خودکشی ممنوعه

Childhood (عکس)

Posted in کودکی, پیری, آرامش, خودم, زندگی, عکس by پدرام on سپتامبر 20, 2010

وسعت خفقان‌آور

Posted in خودم, روان, زندگی by پدرام on اوت 26, 2010

سن رو تصور کن. مثل یه صحنه‌ی تئاتر. آدما مشکلات روحی مختلفی دارن. روی این سن، یکی با عشق به شخصیتی نگاه می‌کنه که داره ازش دور میشه؛ یکی رو بردن یه گوشه‌ی سن و توی یه اتاقک خیلی تنگ محبوس کردن؛ دستای یکی رو کنار بدنش گرفتن و با سیم‌خاردار دورشونو بستن؛ یکی پاهاش تو یه وان لجنه و هر چقدر پا میزنه و گریه می‌کنه، نمی‌تونه ازش بیاد بیرون؛ یکی یه گوشه سن نشسته، جلوش جمعیتی دارن شاد و سرخوش قدم می‌زنن و اونو نمی‌بینن و اون بیشتر تو تنهایی خودش مچاله میشه؛ یکی هست وسط سن نشسته و جمعیت از اطرافش رد میشن و بهش میخندن؛… بازم هست؛ خیلی چیزهای دیگه هست.

حالا یه سن بزرگ تصور کن؛ خیلی خیلی خیلی بزرگ؛ اونقدر بزرگ که اصلا قابل ساختن و پیاده کردن نباشه؛ خیلی خیلی بزرگ.
صندلی تماشاگری در کار نیست؛ تا هر جا چشم کار می‌کنه، کف سیاه سن‌ه. سیاه سیاه.
نور کمی هم هست؛ که ببینی همه جا خالیه.
و «ســـــــــکـــــــــــوت»؛ سکوت «مطلق».
حالا وسط این سن بزرگ، یه چیز خیلی کوچیک رو ببین که انگار بدن یه آدمه که افتاده رو زمین. فقط همین. تنها چیزی که روی کف سیاه این سن وسیع می‌بینی، همین چیزیه که چسبیده به زمین. هیـــــچ چیز دیگه تصور نکن.
یه آدمه؛ خسته؛ منگ؛ خسته؛ ناتوان؛ خسته؛ جز صدای نفس خودش، تو اون وسعت سیاه، هیچی نمی‌شنوه؛ هیچی.

توصیفک ناقصی از یک حمله پنیک (با موزیک کامل) + بیانکی از تاثیر دارو

Posted in مرگ, خودم, روان, زندگی by پدرام on اوت 19, 2010

بدون دانلود این موزیک ادامه دادنتون مسخره‌ست.
(this will destroy you / there are some remedies worse than the disease)
گرچه اگه تجربه نکرده باشید، خوندنتون هم مسخره‌ست.
ولی می‌نویسم. چون واسه کسی که حسش کرده مهمه. چون شبی که داشتم علائمشو تو ویکیپدیا می‌خوندم،
احساس خوبی داشتم:
depersonalization
Blank mind
Weakness in the knees
Confusion
FEAR OF GOING INSANE
FEELING THE NEED TO ESCAPE

یه بخش عظیم از هراسش، واسه ناشناخته بودنش و هجوم بی‌رحمانه‌شه. حتی وقتی زیرش نیستی، وقتی می‌بینی
شناخته‌شده‌ست و بقیه می‌شناسنش، خوبه؛ خوبه.
پس خواستید بخونید، حتما اونو دانلود کنید.
اون اوایل که هنوز داروها نتونسته بود کار خاصی بکنه، بهتر حسش می‌کردم:
اوایلش، این دیلینگ و جیلینگ‌هاش، ظریف بود
دوستشون داشتم
انگار غدد اشکی رو تحریک می‌کرد
دوست داشتم گریه کنم
البته نمی‌تونستم

از 1:29 که ورق برمی‌گشت، وقتی تهوع داشتم، تهوع رو تشدید می‌کرد؛ به شددددددت
الان و تو این لحظه تهوع ندارم (تو این چند روزه خیلی داشتم)
ولی قشنگ یادمه
بعد حالا یه مدلش هم هست، یه چیزی دقیقا تا بیخ حلقومم میاد بالا
حتی انگار بالاتر
خمیازه کشیدن هم سخت می‌شه. باعث میشه یکم لب و لوچه‌تو کج کنی.

از 2:55 مادرج/ده شروع می‌کنه قدم‌های جدید برمی‌داره
انقباض‌ها شروع می‌شه
فشار دست روی سر
لای موها
کشیدن موها
مشت کردن و فشار دادن دست‌ها
فشار دادن چشم‌ها
یا دندون‌ها
در یک کلام: «انقباض»
و این التماس که دیگه بسه

از 3:55 یه فرصتی پیش میاد بری یه جایی دراز بکشی، یا لااقل ولو شی
جاش مهم نیست
آسفالت هم جواب میده اگه لازم باشه

از 4:22 سنگ تموم می‌ذاره
می‌خوام فحشش بدم
مادرج/ده، عمه‌تو //ییدم؛ چرا ولم نمی‌کنی؟
می‌کوبه
می‌گاد
می‌گاد
می‌گاد
می‌…

5:10 فحش‌هامو شنیده
تندتر می‌کنه
دیدی این سادیست‌ها که تجاوز می‌کنن، دوست دارن ناله طرفو بشنون؟
اون بوم بوم هاشو می‌شنوی؟ تلنبه می‌زنه ته قضیه؛ وسط مخ

از 5:35 جیغ قضیه بیشتر میشه
یه فشار نازکه
جیـــــــــــغه
صدای من بدبختم اون وسطش می‌شنوی؟

گوش کن
به همه‌ش

6:02 مختص نگاهم از لای چمن‌های کچل باغچه‌ی جلوی دانشگاهه
صدای جونورهاییه که روشون بالا و پایین می‌رن
از رو منم رد می‌شن
تو تنم هم می‌رن
تو دهنم هم یکی بود
مادرج//ه‌ها «روی» خاک هم می‌خواستن بخورنم
می‌گفتن همینه؛ بمیری و بیای زیر خاک هم دهنتو می‌/اییم؛ با همین جثه ریزمون
راست می‌گفتن. اونا همه‌شون داشتن ادامه می‌دادن. به زندگی جبری‌شون. مثل ساعت، دقیق کارشونو می‌کردن؛ مثل
اکثر آدما. اونا برنده‌ن. ماها که فکر می‌کنیم یه جای کار غلطه و وایمیسیم، بگا می‌ریم. قطار واینمیسه. ما زیر چرخاش
متلاشی می‌شیم و اون میره. ما هم فراموش می‌شیم. ولی یه مورچه کارگر، کار خودشو می‌کنه. یه موریانه کار خودشو
می‌کنه.

