکی گفت «بیچاره دیگه خودشم فهمیده که مجبوره».

بعد از امتحان و بند اومدن بارون و قدم زدن و راه افتادن، رسیدم خونه؛ مامانم گفت: «چطوری؟»
نمی‌تونستم که بگم «ــیری»! گفتم: «مرسی»
(اگه مود دروغ گفتن هم داشتم، ظاهرم اونقدر لش بود که هر خری می‌فهمید زر می‌زنم)

یکی دو ساعت بعد که توی هال دراز کشیده بودم، نگاهم کرد گفت: «خوبی؟»
یکم مکث کردم (نمی‌دونستم چی بگم) و بعد -فهمیدم با کدوم مهره حرکت بعدی رو انجام بدم- نگاهش کردم و گفتم: «تو خوبی؟»

یه تکونی به لب و لوچه داد تو مایه‌های «چی بگم» و «نمی‌دونم»‌ و … .
منم همون حرکت رو تقلید کردم. گرچه بعد از اینکه ازش پرسیدم دیگه روشو اونور کرده بود و نمی‌دونم این حرکت مشابه منو دید یا نه.

دیگه کلید نکرد.

اذکار عالی مشعشع! (عکس)

Posted in آرامش, اسلام, خدا, عکس by پدرام on ژانویه 18, 2010


گاهی ابزار خوب هم به احساس خوب کمک زیادی می‌کنه!
کاری به «اولیاء‌الله کت و کلفت» ندارم. اکثر آدما ذکر می‌گن که اضطرابشون کم بشه و آروم بشن. حالا هرچقدر شواهد دیدنی و ملموس، قشنگ‌تر و روشن‌تر، امید به لطف و رحمت خدای «پاک» و «طاهر» و «خوب»، بیشتر!

عکس از محرم ۸۸ (مسالمت‌آمیز/غیرسیاسی)

Posted in اسلام, عکس by پدرام on ژانویه 12, 2010

بعد از گذشت چند هفته از اون عاشورای کذایی، الان احساس می‌کنم موانع درونیم کنار رفته و می‌تونم حداقل این سه تا عکس رو بذارم.

وانت دخترهای حواس‌جمع (اون چادری فسقلی ردیف بالا از قلم نیفته!)، عاشوراست؛ دوتای دیگه تاسوعا.
شخصا پارچه سبزها رو خالی از غرض سیاسی می‌دونم.

بن خرید چادر (عکس)

Posted in اسلام, عکس by پدرام on نوامبر 15, 2009

ضیافت عشق

Posted in فیلم, آرامش, خدا, زندگی, عکس, عشق by پدرام on اکتبر 28, 2009
forever

یه سوال از دخترها و خانم‌ها: بچه، یادگاری خوبی از طرفه؟!

الان فقط ما دو تاییم
یه روز، فقط یکی‌مون می‌مونه
گریزی ازش نیست.

به خاطر همینه که باید الان، تا جایی که می‌تونیم همدیگه رو دوست داشته باشیم؛
تا وقتی شانس با هم بودن رو داریم.

دوستت دارم.

من فقط یکم خوشبختی (شادی) می‌خواستم
پس چشم‌هام رو بستم و پریدم.

باشه؛ پس دفعه‌ی بعد،…

می‌دونم؛ دیگه نپرم.

نه نه نه؛ بپر!
بپر؛ اما با چشم‌های باز.

خدا از ما متنفر نیست هَری؛
اگه بود، قلب‌های ما رو انقدر شجاع نمی‌آفرید.

Feast of Love

مدیریت شلم شوربا

Posted in فیلم, قرآن, کتاب, آرامش, اسلام, تجربیات, خودم, خدا, زندگی, عکس by پدرام on اکتبر 22, 2009
pileOfBooks

یکی دو هفته قبل از شروع ترم

اکثرشون مشخصه چیَن دیگه. فقط اون دو تا کوچیکه که سمت چپ هستن: دیوان حافظه که روی دفتر اول مثنوی (انتشارات کاروان) گذاشته شده.
خیلی دیگه از نصفه‌مونده‌ها هم از اون موقع، توی قفسه، جلوی بقیه‌ی کتاب‌ها، روی هم چیده شدن و الان جلوی چشمم هستن.
با شروع ترم، «ظاهرا» اینا رو کنار گذاشتم و کتاب‌های درسیم رو گذاشتم اینجا. اما زمینه‌هاییه که فکرم توشون وول می‌خوره.

