خودکشی ممنوعه

عنوان؟! مثلا هسته پرتقال‌هایی که نیستن

Posted in خودم, دوقطبی by پدرام on فوریه 4, 2012

تهوع دارم. وقتی یه خشم گنده رو سرکوب کنی به تهوع بدی منجر میشه. اگه میگی خب آزادش کن، باید بگم خشمه اونقدر نامتناسب و نامتعارف هست که نتیجه‌شو واقعا نشه جمع کرد. نه که تخمم باشه برچسب عصبی و کسخل و روانی بخورم. نتیجه‌ش واسه بقیه‌ست که خیلی ناخوشایند میشه. دوست داشتم داداشمو بدرم! یا هر کی می‌خواد دخالت کنه رو با یه فحش و عربده بزنم کنار.
وقتی در قوطی قرص‌و بعد از باز کردنش، پرت می‌کنم رو میز، یعنی اوضاع خوب نیست. یعنی فهمیدم قرص لازم دارم؛ بعضی وقتا هم یعنی از قرص خوردن اجباری ناراضیم.
اوضاع هیچ وقت قرار نیست بهتر بشه. فاز ناامیدی نیست. بهتری قرار نیست بیاد. فقط گاه گداری آرامش نسبی حاکم میشه. وقتی به این فکر می‌کنی، سخت می‌تونی تشخیص بدی که روتو به کدوم سمت بگردونی و کدوم وری حرف بزنی یا واسه تسکینت چیکار کنی. الان وقتی هیچ وری رو پیدا نکردم، به اینجا پناه آوردم.
اینجای نوشتن هنگ کردم. جمله‌های ذهنم داشتن تایپ می‌شدن که خودم نقضشون کردم. تشخیص اینکه کدوم فکری که از سرت می‌گذره رو باید جدی بگیری، مهارتیه که نمی‌دونم اصلا میشه کسبش کرد یا نه. فکرهای اصلی و شاید تنها اهداف برجسته‌ی این چند ماهه رو واسه دکتر گفتم و مهر «علائم بیماری» رو کوبید تو پیشونی همه‌شون. شاید چون از سرم افتاده بودن. می‌پرسید که چجوری شروع شدن. بعضیاشون از جایی بود که احساس می‌کردم درکم تو اون زمینه تا حد خیلی زیادی بالا رفته. مثلا همون طراحی لباس که قبل‌تر نوشتم. واقعا تا قبل از اون نظر خاصی درباره لباس نداشتم. و بعد یه دفعه همه چی عوض شد. انگار یه در جدیدی به روم باز می‌شد و زیبایی‌ها رو حس می‌کردم. در مورد موسیقی هم گاهی همین اتفاق می‌افتاد. یه آهنگ رو شاید بارها گوش می‌دادم و تو یک بار خاص، جوری جزء به جزئش رو حس می‌کردم که سابقه نداشت. شروع می‌کرد می‌گفت علائم بیماری اینجوریه و اونجوری و شخص احساس می‌کنه درکش زیاد شده و تواناییش رفته بالا و …؛ و من می‌اومدم وسط حرفش که «و واقعا هم اینطوره»؛ جمله‌م هم خبری بود و هم می‌خواستم بدونم اونم تاییدش می‌کنه یا نه. می‌گفت ما نمی‌گیم دروغ میگه؛ مثل کسی که میگه من یه صدایی رو می‌شنوم؛ اون «احساس می‌کنه» که می‌شنوه و دروغ نمیگه. باز حرفشو قبول کردم. باز تو ذهن خودم گفتم اگه دقت کنی با شواهد می‌تونی بفهمی کدوم فکر و هدف مبنای درستی داره و کدوم یکی حاصل نوسان دوقطبیه. اما وقتی در عمل میای می‌رسی این وسط، واقعا تشخیصش سخته. وقتی شنا بلد نبودی، وسط آب عمیق ولت کردن؟ انگار تئوری گفته باشن چجوری شنا کن و تو حالا وسط آب باشی و هیچ کاری نتونی بکنی. نمی‌خوام تصور کنم اوضاع واسه کسی که تو گام‌های فراتر از این، و تو موارد متعدد نمی‌تونه مرز واقعیت و توهم رو بشناسه، چجوریه. مثل برادر کوررنگ کسرا که بهش می‌گفتن هسته‌های پرتقالش‌و از رو فرش جمع کنه در حالیکه هسته‌ای روی فرش نبود. مثل یه کلمه برره‌ای که چند بار یه جور تلفظ می‌شد و چند تا معنی داشت. مثل … مثل کیر خر!