اون چند ثانیه سکوت آخرش خیلی مهمه
خیلی
نشون می‌ده مبنای واقعی داره
مستنده

بعدشم یه تن خیس و بدن داغون داری
کفش و جورابت بهتره در بیاد
باید بهت هوا برسه
خنک شی
نشد پابرهنه رانندگی کنم
با کلاچ مشکل داشتم
پاشنه‌م به کف گیر می‌کرد.

ولی کلا داروها دیگه نذاشته اونجوری اذیتم کنه.
یه ظرف شکستنی رو تصور کن. مثلا یه بشقاب چینی. فکر کن این حمله‌ی پنیک؛ یه کاملش. بعد بکوبش زمین که
بشکنه. اول تیکه‌های خیلی درشتشو با دست جمع می‌کنی؛ مگه نه؟ برشون می‌داری می‌بری. یه سری تیکه‌های ریز و
درشت دیگه می‌مونه. اونا کار جارو و خاک اندازه. اونا هنوز هست. تک و توک. هر دفعه نشونه‌های یکیش میاد.
اما در مجموع خوبم. یعنی بهترم. خیلی.

می‌دونی؟ با مامانم عید به عید روبوسی می‌کنم. بغل مغل که اصلا.
ولی اون روزها آغوش می‌خواستم. یه دست می‌خواستم که بگیرمش. وقتی هنوز بهش نگفته بودم. برام سخت بود.
دوست داشتم برم برسم خونه، بغلش کنم و زار زار گریه کنم. سخت بود که به مامانت نگفته باشی و بخوای خانوم
دکتری که نوار مغزی می‌گیره رو بغل کنی! یه ساعت تو دستشویی و تو خیابون وقت بذاری که اون ژل گه لعنتی رو از لای
موهات بشوری که وقتی می‌ری خونه، تا قبل از اینکه بچپی توی حموم، کسی متوجه نشه. کیف دانشگاهتو همراهت
ببری و بیاری؛ توش داروهاتو بذاری و نسخه‌ت و نوار مغزیت رو. قرص خردکن رو هم از تو کابینت یواشکی کش بری بذاری
تو کیفت.
اما دیگه نمی‌شد نگم. هم خواه ناخواه قضیه داشت به جای تابلوش می‌رسید. هم «نیاز» داشتم.
اون شب دستشو گرفتم یکم.
بین 4 و 5 صبحش که بیدار شدم، دوباره اومده بود اذیتم کنه؛ اذیتم می‌کرد. از مامانم خواستم کنارم بخوابه. «نزدیک‌تر».
یکم دستشو گرفتم. یکم بعد بهش پشت کرده و رفتم عقب و چسبیدم بهش (دیگه نمی‌گم این وسط‌ها توم داشت چی
می‌شد). اونم دستاشو دورم گرفت. یکم که می‌گذشت، درمی‌اومدم، یکم نفس می‌کشیدم؛ باز برمی‌گشتم. نمی‌ذاره
یه جا آروم بگیری خب. باید نفس بکشی که خفه نشی. من یادم نمیاد قبل از اون روزها همچین نیازی رو به این شدت
حس کرده باشم.

این انگار می‌فهمه. منم اونو می‌فهمم. کلا با عکس پانداها هم -که خیلی‌ها دوست داشتن- ارتباط برقرار نمی‌کردم. ولی
اینو می‌فهمم. چشم‌هاشم بسته آورده پایین که نور بهش نرسه. نگاهش کن.

Panic attack
Panic disorder

راستی؛
ازت ممنونم
می‌دونی که
می‌فهمی که

تقلا، رنج، سکون

Posted in مرگ, کودکی, پیری, خودم, زندگی by پدرام on ژوئیه 13, 2010

نزدیک ظهر بود که خبر مرگش رسید. یکم بعد رفتیم مامان‌بزرگمم برداشتیم رفتیم خونه‌شون. سنش زیاد بود. یکی دو باری هم که به خاطر اینکه مامان‌بزرگم‌و برده بودم عیادتش، دیده بودمش، وضع خوبی نداشت. به شدت لاغر؛ بهش سوند وصل بود؛ حافظه داغون؛ دست‌ها به شدت لرزون. می‌نشوندنش لب تخت. یه دستمال کاغذی می‌ذاشتن توی دستش که روی پاش هم که بود کماکان به شدت می‌لرزید و هر از چند گاهی همون جور لرزون‌لرزون می‌آوردش بالا و آب دهنشو که آویزون می‌شد پاک می‌کرد. مامان‌بزرگم کسی بود که باهاش از قدیم‌ها بگه؛ اما اون عملا حافظه‌ی درستی نداشت، شنوایی (یا شایدم درکش!) خیلی پایین اومده بود، حرف زدنش هم، نمی‌زد بهتر بود! اسمش عیادت از اون بود؛ ولی بیشتر حضور صرفا فیزیکی توی جمع داشت. این لاغریش که گفتم خیلی حاد بود؛ تا جایی که گاهی زل می‌زدم به پاهای نازکش توی پیژامه.

رسیدیم، گریه‌کنشون همون پسرش بود (که خودش فکر کنم دیگه ۵۰و رد کرده باشه و این اواخر میزبانی رو عهده‌دار بود و ما در حقیقت رفتیم خونه‌ی اون). خب سن تازه‌گذشته بالا بود؛ با اون وضعی هم که اون داشت، شاید اکثرشون به عنوان یه آدم زنده بهش نگاه نمی‌کردن! خلاصه جو خفقان‌آوری نبود. تو همون اتاق پشتی روی تخت بود و ملافه روش. تو اون حالت هم لاغریش تو چشمم می‌زد. احساس می‌کردم با تخت یکیه! اتاقه خوب بود به نظر من. در تراسش باز بود و باد پرده‌ش‌و تکون می‌داد. دفعه قبلی هم که اومده بودیم و پرده کنار بود و بارون زده بود روی درخت‌هایی که از اونجا دیده می‌شد، خیلی قشنگ بود.

دردسرهاش تموم شده بود و آروم و ساکت چسبیده بود روی تخت. همه چی تموم شده بود. ولی اون اطراف انگار همه چی مثل سابق و همیشه‌ش در جریان بود. صداهای یکنواخت محیط؛ صدای باد؛ بعضا صدای ماشین؛ … . خلاصه اتاقه به شکل دوست‌داشتنی‌ای آروم بود. قبلا هم دوستش داشتم. جز اون وضع اسفناک پیرمرد، واسه هر کاری ایده‌آل بود: درس خوندن، بازی کردن، فیلم دیدن، کتاب خوندن، عشقبازی، سکس، بازی کردن،… هر چیزی؛ حتی خود مرگ؛ واسه مرگ هم خیلی مناسب بود.