حالا به همه‌ی این تنوع، اضافه کنید:
کلی فیلم که می‌خوام ببینم و روی میز و توی کشو و جاهای مختلف رو هم چیده شده
کلنجار رفتن با کامپیوتر از نوع لینوکسی
رشته‌ی تحصیلی از نوع مخابرات
(و البته خدا کنه جلوی تلویزیون -ماهواره- ولو نشم! چون توی ماهواره هم به همه‌ی زمینه‌ها علاقه نشون می‌دم!)

دلیلش هم این نیست که بره خودم چیزی مثلا تحت عنوان «تئوری کمال» تعریف کرده باشم!
فقط ناخودآگاه همه‌ی این زمینه‌ها قلقلکم می‌ده و آدم هم قاعدتا نمی‌تونه جلوی قلقلک از این نوع مقاومت کنه.

می‌خوام بدونم اصولا چند درصد آدما، سراغ این همه زمینه با هم و یکجا می‌رن. می‌دونم کم نیستن. شاید خود شما هم اینجوری باشید.
اما فکر کنم حداقل یه قاعده‌ی کلی رو بشه دربارش حدس زد:
[فکر می‌کنم] کسایی که رشته‌شون علوم انسانی یا هنر باشه، نیاز خاصی احساس نمی‌کنن «به صورت جدی» طرف تکنولوژی و به‌خصوص IT بیان. اما برعکس، کسایی که به این موارد علاقه دارن و باهاش درگیرن، -به خاطر نفسِ انسان بودنشون- ناگزیر هستن که طرف اون زمینه‌ها هم برن.

از تحلیل ماهیت این تنوع و «همه‌چی‌خواهی» که بگذریم، می‌مونه مدیریتش.
حوصله‌شون که مسلما هست (بالاخره این طیف همه چی رو دربرمی‌گیره و اونقدر تنوع داره که هر موجود دوپا، در هر شرایطی حوصله‌ی حداقل یکی‌شون رو داشته باشه!)

اما چیزی لازم داره به اسم «وقت».

مشکل همینجاست.

مدیریت زمان
و [چیزی که چند وقته به سرم زده،] تندخوانی

این دو تا رو هنوز دارم تو ذهنم نشخوار می‌کنم!

بره تندخوانی، دم‌دست‌ترین چیز، کتابی بود که از قبل تو خونه بود. بیشترشو خوندم. توضیحات و مطالبش رو هم گرفتم. می‌مونه انجام دادن تمرین‌های خود کتاب، که خودش می‌شه یه فعالیتِ تشنه‌ی وقت.
داستان «تیز کردن تبر» رو شنیدم. اما خب… (می‌گم که نشخوار کماکان ادامه داره)!
باز اگه سعی کنم تو چیزهایی که «می‌خوام بخونم» تکنیک‌هاش رو مدنظر قرار بدم، شاید بهتر باشه تا خود تمرین‌های این کتاب.

والا در مورد برنامه‌ریزی هم، توی این شرایط، حتی فکر کردن بهش برام ترسناکه!
نهایت تجربه‌ی برنامه‌ریزی من، سالی بود که پشت کنکور بودم و در قالب جدول برنامه‌ریزی‌ای که هر هفته می‌نوشتم، زندگی می‌کردم؛ زندگی که نه، فقط درس می‌خوندم (چون «واقعا» ابعاد دیگه‌ی زندگیم تعطیل بود)!
حالا اگه بخوام این همه جنبه روی کاغذ بیارم و وقت رو بین‌شون تقسیم کنم، آخرش فکر کنم مثل سکه‌ی ۲۵ تومنی‌ای بشه که به گدا می‌دی و کوبیده بشه تو صورتم!

اما نهایتا -هر چقدر هم نشخوار کنم!- فکر کنم مجبور باشم برگردم سراغ همینا.

