خودکشی ممنوعه

غول شب

Posted in فیلم, آرامش, خودم, زندگی, شب by پدرام on دسامبر 12, 2009

اولین بار توی اورکات بود که خودم رو با همچین چیزی توصیف کردم:

/|—/\/—–/\|\—-

اون موقع فکر نمی‌کردم، روزی برسه که بالا پایین‌هام به اندازه‌ی امروز برسه و انقدر نزدیک به هم.

صبحش از سر شنگولی، یه نمه رو هوا راه برم و با آهنگی که می‌شنوم، ریتم بگیرم؛ برم پیش دوستام و کلی بخندم و غروب که می‌خوام برگردم، مثل ساختمونی باشم که که جوری زمین زدنش که فقط ازش یه کپه خاک مونده.

برگشتنی گفتم دیگه راه نداره؛ حتما باید بفهمم بالاخره این «دوقطبی» کوفتی رو دارم یا نه؟ بالاخره یه مرگیم هست دیگه.
نوشته‌های فارسی روی نت که تقریبا همه یکین و فوق‌العاده پراکنده و کلی.
انگلیسی هم مقاله‌ی ویکیپدیا رو یکم خوندم. اصلا نمی‌تونم تمرکز کنم همه‌شو بخونم.
ولی علائم کلی‌ش، با وضع من انطباق کامل نداره. مثلا من اونقدرا هم که این می‌گه شنگول نمی‌شم؛ اگه شب نخوابم، از اون انرژی‌ای که این می‌گه نیست.
نمی‌دونم به کجا برسه. فکر کنم باید به هر زوری شده یه کاغذ بردارم و از تغییرمودهام log بردارم. بلکه یه روندی پیدا کنم.
پیش آمپول‌زن تا روانکاو هم که برم، باید بتونم یه چیز جمع و جور براش تعریف کنم دیگه.

بعدش نشستم فیلم ببینم. بعضی وقتا بعضی فیلما -به شکل عجیبی- واقعا به موقع دیده می‌شن. نمی‌دونم چند هفته پیش بود یا چند ماه پیش؛ یکمش رو هم دیدم؛ ولی مودش نبود. دیروز هم خواستم ببینم، نشد؛ حتی دیسکش تو کامپیوتر مونده بود. امشب دیدم:
American Beauty
احساس می‌کنم، امشب واقعا همچین چیزی می‌طلبید.
البته این احتمال رو هم رد نمی‌کنم که شاید فقط یه چیزی می‌خواستم که روش تمرکز کنم و وحشی بشم؛ اونجوری که دوست دارم و خوبه؛ بخوام بدرم (نه به هیچ شکل متجاوزانه یا آزارنده‌ای).

یکمش فاز شبه.

شب زمان‌و کش می‌ده.
شایدم یه احساس احمقانه به نظر بیاد. اما گاهی اگه احساس کنم تو طول روز -که معمولا خبری از سکوت نیست (البته این سکوت، تاریکی رو هم شامل می‌شه! نور محدود برای کار خودم، مثل نوریه که روی سن، سوژه رو تعقیب می‌کنه و متمرکزکننده‌ست.)-، کار قابل توجهی نکردم، شب که می‌شه دوست ندارم سریع بگیرم بخوابم. انگار شب یه تایم اضافیه که از زندگی آدم حساب نمی‌شه! می‌شه باهاش هر کاری کرد.
گاهی اگه کاری باشه که انجامش «باید» داشته باشه، با رسیدن وقت متعارف خواب، تعطیل می‌شه؛ و کار «دلخواه»، بدون عذاب وجدان شروع می‌شه…
هیچ مزاحمتی نیست…
همه «کی» و «چی»، خفه…
اممممممممم…

راستی یکی از دیالوگ‌های جالب این فیلمه، این بود:

but it helps me to remember
I need to remember

یه آدم، یا واقعا باید حافظه‌ی محشری داشته باشه، یا باید کلی روی خودش و حافظه‌ش و تمرکز و مراقبه، کار کرده باشه که بتونه تصویر کلی رو ببینه.
اکثر اوقات، چیزهای مختلف و پخش و پلا رو یادمون می‌ره و از هم جدا می‌شن. یا باید یه جوری تمرکز کنیم تا یادمون بیاد، یا به هر جون کندنیه، دیدن تصویر کلی رو یاد بگیریم.

وایسم و از خودم سوال کنم و به خودم جواب بدم. همونجوری که می‌خوام مشکل و وضع کسی غیر از خودمو حلاجی کنم.
برام کار سختیه. شاید چون وقتی مودش‌و دارم به حرف کسی گوش بدم، «مود دارم»؛ و وقتی خودم کف زمینم، خب «مود ندارم».

تجلی معجزه سینما بره من؛ حداقل تا امروز

Posted in فیلم, آرامش, خودم, زندگی, شب by پدرام on اکتبر 17, 2009

21Grams

۲۱ گرم

انتقال «احساس»
فیلمنامه؟ کارگردانی؟ بازی؟ …؟
همه؟

واقعا به شکل معجزه‌آسایی احساس‌ها رو بهم منتقل می‌کرد.
هیچوقت تجربه‌ای در این حد نداشتم.
لذت بردم.
و احساسشون کردم. حتی اگه داستان جمع نمی‌شد، باز هم از تیکه‌های به ظاهر پراکنده‌ش لذت می‌بردم؛ یه تجربه‌ی جالب. همین که انقدر سریع و «عمیق»، احساس رو منتقل می‌کرد.

اوایل فیلم که شون پن تو بیمارستان بود (همین صحنه‌ای که عکسشو گذاشتم)، میل داشتم بمیرم!
یه تمایل از سر لذت و آرامش خواهی!
شاید هم چون خوابم می‌اومد!

