ضیافت عشق

یه سوال از دخترها و خانمها: بچه، یادگاری خوبی از طرفه؟!
الان فقط ما دو تاییم
یه روز، فقط یکیمون میمونه
گریزی ازش نیست.به خاطر همینه که باید الان، تا جایی که میتونیم همدیگه رو دوست داشته باشیم؛
تا وقتی شانس با هم بودن رو داریم.دوستت دارم.
…
من فقط یکم خوشبختی (شادی) میخواستم
پس چشمهام رو بستم و پریدم.باشه؛ پس دفعهی بعد،…
میدونم؛ دیگه نپرم.
نه نه نه؛ بپر!
بپر؛ اما با چشمهای باز.
…
خدا از ما متنفر نیست هَری؛
اگه بود، قلبهای ما رو انقدر شجاع نمیآفرید.
…
سویینی تاد

Never Forget Never Forgive
دیگه عادت کرده بودم به اینکه اکثر فیلمهایی که میبینم و در کل ازشون بدم نمیاد، وقتی به آخر میرسن، احساس خوبی ندارم.
انگار قانعم نکرده.
به این فکر کردم که شاید اسیر یه وسواس بیمارگونه شدم.
سویینی تاد بهم نشون داد که هنوز هم از قصهی جذاب و زیبا، لذت میبرم.
هم به خاطر لذتی که بردم خوشحالم، هم به خاطر اینکه فهمیدم زیادهخواه و بیمار نبودم.
داستان، شاهکار بود (احتمالا میدونید که ریشه در سالها قبل داره).
شکل بیان موضوع عالی بود. نه مثل داستانگوهایی که مثل یه نصیحتکنندهی پرکار و کسلکننده، از همون اول میخوان خوب و بدی تعریف کنن و فریادش بزنن.
روایت زیباش رو بیقضاوت پیش برد.
و حتی اونجا که در اوج، حقیقت رو نشون داد، بازم قضاوت نکرد.
بدون هیچ حرفی، با صدا و تصویر، کوبیدش تو مغز و روان بیننده.
خواستم، به خاطر هیجانی که آخرش «به من» داد، با Illusionist -که ازش واقعا هم لذت برده بودم- مقایسهش کنم؛ اما زیبایی و مفهوم این کجا و داستان اون فیلم کجا (گرچه هنوز هم اونو دوست دارم).
IMDB – WikiP.EN – ویکیپ.فا.
(قویا توصیه میکنم اگه ندیدینش، تو لینکهای بالا، داستانش رو نخونید. حیفه. صبر کنید تا تو اولین فرصت تماشاش کنید)
سرخوردگی از ناکامی رویاها
ساده بگم: مطلب زیر رو خوندم (اینجا بود). شروع کردم براش کامنت بنویسم؛ دیدم همچین کم هم نشد! فکر کردم ارزش داره اینجا بیارمش.
امروز سر کلاس بحث شد از اینکه آدم ها خیلی وقت ها نا امید و مایوس می شن، چون در ذهنشون از یک شخص، یا یک مکان، یا یک موقعیت یک تصویر ایده آل و آرمانی تجسم می کنن و وقتی که با واقعیت روبرو می شن تمام آمال و تصوراتشون نقش بر آب می شه!!! و اینجوری نسبت به همه چیز بدبین می شن.
دقیقاً هم همینه…
البته استاد عزیز و دوست داشتنیمون چاره اش رو هم گفتن: هیچوقت دورادور در مورد چیزی که فقط توصیف مبهمی ازش شنیدین رویاپردازی نکنین.”
با این حساب راجع به چی می شه فکر کرد؟؟!؟
من:
متأسفانه رویاپردازی «خیلی خیلی مشتاقانه»، معمولا عاقبت تلخی داره.
شاید بهتر باشه وقتی یه تصویر رویایی کلی توی ذهنمون داریم، تجزیهش کنیم و ببینیم ناشی از میل به چه چیزهاییه.
