ترس پنیک یعنی ترس از چی؟ دلیلش چیه؟
شاید «هیچی».
توجه: این ترس و حالاتی که اتفاق میافته، حالات مختلفی داره. اون «ترس از مرگ» خاص، یا «دیدن تونل» و علائم دیگه که مثلا تو ویکیپدیا اومده، ممکنه بعضیهاش واسهت اتفاق بیفته. من توی این مطلب بیشتر در صدد توصیف اون چند حملهای هستم که قبل از اینکه پیش دکتر برم و بفهمم پنیک چیه، اتفاق افتاد و برام کاملا ناشناخته بود.
مطالعهای روی مکانیسم مغز نداشتم. ولی سعی میکنم قضیه رو با یه مثال توصیف کنم (که شاید تو واقعیت این نباشه؛ ولی واسه توضیح دادنش مثال خوبیه):
فرض کنید، فعال شدن ترس توی مغزتون، یه «متصدی» داره. این آقای «متصدی» نشسته یه جا (مثلا انتهای سالن، یه اتاقک شیشهای رو تصور کنیده که به همه جای سالن دید داره) و داره همه چی که توی «سالن مغز» هست، رصد میکنه و وظیفهش اینه که هر موقع از یه جای سالن، یکی میپرید بالا و پایین و دستاشو بالای سرش تکون میداد، «دکمه ترس» رو که جلوی دستشه، فشار بده. فشردن این دکمه باعث میشه شما احساس ترس کنید؛ و متوجه هم میشید که کی بوده که بالا پایین پریده و دست تکون داده؛ مثلا اگه داری با یه ماشین شاخ به شاخ میشی، میدونی که ترست از اونه؛ اگه یکی سریع انگشتشو بیاره طرف صورتت، میفهمی ترست از این بوده که ناخنش بره تو چشمت.
یعنی در حالت عادی، یه «عامل ترس» هست که به «متصدی فعال کردن ترس» علامت میده؛ و تو هم ترس رو حس میکنی، هم میدونی عاملش چیه.
حالا توی حمله پنیک (Panic Attack) [حداقل الان] به دو حالت میتونم اشاره کنم:
1) «متصدی» قاطی کرده. کاملا بیدلیل و بدون اینکه کسی از سالن بهش علامت داده باشه، دستشو میذاره روی «دکمه ترس» مغزتون و حتی همونجوری نگهش میداره؛ حتی اغراق نیست اگه بگم انگار اون موقع یه «دکمه ترس مضاعف» هم هست که اصلا تو حالت عادی وجود نداره و برای کار کردن، به یه منبع لایزال سوخت موشک وصله! اون یکی دستشو هم میذاره روی اون!
2) آقای «متصدی» که قرار بود وقتی یکی بالا و پایین پرید و دستاشو تکون داد، دکمه رو فشار بده، خیلی زیاده روی میکنه؛ کسی تو سالن انگشتشو تو جیبش هم تکون بده، یا یه نفس عمیق بکشه، این میگیره هر دو تا دکمه رو فشار میده!
یکی به من یه حرفی میزنه که «یکم» (خیلی خیلی کم) ناراحت کنندهست؛ یا من کمتر از 10 ثانیه به این فکر میکنم که توی دنیا تنهام؛ یا چند ثانیه به این فکر میکنم که «از درس و زندگی افتادم و فقط زندگی نباتی دارم»؛ حالا این مثالها، شاید حتی بزرگ بودن؛ غرض فکرهای منفیایه که خیلی خیلی خیلی کوچیک هستن. گاهی اینا هستن که باعثش میشن.
علت اینکه من منگی اولیه قرصها رو دوست داشتم و از «فکر کردن» و «هوشیار بودن» میترسیدم، همین تحریکپذیری بالا بود؛ انگار نوک یه کوه پربرف، یه گوله برف کوچیک قدر یه گردو رو قل میدی و با سرعت باورنکردنیای بزرگ و بزرگتر میشه و به جایی میرسه که اون گردوی اولیه دیگه میتونه یه کلبه رو نابود کنه.