اون راحت شده بود و باقیماندش چسبیده بود به تخت؛ و بقیه داشتن درباره اینکه کجا دفنش کنن صحبت می‌کردن. کی می‌دونه تو اون همه سال زندگی چیا سرش اومده بود؟ قبلا می‌گفتن جوونیاش واسه خودش کت و کلفت و ورزشکار و … بوده. هر چی سرش اومده بود تموم شده بود. از مدت‌ها قبل تا یکی دو ساعت قبل، هر چی که توی تمام عمرش بود، انگار پشم هم نبود و حقیقت، وضعیت تحقیر کننده‌ش بود؛ یه بدن محتاج و ناتوان، با یه ذهن از هم پاشیده؛ و نمی‌دونم احساساتش چه شکلی داشت؛ اصلا چیزی مونده بود؟ البته چرا؛ لبخندش و پر شدن چشم‌هاش‌و دیده بودم. آره؛ تا چند ساعت پیش، بعد از اون همه سال، همین وضع تحقیرآمیز مونده بود. و الان، اونم دیگه تموم شده بود. ساکت. تموم. راحت.

نتیجه‌ش -که شاید حدودا ۴ سالش بود- بدون هیچ کنجکاوی یا توجهی اومده بود توی اتاق حضور جسد و جلوی بابابزرگش که داشت گریه می‌کرد، می‌پرید بالا و با پاهای باز فرود می‌اومد و خودشو -بی‌هیچ سوالی از طرف ما- معرفی می‌کرد: «من مرد عنکبوتیم»!
کوتاه هم نمی‌اومد. صداش کردم و در گوشش شروع کردم که بابابزرگ ناراحته و سروصدا نکن و برو اون اتاق و … . باز یه متر رفت عقب، پرید بالا، اومد پایین که «من مرد عنکبوتی‌ام»! (نمی‌دونم من باید می‌گفتم «به تخمم» یا اون داشت با این حرکتش اینو می‌گفت؟!)

خلاصه بلند شدم و دستم‌و به طرف مرد عنکبوتی دراز کردم و ازش خواستم بریم تو هال. اونجا مثلا داشتم به زبون می‌گرفتمش که گفت «چرا اینجوری حرف می‌زنی؟ مگه کسی خوابه؟». می‌بینید که؛ به گواهی حرف همین پسر -که تو جاهای دیگه نشون داد حواس جمع و هوش خوبی داره- اون پیرمرد واسه اکثر اهل خونه تقریبا وجود خارجی نداشت! یه زمانی جوون بود و گردن‌کلفت؛ یه زمانی لابد دم ازدواج عاشق بود؛ یه زمانی با چه حرارتی می‌رفت تو کار زنش! یه زمانی بابا شده بود؛ یه زمانی خرج بچه می‌داد و بچه بزرگ می‌کرد؛ یه زمانی بچه‌هاش ازدواج می‌کردن؛ یه زمانی با تولد اولین نوه‌ش خرکیف شده بود! … اما زندگی چرخونده بودش و چرخونده بودش و تا جایی که می‌شد خوارش کرده بود. تازه پسرِ پسرِ اون پیرمرد هم -که فکر کنم ۲۵و داشته باشه- واسه مامانش گوز گوز می‌کرد که «جوگیر نشوها»! بعدم یه ذره غرغر کرد و رفت؛ فکر کنم با دوستش قرار داشت.

پسرش می‌گفت شهرستان دفنش کنم؛ می‌گفت خودشم اینجوری می‌خواسته. اینا می‌گفتن آخه مگه فلان و بهمان کست اونجا دفن شدن، اصلا می‌رسی سالی یه بار بری سر خاکشون؟ می‌گفت نه. بعد گریه می‌کرد. با اینکه سنش زیاد بود، گریه‌ی دوست‌داشتنی‌ای داشت! نه زار زار می‌کرد، نه سرشو پایین می‌گرفت، نه دستشو می‌گرفت جلوی صورتش. به جلوش خیره می‌شد، صورتش قرمز می‌شدو از تو می‌لرزید و چشماش جمع می‌شد (بسته نمی‌شد؛ غم دوست‌داشتنی و بچه‌گونه‌ی چشم‌های خیسش‌و می‌دیدی) و ازش اشک می‌اومد. یه مرد -تقریبا- مسن که کچل هم هست؛ ولی گریه‌ش خیلی بچه‌گونه‌ست.
به‌هرحال باید تصمیم می‌گرفت که چیزی که از باباش مونده (که البته چند ساعت پیش بابای کامل حساب می‌شد!) کجا بکنه زیر خاک. شاید بدترین ضرب‌العجل تصمیم‌گیری باشه. با هر کش و قوسی بود، آخرش قرار شد ببردش شهرستان.
من وسط بحث‌هاشون درباره محل دفن، با خودم می‌گفتم دیگه چه فرقی داره آخه؟ اما بعد که این تصمیمش‌و گرفت و دوباره فکر کردم و یاد ذوق وشوقی که این و اون باباش نسبت به زادگاهشون داشتن (البته تشخیص ذوق و شوق اون خدابیامرز یکم دقت می‌خواست!) افتادم، احساس کردم اونجا بهتره؛ اگه قراره تن آدم زیر خاک بپوسه و جک و جونوور بخوردش، لااقل یه جای خوش آب و هوا باشه و با خاک مرطوب و پر از گیاه، نه جایی که مورچه هم رو زمینش آتیش می‌گیره!!! اتاق مردنش که خوب و آروم بود؛ خب جای زیر گل رفتنش هم خوب باشه! خاک اونجا رو که تصور می‌کردم، یاد لبخندهای محوش می‌افتادم.