درسته با تصور کردن و قانون جذب، میشه به رویاها نزدیک شد؛ اما اگه واقعا بدونی چی میخوای، میتونی براش برنامه بریزی.
مثلا:
وقتی تو رویات با شخص خاصی هستی (از جنس مخالفه و حتی تو رویا باهاش ازدواج کردی و داری زندگی میکنی و …)، این دیگه کاملا تکلیفش معلومه. چون «شخص خاص»یه، باید به منطق و حقیقت و سطح توقع و پدیدهی دوست داشتن و اصلا اینکه خود اون شخص احساسی به ما داره یا نه، فکر کرد
وقتی یه خونهی خیلی توپ تو رویاته، باید ببینی علتش چیه؟
زندگی تو منطقهی خاصی؟ داشتن یه اتاق شخصی بزرگتر؟! احساس ثروت بیشتر داشتن؟
دلگیر بودن محل زندگی فعلی؟
اونجا بودن یا جای فعلی بودن، تفاوت زیادی توی اعتماد به نفست ایجاد میکنه؟
…؟
وقتی تو ذهنت میبینی تو رشتهت فارغالتحصیل شدی و ترکوندی، باید دید بره چی همچین چیزی تو رویاته؟
صرفا بره لذت از کار مرتبط با رشتهت؟
تمایل به تحسین شدن؟
درآمدش؟
دیده شدن؟
کلاس و پرستیژش؟
غیر مستقیم بهخاطر شکستهای تحصیلی قبلیه و میتونه جبرانشون کنه و اعتماد به نفس رو بیشتر کنه؟
…؟
فکر میکنم همه رو باید اینجوری تجزیه کرد. بعد دربارهی همهی عناصرش فکر کرد و ریشهی اصلیشون رو پیدا کرد:
اگه مشکل شخصیتیه، دنبال راه حلش گشت
اگه یه ذوق زودگذره، تشخیصش داد و باهاش کنار اومد (که البته بعد از تشخیصش، تقریبا محو میشه)
اگه برآیند نماد و سمبل یک یا چند هدف تو زمینههای مختلفه، تک تک هدفها رو بررسی کرد و برای رسیدن بهشون برنامهریزی کرد
…
و در آخر باز هم میخوام اسم کتابی رو بیارم که هنوز هم تو یه پست مستقل معرفیش نکردم:
نیمه تاریک وجود – دبی فورد (Debbie Ford) – ترجمه فرناز فرود – انتشارات حمیدا
کمکتون میکنه با بخش سرکوب شدتون که به چشم نمییاد، اما خیلی جاها علت خیلی از اتفاقات زندگیتونه، روبرو بشین و بشناسینش و باهاش کنار بیاین.
جاناتان مرغ دریایی – ریچارد باخ
![]()
چرا دشوارترین کار در جهان این است که پرندهای را متقاعد کنی که آزاد است؟
جاناتان [لیوینگستون]، مرغ دریایی
نویسنده: ریچارد باخ
مترجم: لادن جهانسوز
بهشت یک مکان نیست؛ یک زمان هم نیست. بهشت یعنی کامل شدن.
Jonathan Livingston Seagull (Wikipedia – Amazon)
By: Richar Bach
یه داستانه؛ یه داستان نمادین. نویسنده تو قالب داستان یه مرغ دریایی، حرفهای زیادی در مورد «کمال» و «عشق» (که عشق هم خودش بخشی از کماله) زده.
تو این مطلب فقط به برخی از فرازهاش و نکاتی که توجهم رو جلب کرد اشاره میکنم. کُلش ارزش خوندن داره.
- فکر میکنم دلم برایت تنگ شود جاناتان.