نظری؟
پیشنهادی؟

پ.ن. Self-Discipline :)

خطاکاران هوسباز خرسند

Posted in گناه, آرامش, خدا, زندگی by پدرام on اکتبر 9, 2009

هر انسانی از اوایل بلوغ، با عملی آشنا می‌شه که نماد خودکفاییه و لذت‌بخش؛ اما «کار بدیه».
بعضی‌ها -حداقل تو وهله‌های مختلف و شاید متعدد زمانی- تصمیم می‌گیرن انجامش ندن؛ یا به دلایل مذهبی، یا به دلایل ظاهرا شخصی دیگه‌ای که در راستای مفاهیمی مثل اقتدار شخصیتی و …ست.

اما کسایی که انجام می‌دن:
دسته‌ی اول، دین و مذهب و تابو و … -حداقل در این باب-، به هیچ جاشون نیست!
دسته‌ی دوم، -با درجات غلظت مختلف – احساس گناه می‌کنن و شرمنده‌ان.

اما حالت سومی هم هست:
کسی که بعدش میاد خدا رو شکر می‌کنه به خاطر لذتی که برده!!!

زندگی خالی هم ممکنه. اصلا باید از خالی ترسید؟

Posted in فیلم, کتاب, آرامش, اسلام, تجربیات, خودم, خدا, زندگی by پدرام on ژوئیه 9, 2009
62ndMinute

شاید بتونم بگم مورد همه جانبه‌ترین هجوم فکری عمرم قرار گرفتم.

مدتیه که کم‌کم یاد گرفتم که مسائلم رو مشخص کنم و دربارشون فکر و تحلیل کنم. اما الان تا می‌خوام یه دونه‌شو بچسبم و روش وقت بذارم، یاد بقیه می‌افتم!

نگو! خودمم می‌دونم وقتی حجم زیاده، باید قسمت قسمت کرد و نوبتی رفت سراغشون. اما فقط دونستن کافی نیست. توان می‌خواد. لامذهب یه رگبار تموم عیار فکریه.

البته چرا؛ یه روند هست که بیشتر از همه به ذهنم اومده:

انگار مدت‌هاست سعی می‌کنم ثابت [و امتحان] کنم که بدون «…» هم می‌شه زندگی کرد.

این «…» شاید یه جا مذهب بوده، یه جا توکل به خدا بوده، یه جا دوست بوده، یه جا تفریح بوده، یه جا ارتباط بوده، یه جا تحرک بدنی بوده و …

صرف اینکه یکی بخواد ثابت کنه که بدون اینا هم می‌شه زندگی کرد و تو حالت عادیش عذاب نکشید، و حتی رسیدن عملی به این نقطه، خب احمقانه به نظر می‌یاد. باید دید چرا می‌خواد ثابت کنه؟!

فکر می‌کنم شاید چون تو مقاطعی بعضی‌هاشو نداشتم -یا دسترسی بهشون سخت بوده، یا رسیدن بهشون رو در اولویت قرار ندادم-، بره اینکه عذابشو نکشم، تصمیم گرفتم یاد بگیرم بدون اونا هم زندگی کنم و سختی نکشم.

شاید ظاهرش درست به نظر برسه؛

پنجم ابتدایی که بودیم (اون موقع هنوز هم تک و توک تو مدرسه‌ها می‌زدن؛ حداقل تو کلاس ما؛ معلممون تو موارد خیلی خاص از چوب استفاده می‌کرد؛ من که اون موقع‌ها شدیدا بچه درسخون بودم و نخوردم) صحبت عصب‌ها و احساس درد شد. یه سری گفتن خب آقا اگه نباشه خوبه دیگه؛ دیگه هر چقدر بزننت دردت نمی‌یاد. معلمه گفت نه بابا. مثلا یکی بوده پاهاش فلج بوده و حس نداشته؛ شب پاش رفته بوده تو شومینه، صبح پا شده بوده دیده نصف پاش ذغال شده!

نمی‌دونم راست می‌گفت یا از خودش درآورده بود و صرفا می‌خواست مطلب رو برسونه؟ اما به هر حال اشاره‌ی خوبی بود.