من کار داشتم. بعد از ۳هفته فاصله به خاطر امتحان‌ها، قرار بود دوباره برم کلاس طراحی. این بنده خدا هم چند ساعت قبل از کلاسم مرده بود، بعید بود بتونم زنگ بزنم کنسلش کنم! البته دلیل اصلی این بود که باید می‌رفتم و روز کلاسم‌و (به خاطر کلاس تابستون دانشگاه) عوض می‌کردم. خلاصه از اونجا زدم بیرون.
چند ساعت بعد، چند دقیقه بعد از اینکه کلاس شروع شده بود رفتم توش و شروع کردم به کشیدن. تو اون ۴ هفته می‌شه گفت تقریبا کار نکرده بودم. ذهنم هم انگار خاموش بود. تمرکز نداشتم. یا بهتر بگم؛ انگار ذهنم بی‌حاله این روزها. خب اصولا شروع می‌کنی یه سری خط کلی می‌کشی، بعد جاهای مختلف رو دقیق‌تر می‌کشی و همین‌طور پیش می‌ری. خیلی احساس بدی بهت دست می‌ده وقتی که میای پایین کاغذ و یکم کار می‌کنی و بعد که برمی‌گردی بالا، به نیمه بالایی بدنی که کشیدی جوری نگاه می‌کنی که انگار اولین باره می‌بینیش و انگار نه انگار که کار چند ثانیه پیشته و الان تویی که باید تکمیلش کن!و بدتر اینه که واقعا ذهنت لمس‌تر و بی‌حال‌تر از اون باشه که بتونه -یا اصلا بخواد- تمرکز کنه.

اکثریت کلاس‌ها رو کسایی تشکیل می‌دن که رشته‌شون هنره (یا دم کنکوری، یا اوایل دانشگاه)؛ یه عده هم هستن که سنشون پایینه و به شدت علاقه -و شاید «استعداد»- داشتن و اومدن (کسایی که مثل ما به دلایلی روحی روانی اومدن رو از سکوت خاصشون می‌شه تشخیص داد). اینکه مخت لمس باشه، دستت حال خط پررنگ کشیدن نداشته باشه، اساسا به همه چی بی‌میل باشی، منگ باشی، یه دفعه وسط کار، خیره بشی به یه نقطه و دستت که توش مداده، ول بشه روی کاغذ، به سرنوشت با تخت یکی شده‌ی پیرمرده فکر کنی و …، شاید به خودی خود چندان بد نباشه. اما وقتی همه‌ی این حالت‌ها رو وقتی داری که بین آدم‌هایی هستی که انگار امید و درگیری با زندگی توشون موج می‌زنه، احساس خفگی بهت دست می‌ده. اینکه استاده حرف فوتبال و جام جهانی بزنه و بچه‌ها رو به حرف بکشه، بعضی دخترهایی که شاید تا یه ماه قبل دو تا بازیکن رو هم نمی‌شناختن بگن طرفدار چه تیمی هستن و با اون اوصافی که تو داری، استاده از تو هم همون سوال‌ها رو بپرسه، به تضاد دامن می‌زنه. اینکه مدلی که وسط نشسته بپرسه «انگلیس‌و کی حذف کرد؟»، اظهارنظر کنندگان مِن‌مِن کنند و من یادم بیاد که آلمان بود، چندان جای امیدواری نداره؛ چون از صبح که بیدار شدم هر چقدر زور زدم نتونستم به خاطر بیارم که دقیقا شب قبلش بازی کجا و کجا بود که داشتم نگاه می‌کردم! اینجوری به شدت احساس می‌کنی جای نامربوطی هستی. و بعدش زمان سلطه‌ی این احساسه که نه تنها جایی که هستی اشتباهه، بلکه حتی بودنت هم بی‌دلیله.

اینکه یکی از همون دم کنکوری‌ها از اعتصاب بازار حرف بزنه و تعطیلی‌ها رو تحلیل کنه، باعث می‌شه یادم بیاد که تو چند هفته اخیر، یه پله دیگه به سمت فردیت افتادم پایین: ۳روز رفتم خونه دوستم واسه امتحان آخر درس بخونیم؛ کلا ارتباطم با دنیای خبر قطع بود. وقتی برگشتم خونه، می‌خواستم طبق عادتم بزنم بی‌بی‌سی ببینم، انگار می‌ترسیدم! دیگه تو اینترنت خبری نخوندم. عبارت «اخبار رادیو فردا» از تو می‌لرزوندم(!)‌ و می‌خوام هرجوری شده سریع کانال عوض بشه. اصلا دیگه اخبار مختلف چندان برام مهم نیستن که تحلیلشون بخواد باشه. بعد از امتحان‌های دو ترم اخیر، به شدت احساس کردم به شکل ناگهانی‌ای به میزان زیادی بیشتر و بیشتر به سمت فردیت و بی‌تفاوتی و زندگی نباتی حرکت کردم.

شبش خیلی گند می‌شه. دوست دارم اگه بلافاصله هم قرار نیست بمیرم، از تقلاهای بی‌موردم استعفا بدم. عمیقا و عملا مرگ ناخالص و توأم با عذاب رو قبول کنم.

باز صبح که می‌شه، انگار یه ته انرژی و غریزه‌ای هست که بدون میل و هدف خاصی، با علم به هیچ بودن حرکات، خودمو سر بدم به یه طرفی؛ که اینجوری ادامه داده باشم و بگذرونم.

آفتابه خرج لحیم

Posted in پیری, خودم, زندگی by پدرام on ژوئیه 5, 2010

اولین باری که سر این قضیه اخیر رفتم مطب دکتر ارتوپد، وقتی نشسته بودم تا نوبتم بشه دو تا زن (یکی تقریبا میانسال، یکی هم یه ذره از میانه گذشته) اومدن تو. می‌خواستن از دکتر وقت بگیرن بره خونه‌شون، بالا سر باباشون. کلا از پا برو بالا تا لگن و کمر و …ش دستخوش مشکلات نسبتا حادی بود که اینا نمی‌تونستن برش دارن بیارن. عکس‌هاشم آورده بودن. ظاهرا «دکتر متخصص خونه نمی‌ر»فت.
می‌گفتن اگه می‌شه لااقل براش وزنه ببندن آویزون کنن شاید بهتر شه. نمی‌تونستن تکونش بدن. با منشی و اون مرده که «نیمه دکتر»(!) مطب حساب می‌شد، حرف می‌زدن. باباهه مثلا ورزشکار بود که علیرغم سن نجومی‌ش دووم آورده بود. نیمه‌دکتره می‌گفت وزنه رو خودمم می‌تونم ببندم، ولی باید دید اصلا فایده‌ای داره؛ باید دکتر نظر بده.
ترس از زخم بستر هم بود؛ باید کاری می‌کردن که دردسر بیشتر نشه. گزینه عمل هم مطرح شد. تا حدودی «فوریت بررسیش» تصویب شد! خانوم‌ها (دخترهای بابای خیـــــلی پیر) تأکید داشتن که «پولش مسئله‌ای نیست»، برن «مطرح کنن، تصمیم بگیرن».
فرضیه نداری رو از ذهنتون دور کنید (بهتون اطمینان می‌دم). ظاهرا «مطرح کردن» به جلسه‌ای گفته می‌شد که توش فرزندان، عروس‌ها و دامادها، «طرح پیشنهادی» رو بررسی می‌کنن تا ببینن اصلا… . صادق باشیم؛ واقعا مگه چقدر مونده بود؟! مثلا کلی آرزو داشت؟!!
مرد/پدر/پدرزن/پدرشوهر سرزنده و ورزشکار سابق، «حقیقتا ظاهرش» مثل آفتابه‌ی روی تخت افتاده‌ای بود که کسی مطمئن نبود ارزش لحیم‌کاری داشته باشه.