- … اگر دوستی ما به چیزهایی مانند فضا و زمان بستگی دارد، پس زمانی که در نهایت بر فضا و زمان غلبه کردیم، برادری خود را نابود کردهایم!…
احتمالاً براتون پیش اومده که با خودتون فکر کنید «مگه همهی آدمها رو خدا مثل هم نیافریده؟ پس چرا بعضیهاشون [با من] بد هستن؟!»
این فکر تو بچگی بیشتر سراغم میاومد. نمیدونم چرا دیگه از سرم بیرون رفته بود. شاید بعداً ناامید شده بودم و به خودم گفته بودم همینه که هست!
ولی همون نظریهی کودکانه درسته. همهی آدمها یه بخش خدایی و خوب دارن که مهربونه و میشه با ارتباط برقرار کردن باهاش با اون شخص به تفاهم رسید…
نمیفهمم چگونه میتوانی به جمعیتی از مرغان که تلاش میکردند تو را نابود کنند عشق بورزی؟
آه، فلچ، تو مسلماً نفرت و شیطان را دوست نداری. تو باید تمرین کنی و مرغ دریایی حقیقی را ببینی. نیکیها را در هر یک از آنان ببینی. و کمک کنی که آنها نیز در خود ببینند. منظور من از عشق همین است، و این سرورانگیز است وقتی که به آن برسی.
مسلماً یه سوال بزرگ پیش مییاد: «چهجوری باهاش ارتباط برقرار کنیم؟!»
کتابی هست به نام «از دولت عشق» (The prospering power of love – + + + – اثر: کاترین پاندر – مترجم: گیتی خوشدل) . توی این کتاب گفته که همهی آدمها یه فرشته دارن که همون روح الهیشون هستش و شیوهی ارتباط با اون رو «نوشتن نامه به فرشته» معرفی کرده.اگه خدا بخواد بعداً در موردش مینویسم؛ ولی اگه خیلی مشتاقید، زودتر برید و بخونیدش :)
آیا میخواهی آنچنان پرواز کنی که فوج مرغان را ببخشایی، و بیاموزی که روزی به سوی آنها بازگردی و به آنها کمک کنی که بدانند؟
طبیعتاً جاهایی که در مورد تلاش برای یادگیری، عروج و شناخت، و پس از اون «بازگشت برای دعوت» صحبت میکنه آدم یاد پیامبرها میافته. منم چون مسلمونم default (!) یاد حضرت محمد (ص) افتادم. ولی وقتی به این جمله برخوردم، بلافاصله یاد عیسی مسیح (ع) و اعتقادات مسیحیان امروزی افتادم. علاوه بر اون خیلی جاها از «پرندهی بزرگ» و «پسر پرندهی بزرگ» نام برده شده. من این بخش رو یه کنایه به مسیحیهای امروز میبینم:
به آنها اجازه نده که دربارهی من شایعات بیهوده پخش کنند، و یا از من خدایی بسازند. باشد فلچ؟ من یک مرغ دریاییام. میخواهم پرواز کنم.
البته تو مقالهی ویکیپدیا، توی بخش برخی واکنشهای منتقدانه یه اشاره هست:
Some have described it as having Christian-anarchist characteristics.
برخی او را دارای ویژگیهای شخصیتی یک «مسیحیِ آنارشیست» توصیف کردهاند.
به نظر من دلیلش همون موارده.
مقالهی Jonathan Livingston Seagull توی ویکیپدیای انگلیسی، توضیحات بیشتری داره به علاوهی خلاصهی داستان.
نمیدونم دانلود کردنش به جای خریدنش درسته یا نه. ولی به هر حال من توی farsiebook.com یه لینک دانلود بره کتاب دیدم که وقتی من داشتم چک میکردم خراب بود. دیگه تصمیم با خودتون.
فکر کردن به اینکه ما و حتی جسممون چیزی جز روح و تفکرمون نیست، حس جالبی داره. بخونیدش!
رویای خیس – پوران درخشنده
عکسها از: سایت رسمی پوران درخشنده
فرامرز قریبیان در حالیکه یه صفحه دستشه و جلوی گرامافون وایستاده به طرف دوربین برمیگرده و میگه: MP3 ما قدیمیها!