و در هر دو حالت: اگه بخوای به این فکر کنی که منشأ این هراس و وحشت عظیم چیه، وقتی همه چی رو بررسی میکنی و میبینی این ترس هیچ «دلیل»ی نداره (هیچ کس از توی سالن علامت نداده)، بیشتر و بیشتر و بیشتر میترسی؛ چون تا یادته، از بچگیت تا اون موقع، هر ترسی دلیل داشته؛ یعنی موقع ترس پنیک تو تنهاییت، با یه چیز ناشناخته مواجه میشی؛ اونم در شرایطی که به شدت داری میترسی؛ اینه که خودش هم ترسناکه. تشخیص اینکه به اختلال پنیک (Panic Disorder) مبتلا شدی، خیلی بهت کمک میکنه. چون حداقل دیگه میدونی این چیه و نباید دنبال دلیلی بگردی. میدونی که این حمله تو کمتر از یک ساعت دیگه تموم میشه (البته باور این آخری تو اون شرایط یکم غیر ممکنه!!).
تأکید مجدد: این ترس و حالاتی که اتفاق میافته، حالات مختلفی داره. اون «ترس از مرگ» خاص، یا «دیدن تونل» و علائم دیگه که مثلا تو ویکیپدیا اومده، ممکنه بعضیهاش واسهت اتفاق بیفته. من توی این مطلب بیشتر در صدد توصیف اون چند حملهای بودم که قبل از اینکه پیش دکتر برم و بفهمم پنیک چیه، اتفاق افتاد و برام کاملا ناشناخته بود.
وسعت خفقانآور
سن رو تصور کن. مثل یه صحنهی تئاتر. آدما مشکلات روحی مختلفی دارن. روی این سن، یکی با عشق به شخصیتی نگاه میکنه که داره ازش دور میشه؛ یکی رو بردن یه گوشهی سن و توی یه اتاقک خیلی تنگ محبوس کردن؛ دستای یکی رو کنار بدنش گرفتن و با سیمخاردار دورشونو بستن؛ یکی پاهاش تو یه وان لجنه و هر چقدر پا میزنه و گریه میکنه، نمیتونه ازش بیاد بیرون؛ یکی یه گوشه سن نشسته، جلوش جمعیتی دارن شاد و سرخوش قدم میزنن و اونو نمیبینن و اون بیشتر تو تنهایی خودش مچاله میشه؛ یکی هست وسط سن نشسته و جمعیت از اطرافش رد میشن و بهش میخندن؛… بازم هست؛ خیلی چیزهای دیگه هست.
حالا یه سن بزرگ تصور کن؛ خیلی خیلی خیلی بزرگ؛ اونقدر بزرگ که اصلا قابل ساختن و پیاده کردن نباشه؛ خیلی خیلی بزرگ.
صندلی تماشاگری در کار نیست؛ تا هر جا چشم کار میکنه، کف سیاه سنه. سیاه سیاه.
نور کمی هم هست؛ که ببینی همه جا خالیه.
و «ســـــــــکـــــــــــوت»؛ سکوت «مطلق».
حالا وسط این سن بزرگ، یه چیز خیلی کوچیک رو ببین که انگار بدن یه آدمه که افتاده رو زمین. فقط همین. تنها چیزی که روی کف سیاه این سن وسیع میبینی، همین چیزیه که چسبیده به زمین. هیـــــچ چیز دیگه تصور نکن.
یه آدمه؛ خسته؛ منگ؛ خسته؛ ناتوان؛ خسته؛ جز صدای نفس خودش، تو اون وسعت سیاه، هیچی نمیشنوه؛ هیچی.
توصیفک ناقصی از یک حمله پنیک (با موزیک کامل) + بیانکی از تاثیر دارو
بدون دانلود این موزیک ادامه دادنتون مسخرهست.
(this will destroy you / there are some remedies worse than the disease)
گرچه اگه تجربه نکرده باشید، خوندنتون هم مسخرهست.
ولی مینویسم. چون واسه کسی که حسش کرده مهمه. چون شبی که داشتم علائمشو تو ویکیپدیا میخوندم،
احساس خوبی داشتم:
depersonalization
Blank mind
Weakness in the knees
Confusion
FEAR OF GOING INSANE
FEELING THE NEED TO ESCAPE
…
یه بخش عظیم از هراسش، واسه ناشناخته بودنش و هجوم بیرحمانهشه. حتی وقتی زیرش نیستی، وقتی میبینی
شناختهشدهست و بقیه میشناسنش، خوبه؛ خوبه.