بیدار شدن وجدان آدم بی‌میلی که شاید صرفا به‌دلیل خرفتی زنده‌ست و نه حوصله ترسیم افق داره و نه حال پهن کردن بساط، یه سوژه‌ی طنز خالصه.
-نه بقیه، بلکه- خودم گاهی توجیه اقتصادی وجودیم رو بررسی می‌کنم. به سرم می‌زنه از یه چیزهایی که از نظر بقیه اصلا خرج اضافی نیست، بزنم. اومدیم پس‌فردا … (حالا فــــــــــــرررض کنید ما هنوز خرفت نشدیم). اون وقت انصافا دیگه این ضرر زدنم چی بوده؟! (اصلا پس‌فردا نه، n سال دیگه. چه فرقی داره؟)
و این غمناک نیست؛ مضحکه. به شدت مضحکه.

داره با صورت سرخ و چشم‌های خیس نگاهم می‌کنه…

Posted in خودم, خدا, زندگی by پدرام on ژوئن 20, 2010


آره؛ یه روزی اونجوری بودم.
الان آخر شب که بیکار می‌شم، واقعا نمی‌دونم چیکار کنم. اگه خدایی هم برام مونده باشه، اونجوری نیست که راهی واسه ارتباط باهاش پیدا کنم. کتاب داستانی دست نخورده‌ای توی خونه ندارم. راستش از کتاب می‌ترسم! از کتاب‌های جدی که انگار دیگه چیزی نمی‌فهمم؛ از کتاب‌هایی که درباره زندگی و انسان و فلسفه و … نوشته می‌شن؛ کتاب‌هایی که قبلا خوندم و ظاهرا فهمیدمشون. بازشون که می‌کنم انگار حروف بلند می‌شن و جدا از هم توی هوا می‌چرخن و دیگه هیچ پیام و مفهومی برام ندارن. آره؛ دوست دارم داستان بخونم؛ داستان، موقتا آدم‌و از تنهایی درمیاره؛ با یه سری شخصیت و یه سری زندگی و یه سری ماجرا همراه می‌کنه. کتاب داستان نخونده توی خونه ندارم. توی کامپیوتر ولی باید باشه. ولی از اینم می‌ترسم! آخرین بار «صد سال تنهایی» مارکز گمم کرد. رفته بودم توش. با هر تیکه‌ی جدیدی که می‌خوندم بالا و پایین می‌شدم. دوباره چیزهای خوب و بد، شادی و غم، شور و ناامیدی رو توم بازی می‌داد. و این منو اذیت کرد. توی مدتی که می‌خوندمش، حالم تغییرات زیادی داشت؛ نگاهم به آدم‌ها مدام عوض می‌شد؛ و در نتیجه‌ش احساساتم؛ و بدتر از همه اینکه نمی‌دونستم چرا؛ منشأ احساسات متغیرم رو پیدا نمی‌کردم. ولی کتابه که تموم شد انگار دوباره همون سکوت مرگباری که بهش معتاد شدم تا حدودی برگشت. توی سکوت مرگباری که انگار دوستش دارم، می‌تونم نظارت کنم؛ ببینم چی از کجا میاد و به کجا می‌ره؛ دلیل هر احساسی چیه. از کتاب می‌ترسم. از تلاطم می‌ترسم. روزی که یه کتاب جدید بگیرم دستم و شروع به خوندنش کنم، معنیش اینه که تصمیم گرفتم ماجراجویی کنم.

آره؛ من یه زمانی اونجوری بودم؛ دوست داشتم اونجوری بمونم؛ دوست داشتم شرایط برای اونجوری بودن و موندن مهیا بشه. ولی کم‌کم شکستم. برای آروم گرفتن ناچار شدم عقب بکشم؛ سعی کنم فراموش کنم. شدم یه تسلیم‌شده‌ی فراموشکار. من دوست داشتم اونجوری بمونم. دو سال پیش هم صدامو واسه کسی که «خدا» می‌دونستم بلند کردم و همین‌و بهش گفتم. چون بهم فشار اومده بود؛ فراموش‌شده‌ها اومده بودن روی سطح و ریختن بیرون. دولت کودتایی سرکوبگری که همه‌شونو به عقب رونده بود، بی‌ثبات شده بود؛ تحت فشار بود؛ و اونا هم منتظر فرصت بودن؛ سرکوبگر ضعیف شده بود و این بهترین فرصت بود؛ اونا یه جوری انگار آزادن؛ حتی اگه برخلافش به نظر برسه. منم بهش گفتم؛ به همون که «خدا» می‌دونستمش؛ بدجوری از دستش شاکی بودم. بعد گریه کردم. بعد کلی رفتم و رفتم و رفتم و داد زدم؛ فریاااااااد؛ از اونا که گلو رو پاره می‌کنه.

من می‌خواستم اونجوری بمونم. انقدر نشد، نشد، نشد، و من غصه خوردم و تحمل کردم و له شدم و تحمل کردم و خسته شدم و داغون شدم و خسته شدم، که واسه دووم آوردن مجبور شدم کوتاه بیام. اگه اونجوری می‌موندم، حداقل حداقل حداقل کم کم کم کم کم اقلا یه جوری بود. الان هیچ جوری نیست.