همین صحنه از تبلیغ تلویزیونیش باعث شد به هیچ وجه تصمیم به دیدنش نگیرم! (عکسش بالا هست)
این جمله توی قالب اون تبلیغ (که هیچ سر و تهی هم نداشت!) به نظرم خیلی بیمزه میاومد. از یه طرف هم فکر میکردم هم فرامرز قریبیان بیکار مونده بوده و هم سازنده میخواسته از اسم اون برای جذب مخاطب استفاده کنه!
بهش میگن «تئوری توطئه» دیگه نه؟! البته با بعضی فیلمهای مزخرف سینمای ایران، نمیتونید به من خرده بگیرید که اینجوری فکر میکردم.
نمیدونم چرا؛ ولی از بین کل فیلم ایرانی و خارجی، محبوبترین فیلمم «شمعی در باد» ه. احتمالاً میدونید که اون رو هم «پوران درخشنده» ( سایت رسمی) ساخته. این اواخر که CD فیلم اومده بود بیرون، به هوای اسم درخشنده هم که شده گرفتم و دیدمش.
بازیگران: محمدرضا غفاری، افسانه پاکرو، فرامرز قریبیان، همایون ارشادی، مجید مشیری، شراره دولت آبادی، فلور نظری، سوفی کیانی
«پوران درخشنده» طرح رو داده، «شعله شریعتی» فیلمنامه رو نوشته؛ باز خود درخشنده بازنویسیش کرده و کارگردانی هم با خودش بوده.
خلاصهی داستان: آرش (محمدرضا غفاری) پسر شانزده سالهای است که در اوج دوران بلوغ قرار دارد. پدرش امین (فرامرز قریبیان) و مادرش سیما (سوفی کیانی) از هم جدا شدهاند. آرش پس از مدتی زندگی با مادر، به دلیل مشکلات پیش آمده نزد پدر میرود. در آنجا با دختر نوجوانی آشنا میشود و زندگیاش دچار تحول میگردد.
بعد از تماشاش اومدم تو اینترنت یه گشتی زدم ببینم در موردش چیها نوشتن. این چند تاشون:
- یه نکتهی جالب که ترجمهی «رویای خیس» به wet dream بود که معنی خاص خودشو داره!! اینجا بهش اشاره شده.
- مصاحبه با پوران درخشنده در مورد این فیلم
- نقد مجید توکلی به این فیلم (که نظرات زیرش بره من بیشتر از نقد احمقانهش ارزش داره. )
نظر من در مورد مطلب مجید توکلی توی سایت «سینمای ما» (بهتره قبلش اون مطلب و نظرات زیرش رو بخونید که بهتر متوجه منظورم بشید. البته نظر من فعلا زیرش قرار نگرفته!):
تو رو خدا وضع مملکت ما رو نگاه کن. با این جماعتی که به ناچار باید بهشون گفت منتقد و فکر میکنن با چهار تا کتاب خوندن و فیلم دیدن و نقد خوندن، میتونن در کمال پررویی هر چی دلشون میخواد در مورد هر فیلم و فیلمسازی بگن، سینمای ما کِی میخواد پیشرفت کنه خدا میدونه!
منم قبول دارم که از زمان تولید تا زمان پخش ، خیلی چیزا تغییر کرده؛ ولی به نظرم موضوع مورد نظر خانم درخشنده، چندان دستخوش این تغییرات قرار نمیگرفت. «رویای خیس» شاید یه فیلم برای همهی مخاطبها نباشه؛ ولی به اعتراف همین ۱۶ سالههایی که اینجا نظر دادن، در موردشون رویاپردازی یا خیالبافی نکرده. البته مسلمه که خیلیها هم عاشق نشدن و خیلی از موارد این فیلم به نظرشون غیرمنطقی یا حتی خندهدار مییاد.