پس خواستید بخونید، حتما اونو دانلود کنید.
اون اوایل که هنوز داروها نتونسته بود کار خاصی بکنه، بهتر حسش میکردم:
اوایلش، این دیلینگ و جیلینگهاش، ظریف بود
دوستشون داشتم
انگار غدد اشکی رو تحریک میکرد
دوست داشتم گریه کنم
البته نمیتونستم
از 1:29 که ورق برمیگشت، وقتی تهوع داشتم، تهوع رو تشدید میکرد؛ به شددددددت
الان و تو این لحظه تهوع ندارم (تو این چند روزه خیلی داشتم)
ولی قشنگ یادمه
بعد حالا یه مدلش هم هست، یه چیزی دقیقا تا بیخ حلقومم میاد بالا
حتی انگار بالاتر
خمیازه کشیدن هم سخت میشه. باعث میشه یکم لب و لوچهتو کج کنی.
از 2:55 مادرج/ده شروع میکنه قدمهای جدید برمیداره
انقباضها شروع میشه
فشار دست روی سر
لای موها
کشیدن موها
مشت کردن و فشار دادن دستها
فشار دادن چشمها
یا دندونها
در یک کلام: «انقباض»
و این التماس که دیگه بسه
از 3:55 یه فرصتی پیش میاد بری یه جایی دراز بکشی، یا لااقل ولو شی
جاش مهم نیست
آسفالت هم جواب میده اگه لازم باشه
از 4:22 سنگ تموم میذاره
میخوام فحشش بدم
مادرج/ده، عمهتو //ییدم؛ چرا ولم نمیکنی؟
میکوبه
میگاد
میگاد
میگاد
می…
…
5:10 فحشهامو شنیده
تندتر میکنه
دیدی این سادیستها که تجاوز میکنن، دوست دارن ناله طرفو بشنون؟
اون بوم بوم هاشو میشنوی؟ تلنبه میزنه ته قضیه؛ وسط مخ
از 5:35 جیغ قضیه بیشتر میشه
یه فشار نازکه
جیـــــــــــغه
صدای من بدبختم اون وسطش میشنوی؟
![]()
گوش کن
به همهش
6:02 مختص نگاهم از لای چمنهای کچل باغچهی جلوی دانشگاهه
صدای جونورهاییه که روشون بالا و پایین میرن
از رو منم رد میشن
تو تنم هم میرن
تو دهنم هم یکی بود
مادرج//هها «روی» خاک هم میخواستن بخورنم
میگفتن همینه؛ بمیری و بیای زیر خاک هم دهنتو می/اییم؛ با همین جثه ریزمون
راست میگفتن. اونا همهشون داشتن ادامه میدادن. به زندگی جبریشون. مثل ساعت، دقیق کارشونو میکردن؛ مثل
اکثر آدما. اونا برندهن. ماها که فکر میکنیم یه جای کار غلطه و وایمیسیم، بگا میریم. قطار واینمیسه. ما زیر چرخاش
متلاشی میشیم و اون میره. ما هم فراموش میشیم. ولی یه مورچه کارگر، کار خودشو میکنه. یه موریانه کار خودشو
میکنه.
اون چند ثانیه سکوت آخرش خیلی مهمه
خیلی
نشون میده مبنای واقعی داره
مستنده
بعدشم یه تن خیس و بدن داغون داری
کفش و جورابت بهتره در بیاد
باید بهت هوا برسه
خنک شی
نشد پابرهنه رانندگی کنم
با کلاچ مشکل داشتم
پاشنهم به کف گیر میکرد.
ولی کلا داروها دیگه نذاشته اونجوری اذیتم کنه.
یه ظرف شکستنی رو تصور کن. مثلا یه بشقاب چینی. فکر کن این حملهی پنیک؛ یه کاملش. بعد بکوبش زمین که
بشکنه. اول تیکههای خیلی درشتشو با دست جمع میکنی؛ مگه نه؟ برشون میداری میبری. یه سری تیکههای ریز و
درشت دیگه میمونه. اونا کار جارو و خاک اندازه. اونا هنوز هست. تک و توک. هر دفعه نشونههای یکیش میاد.