به«خدا» دارم می‌بینمش. همونجاست. وقتی می‌بینمش گریه‌م می‌گیره. اون می‌خواست؛ یعنی بود. نذاشتن/ید پا بگیره، ریشه بندازه. از پا افتاد. پای منو می‌گرفت و با هر قدمم روی زمین کشیده می‌شد. نمی‌دونستم کجا می‌رم؛ فقط احساس می‌کردم/تفکر غالب این بود که باید بازم برم (الان دیگه زیاد نمی‌رم. ولی به‌هرحال دور شدم). قدم‌هام‌و سنگین می‌کرد. فقط موقع راه رفتن نبود؛ همیشه داشت ناله می‌کرد؛ جیگرش می‌سوخت و حرف می‌زد. سنگینیش رو نمی‌تونستم تحمل کنم. بقیه ولش کرده بودن. من نمی‌خواستم مثل بقیه باشم؛ ولی خب عذابم می‌داد؛ شکنجه می‌شدم. اونقدر پامو تکون دادم و با کف پا روی دست‌هاش کوبیدم تا دستاش ول شد. درد داشت؛ واسه من البته؛ اونو اصلا نمی‌دونم؛ توی اون لحظه‌ها فقط خودمو می‌دیدم. اونو نمی‌دیدم. ازش بدم می‌اومد. غرغروی بی‌عرضه‌ی آویزون که فقط کارش شکنجه دادن بود. اونکه همینجوریش هم درد کشیده بود؛ دیگه عادت داشت؛ من چی؟ نباید «رها» می‌شدم (یه «رها»ی محدود بین یه جفت گیومه!)؟ هنوز همونجاست. اگه من نامرد باشم، خیلی قبل‌تر از من شما آدم‌ها و این «خدا»یی که می‌گن، … . من تا وقتی تحمل داشتم، پس نزدمش. اگه اون مظلومه، من بودم که مظلوم بودم. این شرایط گند باعث شد من به اون هم ظلم کنم.

داره با صورت سرخ و چشم‌های خیس نگاهم می‌کنه…
البته فقط وقتی می‌بینمش که به عقب نگاه کنم. مدت‌هاست زیاد به عقب نگاه نمی‌کنم.
می‌خوام خودم دستاشو بگیرم و بغلش کنم و دلداریش بدم؛ نوازشش کنم…
ولی خیلی دوریم…

گذار

Posted in خودم, زندگی by پدرام on ژوئن 18, 2010

بعد از ناهار، رفتم تو یه کلاس بدون استاد (گرچه تو اون ساعت اصلا کلاسی تشکیل نمی‌شد. ولی وقتی بخوایم تو یه کلاسی بشینیم، می‌گردیم «کلاس خالی» پیدا کنیم) پیدا کردم و نشستم رو صندلی و کپی جزوه‌ای که گرفته بودم رو از کاور درآوردم و شروع کردم به بازرسیش که اصلا چند صفحه‌ست و توش چیه.

وسط ورق‌زدن‌ها یاد خوره‌های ذهنی آخر شب قبلش افتادم؛ چیزهایی که یکم قبل از اینکه بخوابم با آخرین تصمیم نامربوطی که آخر شبی گرفتم، باعث فشار روحی-عصبیم شده بود. دردم اومد. جزوه‌هه نصفه موند. گرفته شدم و رفتم تو فکر. روند ریشه‌یابی و اینکه چرا باید همچین صحبت‌ها یا جملاتی باعث بشه احساس ضعف، ناراحتی یا خلأ کنم، شروع شد. از وسط کاغذپاره‌های جیب جلوی کیفم یه تیکه کاغذ کاهی که قبلا هم روش یه چیزهایی نوشته بودم، گذاشتم جلوی دستم و یه خودکار دم‌دستی هم از همون کنارش کشیدم بیرون. معمولا این‌جور مواقع که مثلا دارم به کشفیات روحی-شخصیتی می‌پردازم، سعی می‌کنم بنویسم که نتایجش قابل جمع‌بندی باشه و بعدا یادم نره فکرم به کجاها رسید و دوباره‌کاری نشه!

باز برگشتم به اون دوره خاص. انگار کلا زندگی من از اون سن شروع شده و قبلش اصلا وجود نداشتم! سر هر چیو می‌گیرم می‌ره می‌رسه به اون موقع. خلاصه از اون موقع خاص تا همون لحظاتم توی اون کلاس، از ذهنم می‌گذشت و یه چیزهایی می‌نوشتم. خودکاره روون نبود. اگه بین نوشتنم فاصله می‌افتاد، حدود یکی دو حرف اول کلمه بعدی رو جوهری نمی‌داد و بعد تازه شروع به ترشح جوهر می‌کرد. خلاصه سرعت سرویس‌دهی خودکاره با سرعت تفکرات من تطابق نداشت؛ یا شاید برعکس.

الان نمی‌دونم کاغذه کجاست. اگه بخوامش باید تو کیفم و جاهای دیگه یکم بگردم. فکر می‌کنم مهم هم نباشه. بعضی‌هاشون بعد از نوشته شدن دیگه خونده نمی‌شن. تو یه دفتر و منسجم هم نیستن که بمونن؛ تو یه سری کاغذپاره‌ن که نهایتا می‌رن قاطی آشغال‌ها. ولی فکر کنم «نتوانسته‌ها یا نخواسته‌ها؟» توش غلبه‌ی زیادی داشت. طرف یه چیزهایی نرفتم، چون احساس می‌کردم برام جذابیتی ندارن؛ و حالا گاهی می‌شه که شاید یه جورایی حسرت می‌خورم. و تکرار این اعصاب‌خردی که اون دنیای قشنگ ذهنی که برای خودم ساخته بودم و می‌خواستم با رسیدن بهش از یه زندگی قشنگ لذت ببرم، محقق نشد. احتمالا اصلا با واقعیت هم جور درنمی‌اومد؛ نه اینکه الزاما من بهش نرسیدم.
درسته می‌نویسمشون؛ ولی نقطه مشترک همه‌ی این تفکرات و احساسات و حسرت‌ها اینه که انگار باز فراموششون می‌کنم؛ می‌ذارمشون کنار.
اصلا گاهی یه سوال اینه که حتی اگه اون شرایط رویایی قابل تحقق باشه، الان دیگه هیچ تمایلی به رسیدن بهشون دارم؟
و … .