مهم اینه که یه سری ۱۶ ساله قبول دارن که این فیلم در موردشون صدق میکنه؛ پس خانم درخشنده -چون داره راست میگه- حق داره به عنوان نمایندهی این قشر، پدر و مادرهاشون رو به فکر کردن وادار کنه.
بعضی از مخالفین تأکیدشون روی اینه که مشکل نوجوونهای ما این نیست؛ به این معنی که مسائل و بحرانهای مهمتری هم وجود داره (شاید اگه یه ذره صحبت از سکس و مواد و تجاوز و پیچوندن دخترها میشد، فیلم رو واقعی میدیدن!). ولی ایشون ترجیح دادن به این موضوع خاص بپردازن؛ هر چند که این قشر عاشقان کم سن و سال، تعدادشون زیاد نباشه (این اقلیت رو توی خود فیلم و توی مقایسهی آرش با همسالانش و صحبتهای بینشون هم میبینیم). به نظر من بیشتر کسایی که از این فیلم خوششون نیومده حق داشتن. چون مخاطب مورد نظر خانم درخشنده همه نبودن. بلکه همونطور که عرض کردم، بر پایهی حقایقی که گفته، از یه قشری نمایندگی گرفته و میخواد بره چند دقیقه هم که شده پدر و مادرها رو به فکر وادار کنه؛ حتی اگه نشه حالا حالاها طرز تفکرشون رو عوض کرد.مشکل خیلی از منتقدین فیلم خودخواه اینه که احتمالاً برای «عشق» یه چارچوب و تعریف مشخص و فنی قائل شدن و هر فیلمی خارج از اون چارچوب ذهنی خودشون باشه رد میکنن. ما مجاز نیستیم وجود هر چیزی رو که توی زندگی خودمون تجربه نکردیم، توی زندگی دیگران انکار کنیم.
ایراد گرفتن از «عشق» توی یه فیلم، مثل گرفتن گافهای پزشکی فیلم و سریال نیست، دوستان به ظاهر منتقد!!راستی چرا شما احتمال نمیدین که این wet dream عمدی نباشه! دیگه درخشنده اونقدر بیسواد نیست که!
فکر کنم کمتر از من و شما انگلیسی بلد نباشه!!
البته توی کامنتهای یه مطلب که در مورد همین wet dream بحث کرده بود، یکی با نام «یاسمن» نوشته بود:
رویای خیس همون خونه رویایی نازنین وآرش (دختر وپسر توی فیلم)هست که داخل یه شیشه پر از آّب قرار دارد.
(به عکسهای بالای مطلب نگاه کنید)گرچه همون معنی انگلیسیش (خواب رنگی، احتلام، …) هم میتونه مد نظر باشه؛ حالا شاید با ایهام!
ولی جداً احساس میکنم دلیل اینکه بعضی از فیلمهای ایرانی مورد پسنده یه عده قرار میگیره و از طرف عدهی دیگه مسخره خونده میشه، اینه که اون فیلمها روی یه مسائل احساسیای دست میذارن که خیلیها تجربهش نکردن.
«میم مثل مادر» رو یادتون نیست که با اون همه کشته مرده که داشت، چه نقدهای تندی ازش میشد؟
پ.ن.: من به صورت کاملاً رسمی و رُک اعلام میکنم که شماره تلفن، آدرس ایمیل، آیدی یا هر چیز دیگهای از «افسانه پاکرو» و «محمدرضا غفاری» ندارم. چند کلمه حرف هم با اون دسته از دوستهام دارم که دنبال این جور چیزها هستن. قبلش هم معذرت میخوام که یه ذره خودمونی و تنده.
شمارهشو میخوای که بگی چی؟ بگی عاشقشی؟! فکر میکنی چی میشه؟ باهات قرار میذاره ببیندت؟ که ببینه تنها عاشقش چه شکلیه؟!