اما در مجموع خوبم. یعنی بهترم. خیلی.
میدونی؟ با مامانم عید به عید روبوسی میکنم. بغل مغل که اصلا.
ولی اون روزها آغوش میخواستم. یه دست میخواستم که بگیرمش. وقتی هنوز بهش نگفته بودم. برام سخت بود.
دوست داشتم برم برسم خونه، بغلش کنم و زار زار گریه کنم. سخت بود که به مامانت نگفته باشی و بخوای خانوم
دکتری که نوار مغزی میگیره رو بغل کنی! یه ساعت تو دستشویی و تو خیابون وقت بذاری که اون ژل گه لعنتی رو از لای
موهات بشوری که وقتی میری خونه، تا قبل از اینکه بچپی توی حموم، کسی متوجه نشه. کیف دانشگاهتو همراهت
ببری و بیاری؛ توش داروهاتو بذاری و نسخهت و نوار مغزیت رو. قرص خردکن رو هم از تو کابینت یواشکی کش بری بذاری
تو کیفت.
اما دیگه نمیشد نگم. هم خواه ناخواه قضیه داشت به جای تابلوش میرسید. هم «نیاز» داشتم.
اون شب دستشو گرفتم یکم.
بین 4 و 5 صبحش که بیدار شدم، دوباره اومده بود اذیتم کنه؛ اذیتم میکرد. از مامانم خواستم کنارم بخوابه. «نزدیکتر».
یکم دستشو گرفتم. یکم بعد بهش پشت کرده و رفتم عقب و چسبیدم بهش (دیگه نمیگم این وسطها توم داشت چی
میشد). اونم دستاشو دورم گرفت. یکم که میگذشت، درمیاومدم، یکم نفس میکشیدم؛ باز برمیگشتم. نمیذاره
یه جا آروم بگیری خب. باید نفس بکشی که خفه نشی. من یادم نمیاد قبل از اون روزها همچین نیازی رو به این شدت
حس کرده باشم.

این انگار میفهمه. منم اونو میفهمم. کلا با عکس پانداها هم -که خیلیها دوست داشتن- ارتباط برقرار نمیکردم. ولی
اینو میفهمم. چشمهاشم بسته آورده پایین که نور بهش نرسه. نگاهش کن.
راستی؛
ازت ممنونم
میدونی که
میفهمی که
چند سالته؟ / سن؟ / بیمار چند سالهست؟ / سنتون؟ / چند سالتونه؟ /…
خانوم دکتره که نوار مغزی میگرفت، «مادر» بود؛ معلوم بود.
وسطهاش پرسید چند سالته؟ (نه مثلا سن پرسیدن منشیها یا پذیرش آزمایشگاه. یه جوری که یه «پسرم» ناگفته هم ته جملهش بود. من اصلا بیمار اون نبودم. ولی از تک جملهی گنگ توصیفیم حدس زده بود چی سرم اومده. اون موقع خودم هنوز نمیدونستم.)
گفتم.
گفت موهات سفید شده ها.
لبخند زدم.
گفتم بیشترش ارثیه.
با یه لحن کاملا تاییدکنندهای گفت آره؛ ارثیه؛ معلومه.
من چشمهام بسته بود و هیچی نمیدیدم. ولی میتونم نگاهشو تو تمام این مدت تصور کنم. از اینا که «بچه» مردم حیفه؛ از همون سبک مادرانه که گفتم؛ از اینکه از اول قضیه تا درمان و آخرشو میدونه و با سکوت، فقط کاری رو که بهش محول شده انجام میده و آخرش هم میگه «به خانوم دکتر سلام برسون؛ … نتیجهش هم خوب بود». یه پختگی دوستداشتنیای برام داشت.
گاهی موقع حملهها، آغوش لازمه. آره؛ یه خرس گنده؛ عین بچهها؛ مثل عکس همون پاندائه. فرداش طلبه بودم برگردم برم مطبش بغلش کنم!
نمیدونم دیروز بود یا امروز. تو آینه یه طرف سرمو یکم بررسی کردم.
- ارواح عمهت! بیشترش ارثیه! معلومه!
اجدادم اگه بهم دسترسی داشتن، خشکخشک میکردنم!

2 comments