خب چیکار کنم؟ دوست نداشتم بخوابم.
وقتی شب‌ها باید بخوابم و بی‌خیالش می‌شم، انگار برام یه نشئگی به ارمغان میاره. شاید ذهنم که خالی می‌شه و ساکت -و بهم لذت و تمرکز و بی‌فکری می‌ده- به خاطر خستگی‌اییه که از این نخوابیدن ناشی می‌شه.
وقتی سکوت و لذت بردن شروع می‌شه، دیگه خواب‌آلودگی نیست؛ هوشیاریه؛ از یه نوع آشنا و مجهول.

ذهن، خالی و ساکت
شب هم ساکت

به علاوه، شب یه زمان Off Duty هم هست!
اگه کارهای عقب افتاده داشته باشم، تو روز اگه انجامشون ندم می‌تونم خودمو سرزنش کنم.
ولی شب، شبه دیگه! وقت خوابه! پس نمی‌تونم به این چیزها فکر کنم که!
پس راحت مخم از هفت دولت آزاده.
شب‌ها انگار همه چی تعطیله.
نه صدا،
نه فکر،
نه احساس مسئولیت،
نه نیاز به چیزی…

مرتبط: آرامش شب

آرامش شب

Posted in کتاب, گناه, آرامش, تجربیات, خودم, خدا, زندگی, شب by پدرام on ژوئیه 6, 2009

شب‌بیداری
نه اونی که ازش پول درمیاد!
نه اونی که بره درس خوندن و کار کردنه.
و نه اون نوع آکادمیک که احمدی‌نژاد باهاش دکترا گرفته!
اون یکیش!

اونی که هر چند وقت یه بار فازش می‌یاد. اونی که انگار همه‌ی سکوت و عظمت شب رو در قالب آرامش مطلب به بدن و ذهن و روحت تزریق می‌کنه.
انگار تو فضام.
چند وقت یه بار پیش می‌یاد. در قالب‌های مختلف.
جالبه؛ یه بار داشتم با هدست -شاید بره اولین بار- «تاتو» گوش می‌دادم؛ با صدای بلند. و تو نت می‌گشتم. احساس می‌کردم تو تمرکز مطلقم؛ شاید یه «حضور».

تو این مقطع زمانی زندگیم، اونقدرها تو فاز آداب و عبادات نیستم. پس تهجد مذهبی ندونیدش. نمی‌شه هم گفت برام خالی از خداست. به خاطر آرامشی که بهم حکمفرماست و لذتی که وجودم رو گرفته، از ته ته دل و با لذت تمام خدا رو شکر می‌کنم.
تازه مذهبی نیست هیچی، چند تا آهنگ شکیلا هم توش هست!
تازه اگه بخوام غیر مذهبی‌ترش کنم، می‌تونم بگم دیگه چیا داشت! ولی دیگه نمی‌گم!!!

الان فقط مهم آرامش و لذت و رضایت وافر -و شاید حتی بی‌نهایت-یه که دارم :)

البته خارج شدن از فشار یه ترمی که توش جون می‌کندم که خودمو به خودم ثابت کنم هم خالی از تأثیر نبوده. فشار و جون کندنی که باعث شد از «خیلی» چیزهای یه زندگی متعادل بزنم تا بتونم نتیجه‌ی بهتری از تلاشم بگیرم.

از این فاز گرفتن‌ها زیاد داشتم. همه‌شون هم الزاما تو شب نبودن.
انگار یه دفعه میاد.
یه بارش تو دانشگاه بود. شاید نزدیک به یک ساعت تو فضا بودم!!!

حالتی که الان دارم، « لــــــذت مطــــــلـــــقه ». تو این دم، از همه چی لذت می‌برم و از همه چی راضیم؛ هیچی هم نمی‌خوام.

مستی و نشئگی ناشی از خوردن و کشیدن رو هیچ وقت تجربه نکردم. نمی‌دونم شبیهه یا نه؟

اگه باشه، اون حدس قدیمیم که «نخورده مستم» و «اتومات نشئه می‌شم» درسته.

تبصره (!): این حالت من، بعد از رفتنش، خماری و تشویش خمار نداره. شاید همه چی عادی می‌شه.

در کل خــــــــــــــــــــــــــــووووووووووووووووووب چیزیه! خــــــــــــــــــــــــــــــــــــوووووووووووووب !
رو هر چی بخوام می‌تونم تمرکز کنم. نمی‌دونم اون همه فکر جور واجور که تو حالت عادی تو ذهن آدمن و مانع همچین حالتی می‌شن، الان کجان؟!

حرف فکر‌های جورواجور و شلوغی‌های ذهنی رو کشیدم وسط؛ یه دفعه اسم یه کتابم بیارم!
رهایی از دانستگی – کریشنا مورتی – ترجمه مرسده لسانی
همینجوری!
به خلوت کردن ذهن بی‌ربط نیست؛ یه جا هم می‌خواستم معرفیش کنم. همین.

تمایلی ندارم این حالت رو بره همیشه نگه دارم. چند دقیقه دیگه می‌رم بخوابم و می‌دونم صبح که پاشم دیگه خبری ازش نیست.
شاید باید درست برنامه ریخت و کاری کرد که ذهن اکثر اوقات بتونه این مدلی بشه.
بی‌خیال! بابرنامه‌بازی درنیارم! به فازش نمی‌خوره!
اصلا همینجوری که خودشم هر موقع می‌خواد می‌یاد، عــــــــــــــااااااالمی داره.

ای جــــــــــــــــاااااااااااااااااان‌ن‌ن‌ن‌ن‌ن‌ن‌ن‌ن‌ن‌ن‌ن‌ن‌ن‌ !!!

شب بخیر :)

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.