این وبلاگ دوقطبی، بازی خنده‌داریه. کنارش نوشتم: «هدف اولیه، پر کردن خلأ محتوای مناسب فارسی درباره دوقطبی از طریق ترجمه مطالب انگلیسی و رساندن این پیام به سایر مبتلایان است که در این بیماری تنها نیستند و می‌توانند از طریق درمان، زندگی عادی و شادی داشته باشند.»
یعنی این «می‌توانند زندگی عادی و شادی داشته باشند» کسشعرترین جمله‌اییه که تو عمرم صادر کردم. می‌خواستم تو این مورد حتی بدون اینکه به آبنوس چیزی بگم این اشتباه تاریخیم رو پاک کنم. عبارت درستش «نسبتا قابل تحمل‌تر»ه. ولی بار منفیش زیاده و فعلا به وضعی نیفتادم که بخوام از همچین عبارتی استفاده کنم. آها؛ داشتم می‌گفتم بازی خنده‌داریه. اینکه خودت تا خرتناق توش باشی و به بقیه تا خرتناق فرو رفته‌ها بگی چیکار کنن، پارادوکس بامزه‌اییه. حداقل مزیت دوقطبی اینه که میذاره بعضی وقتا از گه بیای بیرون. اینجور مواقع می‌تونی مثل یه آدم نرمال رفتار کنی. امیدبخش باشی و بری بالای منبر. وگرنه وقتی حالم کیریه که شخصا آمادگیشو دارم بکشم پایین و بشاشم به سردر وبلاگ. واقعا هم اگه ما نمی‌گفتیم خودمون دوقطبی داریم، احتمالا خیلی‌ها می‌شاشیدن بهمون.
درسته که قصد داشتیم به امثال خودمون کمک کنیم. اما من که بعضی وقتا احساس می‌کنم مطلب پست کردن توش، یکم به تسکین خودم کمک می‌کنه! مثل یه مخدر خیلی کوچیک.

اونجا که گفتم هنگ کردم و بعد حرف تشخیص اومد وسط، اولش «هدف» تو ذهنم بود. یعنی خواستم بگم می‌خوام بشینم واسه وبلاگ مطلب ترجمه کنم فقط، چون کاری ندارم. و در توجیه این «کاری ندارم» خواستم بگم که بابا آخه از یه چیزی هم که خوشمون میاد می‌خوایم هدف بذاریم، اصلا نمی‌دونیم اساسی داره، یا باد هواست. من واقعا فقط و فقط با غریزه ناخودآگاه دارم زندگی می‌کنم. بعضی وقتا یه تاملی می‌کنم و در عجب می‌مونم که چطوریه من این همه وقته به خودکشی فکر نکردم. اینکه من خیلی وقته به خودکشی فکر نکردم برام موضوع عجیبیه. دکتره اون موقع چیز خاصی بهم نگفته. نمی‌دونم چی شده. انگار تو این قرص‌ها غریزه هم می‌ریزن. نه که از مرگ بترسم. اصلا به مرگ فکر هم نمی‌کنم. هیچ فلسفه و طرز تفکر خاصی پشت این هیکل نیست. درست و غلط و تعصب خاصی وسط نیست.

هر چی بیشتر ازش حرف می‌زنم، بیشتر داره مثل این خواب‌های خر تو خر، چرند و پرند و بی‌ربط میشه. رو هواست. رو هوام.

الویه، سوهان، پپسی. کسخل.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.