با یادآوری اینا بیشتر دردم می‌اومد از درون و بیرون به خودم می‌پیچیدم. عینکم‌و برداشته بودم و دستامو گذاشته بودم رو صورتم و آرنج‌هام یه جاهایی بین روی زانوهام و روی میز یه تکیه‌گاهی پیدا کرده بودن. گاهی صدای آدم‌های اطراف و خنده‌هاشون، مثل «یوهاهاهاها»ی یه غول بزرگ و بدجنس ته یه غار مخوف به گوشم می‌رسید و دردم‌و بیشتر می‌کرد. می‌خواستم گریه کنم. مدت‌ها بود می‌خواستم گریه کنم ولی نمی‌اومد. اما توی اون لحظه هم می‌خواستم و هم انگار می‌تونست بیاد.
ولی نمی‌شد خب. تو یه کلاس که توش افرادی پراکنده نشستن و دو تا در داره که به راهروی دانشکده باز می‌شه؛ جایی که خیلی‌ها توش تردد می‌کنن و بعد از چهار سال، دیگه کم نیستن افرادی که می‌شناسنت.
گزینه‌های مختلفی از ذهنم می‌گذشت:
۱- اینکه بلند شم برم یه جای خلوت. سخت بود. تو ساختمون دانشکده که گیرم نمی‌اومد. تا شعاع خیلی متری دانشکده هم که اوضاع تغییر خاصی نمی‌کرد. علاوه بر اینکه اگه پام به در دانشکده می‌رسید باید با چند تا از بچه‌ها -که حتما بالاخره چندتا ازشون دم در دانشکده وایساده بودن!- سلام علیک می‌کردم و چرت و پرت می‌گفتم و شوخی می‌کردم و می‌خندیدم. ولی باز سخت نبود سرمو بندازم پایین و از اونجا رد شم. مگه اینکه می‌رفتم یه گوشه دور و خیلی خلوت دانشگاه. ولی خب مسخره بود؛ نمی‌شد. انگار داره آبت میاد؛ جریان‌و حس می‌کنی و می‌دونی تا کمتر از یک ثانیه‌ی دیگه با تپش اول، یه قسمتش می‌پاشه بیرون، بعد یکی بهت بگه «اون لوله پولیکاهه رو می‌بینی ۲۰۰ متر اونورتر عمودی نصب شده؟ اینجا نذار بیاد؛ برو بریز تو اون»! نمی‌شه خب!
۲- اینکه همونجا بمونم و هر چی باداباد. های های که نمی‌خوام بزنم زیر گریه. دستام هم رو صورتمه. قرمزی و خیسی رو هم یه جوری می‌شه جمع و جور کرد.
۳- اینکه «اصلا بابا خسته‌ام،‌ داغونم، می‌خوام تو حال خودم باشم، می‌خوام بچسبم به همینجا و نای بلند شدن ندارم؛ ولم کن».
شاید ۴، ۵، …
و همینطور که این گزینه‌ها بررسی می‌شدن، انگار بیشتر به اونجا می‌چسبیدم و بی‌حال‌تر می‌شدم و از دنیای اطراف فارغ‌تر؛ بیشتر تو حال خودم می‌رفتم و دیگه نه به آدم‌های اطراف فکر می‌کردم و نه به اینکه چیکار کنم. یه جوری انگار داشتم بیهوش می‌شدم. مثل بچه‌ای که انقدر گریه می‌کنه تا خوابش می‌بره. ولی خواب نبودم. شاید نیمه‌خواب. نه بودم، و نه کاملا کنده شده بودم.

پشت گردنم به شدت سوخت. سرمو آوردم بالا.
نیشش باز بود: – D:
-ززهـ‌‌هـرممااررر !

اینم یه جور تغییر مود و کنده شدن بود. اگه شرایط همونجوری پیش می‌رفت، احتمالا به یه چُرت افسرده می‌رسید و یکم بعدش با دست و پای خسته که درد می‌کنن و صورتی که جای دست روش مونده -و شاید حتی آب‌دهن رها شده!- بلند می‌شدم و تن افسرده‌م رو کشون کشون می‌بردم سر کلاس بعدیم و -علی‌رغم توانایی نسبتا بالام توی فراموشی و بی‌تفاوتی- تا آخر کلاس هم نمی‌تونستم از اون حال بد جدا بشم.
ولی این پس‌گردنی یه کاتالیزور بود. [در تکمیل مثال قبل،] انگار یکم قبل از اینکه بیاد، کنارت یه نارنجک منفجر کنن، یا سرشو محکم بگیری/ه فشار بدی/ه. می‌خوابه خب!

وقتی می‌بینی اینجوریه، وقت خوابته!

Posted in کودکی, خودم, زندگی by پدرام on ژوئن 5, 2010

بچه‌هه غر و زر الکی می‌زنه.

اون باید بخوابه. می‌دونی؟ دیشب ۳ خوابید، صبح زود بلند شد، روز هم که نخوابیده. از صبح هم که دارن می‌دوند…

همونطور که داره زر زر می‌کنه، می‌ندازنش رو پاشون و می‌خوابوننش. ظاهرا درسته. زود خوابش می‌بره. بعد از بیدار شدن هم اخلاقش به حالت عادیش برمی‌گرده.

بعضی آخر شب‌ها که دیگه چیزی نیست خودمو باهاش سرگرم کنم… نه؛ غر و زر نمی‌زنم! ولی اگه بخوام بال‌های تفکر را باز کنم، یحتمل از احساس پوچی و …، دلم می‌ترکه. بعضی وقتا می‌شینم و فکر هم می‌کنم؛ بعضی وقتا حتی راه‌های مختلف خودکشی رو هم بررسی می‌کنم.
ولی بعدش که می‌خوابم، صبح که بلند می‌شم (البته نه الزاما تو همون دقایق اول)، انگار حالم عوض شده؛ حالا نه به صورت کلیشه‌ی «یه شروع تازه :)» (با تأکید روی لبخند آخرش)؛ بلکه یه جور احساس ریسِت شدن، و اینکه انگار باز می‌تونم همینجوری بی‌دلیل راه بیفتم و یه روز دیگه رو ادامه بدم.

بعضی وقتا که آخر شبی خیلی بهم فشار میاد، وقت خوابمه! فرار نیست؛ قبلا به اندازه کافی تو دلشون رفتم و بهشون فکر کردم و باهاشون دوست بودم و باهاشون جنگیدم؛ فرق خاصی نکرد؛ یعنی فقط فهمیدم که به جایی نمی‌رسه. وقتی آخر شبی فقط حال بد داره، می‌دونم قرار هم نیست تفکر و تأمل به جایی برسه، همون بهتر که بخوابم!

اون چند صباح آخر

Posted in پیری, خودم, زندگی by پدرام on ژوئن 5, 2010

نمی‌ترسم از اینکه پیر بشم و چند سال آخر زندگیم‌و مجبور بشم برم توی پارک کنار بقیه پیرمردهایی که حرف‌های صدتایه‌غاز می‌زنن و بازی‌های مختلف می‌کنن، بشینم. می‌ترسم اون موقع هم از کنار جمع هم‌سن و سال‌هام رد شم و برم یه گوشه واسه خودم تنهایی بشینم!

نـــــــــه؛ خونه نه!