پوست کلفت شدن نه غیر ممکنه، نه خیلی سخت؛ فقط بدیش اینه که هر چند وقت یه بار چشمت -توسط خودت یا بقیه- باز می‌شه و می‌بینی وقتی درد رو حس نمی‌کردی، چه آسیبی بهت وارد شده.

بدون خیلی چیزها تونستم زندگی کنم، بدون اینکه تو حالت عادی خلأشون رو احساس کنم یا حتی نیازی بهشون احساس کنم. اما حذف دونه دونه‌ی این علایق و انگیزه‌ها از زندگیم، شاید خودکشی تدریجی‌م بود.

می‌دونید چرا اسم اینجا رو گذاشتم «خودکشی ممنوعه»؟

تو اون دوران واقعا بریده بودم. دوست داشتم خودکشی کنم؛ اما از عواقبی که -توی دینی که احساس می‌کنم ادعاهاش درسته- براش تعیین شده بود، می‌ترسیدم.

حتی سعی کردم از جهات مختلف مسئله رو طرح کنم و یه جوری استدلال کنم که خودکشی همیشه هم ممنوع نیست. اما نهایتا به نتیجه نرسیدم و از ترس عذاب آخرتی که معتقدم هست، منصرف شدم. یه جمله‌ی کوتاه بود که جلومو گرفت؛ مثل یه تابلوی ورود ممنوع:

خودکشی ممنوعه.

این اسم از اونجا اومده. چون تابلویی بود که بهم گفت باید بمونی و ادامه بدی. منم اسم تابلویی رو که محکم با صورت خوردم بهش و مجبورم کرد ادامه بدم و به عنوان یکی از اجزای ادامه دادن، بیام و بنویسم، گذاشتم روی همینجایی که توش می‌نویسم.

اما اینو بره چی گفتم؟

چند بار این فکر به سرم اومده که من اون موقع وقتی تصمیم گرفتم راهی برای توجیه خودکشی پیدا کنم، در حقیقت قبلش از همه چی بریده بودم و قطع علاقه کرده بودم. یعنی شاید قبل از خودکشی فیزیکی و آشکار و محسوس، خودکشی روحی رو انجام داده بودم.

پس شاید عملا بعد از اون، یه مرده‌ی متحرک بودم که «ظاهرا» داره زندگی می‌کنه.

این نظریه‌ای نیست که بشه خیلی ساده گفت از رو ناراحتیه و الان حالم خوب نیست یه چیزی می‌گم! نه.

من اصلا بعد از اون دوره، دیگه نتونستم ایده‌آل و هدف درستی بره خودم تصویر کنم. اگه هدفی هم تعیین کردم، کوتاه مدت بود. اونایی هم که حدود ۴-۳ ساله بودن هم به مرور کمرنگ شدن. یعنی هر چقدر هم زور زدم، نتونستم حتی ۵ سال اونورتر رو هم بره خودم ببافم! چون انگار هیچ ایده‌آل یا شوق خاصی نداشتم.

اگه شغل، درآمد، یا خونه‌ای رو هم تصویر می‌کردم، خالی از تصمیم و میل حداقلی به انجام کاری بود (شاید یه علایقی قبلا داشتم؛ خوره‌ی نت و کامپیوتر شدن، پیانو داشتن و زدنش، ویلن، گل و سبزی کاری و … . اما انگار دیگه رنگشون رفته!)

مورد دیگه‌ای که خیلی غیر مرتبط نمی‌بینمش، کتاب «رهایی از دانستگی» کریشنا مورتی ه. در مورد این بیشتر می‌تونم گمانه زنی کنم؛ نمی‌تونم بگم الزاما به این مربوطه. چون اگه نقشی هم داشته، حداکثر از وقتی خوندمش (حدود ۱۱-۱۰ ماه پیش) بوده، از قبلش -که من با همچین مسائلی درگیر بودم- که نمی‌تونسته نقش داشته باشه!!

تو قفسه‌ی کتاب‌های یکی از بستگان دیدمش. درباره‌ی «مراقبه» تعریف‌های پراکنده‌ای به گوشم خورده بود؛ به جمع‌بندی‌ای نرسیده بودم. روی این کتاب ادعای این بود که نگاه کریشنا مورتی به مراقبه، با همه‌ی نگاه‌های موجود متفاوته. جوری که مطمئن شدم اگر هم بخونمش، به اون معنای معمول و مصطلح مراقبه، اشراف و آشنایی‌ای پیدا نمی‌کنم. اما باز کنجکاو شدم ببینم چی می‌گه.

همونجا یکمشو خوندم؛ چندان جذبم نکرد. اما بعضی جملات و حرفاش یادم مونده بود و چند وقت بعد تو شرایط جدیدی احساس کردم الان دیگه می‌خوام اون حرف‌ها رو بخونم. کتاب رو خواستم؛ گرفتم و خوندم.

تمام مدت احساس می‌کردم اونجوری که باید نمی‌فهممش. چون وقتی تموم شد با اینکه احساس می‌کردم یه چیزهایی برام داشته (انگار یه دید جدیدی رو هم شناخته بودم؛ ولی چون از خیلی جهات شبیه حرف‌های کتابه نبود، مطمئن نبودم به منظور کریشنامورتی رسیده باشم؛ احساس می‌کردم خوندنش باعث شده اینجوری هم دنیا رو ببینم؛ ولی اینکه به منظور کریشنامورتی مربوطه یا نه رو نمی‌دونستم)، مدام می‌گفتم که یه بار دیگه هم باید بخونمش تا توی ذهنم جمع‌بندیش کنم؛ احساس می‌کردم حالا که یه دور خوندمش، اگه دوباره بخونمش، برام روون‌تره و بهتر از قبل متوجه منظورش می‌شم.

گذشت و گذشت و دوباره سراغش نرفتم.

اما الان به خاطر دو تا از حرف‌هاش احساس می‌کنم به مرور تأثیر خودشو گذاشته:

۱) تأکید داشت از پشت هیچ مذهبی به زندگی نگاه نکنی؛ مذهب رو بذاری کنار (فکر می‌کنم به مرور -و شاید حتی ناخواسته- تا حد زیادی این کار رو کرده باشم)

۲) توی تزی که می‌داد، «لذت» و «رنج» رو یه چیز واحد بیان می‌کرد. می‌گفت اگه رنج رو نمی‌خوای و اگه کنارش بزنی، دیگه لذتی هم وجود نداره. اگه تحریفش نکرده باشم شاید بشه گفت معتقده که این رنج و لذت‌ها -مثل خیلی از مفاهیم دیگه که حلاجی‌شون می‌کنه- حجاب حقیقتن. (موقعی که همچین حرف‌هایی رو می‌خوندم، حقیقتش از دنیای بدون لذت [حتی اگه بدون رنج هم باشه] می‌ترسیدم و برام قابل تصور نبود. اما الان می‌بینم انگار اونقدرها هم دور از ذهن نیست!)

به صورت رسمی نمی‌تونم اعلام کنم که واقعا مُردم! چون هنوز هم احساسات مثبت و منفی و تمایلات و اهداف گاه و بی‌گاه، توم وجود داره (کما اینکه شاید تو مطالب همین وبلاگ هم مشخص باشه)؛ اما انگار خیلی کمتر از حالت معموله. و البته شاید در خلأشون هم فشاری احساس نکنم.

شاید بد هم نباشه که ذهن و دل آدم از خیلی چیزها خالی بشه. اما فکر می‌کنم این حالت وقتی به درد می‌خوره که هدفی داشته باشی که این چیزا زوائدش باشن و دست و پا گیر؛ که با کنار زدنشون، راحت‌تر به هدفت برسی.

یا یه ایدئولوژی داشته باشی و بهش عمل کنی.

من انگار از بیخ همه چی رو خالی کردم! اصلا هیچی نذاشتم تهش بمونه! خالیِ خالی…

می‌دونید الان چی شد؟!

همین الان که این نوشته تموم شد انگار از اون هجوم فکری خالی شدم! انگار اون چیزهایی که یه جورایی ایراد و نقصم بود و تو زندگی معمولی باید سعی کرد اصلاحشون کرد، یا آدم به خاطرش ناراحت می‌شه، دیگه تأثیری روم نداره!!!