Posted in کودکی, خودم, خدا, زندگی by پدرام on ژوئن 5, 2010

فکر کنم پنج‌شنبه دو هفته پیش بود. استاده گفته بود میان‌ترم‌و می‌گیره؛ طبق معمول اصرار و بهونه و … که «آماده نیستیم و هفته بعد و …» . سیخ کرده بود کار خودشو بکنه. خیلی هم سخنرانی کرد که «این هفته و اون هفته نداره؛ شما درس نمی‌خونید؛ براتون مهم نیست؛ … (یه چیزی تو مایه‌های «اصلا تو باغ این چیزها نیستید و صبح تا شب با سر و کونتون بازی می‌کنید و درس به تخمتون هم نیست» (این الفاظ به کار نرفت؛ ولی من اینجوری می‌شنیدم!).
ته دلم این بود که «آخه …، این لاشه‌ای که می‌بینی الان اینجا نشسته، توی طول هفته، اونقدر تو خودش و دنیا گم می‌شه که اصلا خودشم نمی‌فهمه کجاست و کیه؛ که اینجا بیشتر براش یه وقت تنفسه؛ یه تنوع که وقتی توشه، یه چیزهایی رو جدی می‌گیره و از حال قبلیش خارج می‌شه؛ اصلا به اینکه باید زندگی رو ادامه بده یا نه، مطمئن نیست؛ …».
ولی گفتن نداشت. تو جایی بودیم که حرف‌ها و استدلال‌های اون حکومت می‌کرد؛ مشکلات روحی من، هیچ ارزش حقوقی‌ای نداشت.

بعد از امتحان برگه رو دادم بهش و گفتم «خسته نباشید»؛ متقابلا جوابمو داد و همینطور که برگشته بودم و می‌رفتم که وسایلمو جمع کنم و برم، شمرده شمرده و با فاصله و در حال چیدن کلمات، گفت «خداوند به شما توفیق بده».
جوابی که ندادم. توی ریتم آروم حرکاتم هم تغییری ندادم. ولی از تو، انگار ضربه سختی بود برام. کلا فاز خوبی نداشتم؛ این جمله‌هه هم انگار بدترش کرد؛ «خداوند» کسی بود که جوابی ازش نگرفته بودم و به وجودش مطمئن نبودم؛ و «توفیق»، کاملا برام بی‌معنی بود و یه لفظ قراردادی. یه جور «احساس بدبختی» شدیدی بهم القا شد؛ نه اینکه صرفا از این جمله باشه؛ انگار آماده تحریک شدن بودم. همونجوری خودمو کشوندم و اومدم پایین؛ دم دانشکده نسبتا شلوغ بود؛ بارون می‌اومد و بچه‌ها وایساده بودن بند بیاد و بعد برن. اما من صبر نکردم. نه به خاطر لطافت بارون و خنک شدن و هر دلیل اینجوری‌ای؛ شاید فقط واسه اینکه بارون برام تصویر ضربه‌هایی بود که توی سرم کوبیده می‌شه و حس بدبختی رو تشدید می‌کنه. از این حال‌های بد می‌شه که می‌خوای بیشتر و بیشتر توش فرو بری؛ اونجوری.

بیرون هم که اومدم بلافاصله راه نیفتادم. می‌خواستم اون حالت ادامه پیدا کنه. ولی بارونه بند اومد. لعنتی!
اما من آماده رفتن نبودم. همونجا قدم می‌زدم؛ چند متر اونوری، چند متر این‌وری.

چند سال پیش یه دفعه که رفته بودم کوه، توی مسیر برگشت، یه لحظه به خودم اومدم و دیدم «دارم می‌رم پایین؛ برمی‌گردم؛ که برم خونه». و همونجا قدم‌هام سست شد. رفتم کنار مسیر نشستم و مثل مادرمرده‌ها قنبرک زدم. یه احساس غم و بدبختی داشتم. برگشتن به خونه، برام برگشتن به همون زندگی و روزمرگی بود، که انگار اون چند ساعت توی کوه، تونسته بودم گمش کنم و ازش رها باشم. نمی‌خواستم دوباره برگردم توی اون قالبی که شاید برام حکم تابوت‌و داشت. گرچه نهایتا چاره‌ی دیگه‌ای نبود.

خلاصه اون روز بعد از امتحان و بند اومدن بارون و قدم زدن، بالاخره راه افتادم اومدم سمت خونه (این اواخر تحملم بیشتر شده؛ تلخی‌ها رو سریع‌تر قبول می‌کنم؛ شاید از تکرار دردها، پوست‌کلفت‌تر شدم).

بچه که بودیم خیلی پیش می‌اومد بگیم «نـــــــــــــــه؛ خونه‌مون نریم!»؛ یا وقتی یه مهمونی می‌خواست بره، خودمونو جر می‌دادیم که نره یا باهاش بریم؛ یا غروب‌های جمعه که مهمون نداشتیم یا مهمونی نرفته بودیم و هوا داشت تاریک می‌شد و جمعه داشت تموم می‌شد و فرداش باید می‌رفتیم مدرسه (اگه درس و مشق انجام نشده هم داشتیم که دیگه عزای مطلق بود)، انگار گه تو گلومون گیر کرده بود.
ولی برعکسشم دیدم. یه دختر بچه رو تصور کنید که تازه اول دبستان رو تموم کرده. قبل‌تر، پدر و مادرش از هم طلاق گرفتن. با یکی از بستگانش اومده بود اونجا؛ از فامیل‌های سببی جدید ما به حساب میاد دیگه. اون هفته این بچه یه جوری همین شرایط‌و قبول کرد و بدون غر زدن و خیلی با مهربونی و ادب، گرم با همه خداحافظی کرد که خداییش موندم. تعجبم‌و ابراز کردم و یکی گفت «بیچاره دیگه خودشم فهمیده که مجبوره».

بعد از امتحان و بند اومدن بارون و قدم زدن و راه افتادن، رسیدم خونه؛ مامانم گفت: «چطوری؟»
نمی‌تونستم که بگم «ــیری»! گفتم: «مرسی»
(اگه مود دروغ گفتن هم داشتم، ظاهرم اونقدر لش بود که هر خری می‌فهمید زر می‌زنم)

یکی دو ساعت بعد که توی هال دراز کشیده بودم، نگاهم کرد گفت: «خوبی؟»
یکم مکث کردم (نمی‌دونستم چی بگم) و بعد -فهمیدم با کدوم مهره حرکت بعدی رو انجام بدم- نگاهش کردم و گفتم: «تو خوبی؟»

یه تکونی به لب و لوچه داد تو مایه‌های «چی بگم» و «نمی‌دونم»‌ و … .
منم همون حرکت رو تقلید کردم. گرچه بعد از اینکه ازش پرسیدم دیگه روشو اونور کرده بود و نمی‌دونم این حرکت مشابه منو دید یا نه.

دیگه کلید نکرد.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.