پ.ن. این همه‌ی حرف‌ها نبود. در مورد دین و …، یه حرفای دیگه‌ای هم هست. مثلا زمانی فکر کردم از نظر مذهبی دارم یه فرایند reset شدن رو طی می‌کنم تا دوباره خودم -با نیازم- مذهب رو پیدا کنم. ولی شاید یکم فاصله زیاد شده؛ شاید هم باید بیشتر خالی بشم تا احساس نیاز پیدا شه.

پ.ن.۲: البته کاملا از مذهب جدا نشدم‌ها. از خیلی از اذکار و دعاهای اسلامی استفاده می‌کنم. یه دفعه‌ای مودش می‌یاد و رو به قبله سجده می‌کنم (خیلی هم حساسم که کمتر کسی ببینه!). اکثر شب‌ها قبل از خواب هم این کارو می‌کنم. و …

پ.ن.۳ : این مورد پیش از خواب مدت زیادیه ترک شده! ورد و دعا هم ترک شده بود؛ چند وقته گاها استفاده می‌شه؛ البته بخش قابل توجهی‌ش بره افراد غیر از خودم!
ولی به‌هرحال وقتی اوضاع حساسه، بعضی‌ها میان تو کار. فکر می‌کنم اگه خیلی از شماها هم مثل من از بین دو تا کامیون لایی‌ای می‌کشیدید که توی آینه بغل، سوخت شدن ۳۵۰تومنی رو که توی صندوق محک انداختید رو به اضافه‌ی یه مبلغی رو که بدهکارش شدید(!)، می‌دیدید، یه ذره متمایل می‌شدید که یه چیزهایی بخونید و یه چیزهایی بدید!

پ.ن.۴ (۱۳ دی ۸۸) کتاب رو دوباره خوندم. برداشتم واقعا درست نبوده. جواب بعضی از چیزهایی هم که اینجا در مورد کتاب نوشتم، دارم. سعی می‌کنم با توجه به نوشته‌هاش، یه مدت خودم رو زیر نظر بگیرم.

کلیدواژه‌ها: پوچی بی معنی

Unfaithful

Posted in فیلم, گناه, خدا, زندگی by پدرام on ژوئیه 8, 2009

carwashکارواش بردن این ماشینه، منو یاد غسل جنابت می‌ندازه!

در کل می‌خواست اولا از «لحظه انتخاب» صبحت کنه؛ ثانیا در عین حال بگه که همه‌مون اشتباه می‌کنیم؛ باید ببخشیم و بگذریم (به سادگی غسل جنابت!).

دیالوگ «مارتل» (همون پسر فرانسوی با صفا و طراوت!) شاید از اون جاهایی بود که نویسنده مستقیما حرف خودش رو آورده بود:

There is no such a thing as a mistake.
There’s what you do, and what you don’t do.

لحظه‌ی انتخاب، مثل
اون صحنه‌ای که «کانی» تاکسی رو بی‌خیال شد (بعدا تو تصورش، تاکسی گرفت و رفت)
اونجایی که شوهره چند بار گفت «من نمی‌تونم همچین کاری بکنم» و بعدش ابتکار به خرج داد و یه کار جدیدتر کرد!
و …

قسمتی که پسره خودشو خیس می‌کرد هم جایی بود که علنا اعلام می‌شد، خیالی نیست! همه «به تصادف» اشتباه می‌کنن!

police

نویسنده هه بره اینکه آخرش کسی نگه داستان چیپ بود (!)، مثلا زبل‌بازی درمیاره! این چراغ‌ها رو دوباره قرمز کرد. که مثلا اونقدرها هم الکی نیست؛ شاید نپیچن برن!!!
برو عموووووووووووو!! D:

فکر می‌کنم داستان بعضی از فیلم‌ها -حتی اگه به ظاهر عمیق باشن- گاهی فقط یه قالب هستن که فیلمساز بتونه «هنر جنسی»ش رو زیر پوشش اون داستان ابراز کنه!
آخه بره فیلم تمام سوپ/ر بسازه که بعیده کسایی که نگاه می‌کنن به بُعد هنریش توجه کنن!
باید صحنه‌های ناب و پرهیجانی که خلق می‌کنه رو بتونه بیاره جلوی چشم چهار تا آدم هنردوست دیگه!

بد می‌گم؟

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.