چرا کار رو به جایی رسوندی که اونو انقدر بزرگ و خودتو انقدر حقیر میبینی؟
میدونم شاید این حرفها برات تکراری باشه و میخ آهنین بر سنگ! ولی باز میگم.
کل این دنیا حدود ۵ میلیارد نفر جمعیت داره. تقریبی حساب کنیم، نصفش، یعنی حدود دو و نیم میلیاردش جنس مخالف تو هستن. فکر میکنی مثلاً به این نرسی چی میشه؟! منابع دنیا تموم میشه؟!!
سعی کن خودتو بشناسی و پیشرفت کنی و توی این دو و نیم میلیارد نفر، حق انتخاب بیشتری بره خودت فراهم کنی. خودتو نه تنها به شخص، بلکه به شهر و استان و کشور و قاره و دین و مذهب محدود نکن. اگه واقعا به چیزی به عنوان عشق واقعی اعتقاد داشته باشی، به خدایی هم اعتقاد داری که «صبر» رو یاد آدمها داده و تو کتابش گفته که «چه بسا شما چیزی رو دوست داشته باشید و برای شما بد (شر) باشد و چه بسا هم چیزی رو دوست نداشته باشید و خیر شما در آن باشد».
میدونم تو دلت چی میگذره؛ میدونم احساس میکنی همهی دنیات تو این خلاصه شده. اما عشق واقعی هر چی باشه، اگه خدا هر دو نفر رو تو آسمونها به نام هم زده باشه، فکر نمیکنم یه علاقهی «یه طرفه» که شامل یه «وابستگی حقارتآمیز» ه توش جایی داشته باشه.
یه سری هم که میگن میخوان براش خودکشی کنن!!
فرض کن تو خودتو کُشتی. حتی به گوش اونم رسید. نهایتاً خیلی مردمی باشه یه «آخِی» بگه و یه فاتحه برات بخونه و به این فکر کنه که چقدر آدم احمق تو این دنیا هست که زندگی خودشو فدای هیچی میکنه!
هدف خودکشیت عاشقانه و مقدس بوده؟! آره؟! اون دنیا دهنت آسفالته!!!
هر جوریه باید عظمت خودتو بشناسی. دیگه از این طریق نمیدونم چی بگم. تنها چیزی که به فکرم میرسه اینه که چند تا کتاب و فیلم بهت معرفی کنم که بری بخونی و ببینی و اگر هم قبلاً خوندی و دیدی، دوباره بهش فکر کنی.
- «کیمیاگر – پائولو کوئیلو» بره اینکه ببینی خدا بره زندگی همهمون یه راه عالی و پر لذت در نظر گرفته که اگه حواست باشه، خودشم بهت نشونش میده.
- فیلم مستند «راز» بره اینکه بدونی تو توی این دنیا محدود نیستی و -واقعاً- کافیه اراده کنی تا کابوس «محدودیت» خودتو از بین ببری.
- «نیمهی تاریک وجود – دِبی فورد» بره اینکه بدونی -واقعاً- هر ویژگیای که توی هر کسی (حتی قهرمان و معشوقت) تحسین میکنی و هر ویژگیای که توی هر کسی منزجرت میکنه توی خودت وجود داره! آره داره. و باور کردن این باعث میشه بفهمی «خود تو میتونی هر کسی باشی».
- «تکنولوژی فکر – علیرضا آزمندیان» بره اینکه ببینی میتونی چه هدفهای بزرگی بره خودت خلق کنی و با تلاش و کمکهایی که شاید تا حالا ازشون خبر نداشتی بهشون برسی و در کل شادی رو توی زندگی تجربه کنی.
اگه میخوای بیشتر در مورد این موضوع با هم صحبت کنیم یا از حرفام عصبانی هستی و میخوای فحش بدی، آیدی و ایمیل من تو ستون کناری وبلاگ هست. خوشحال میشم بشنوم! :)
چیزی که از بین نمیرود – غسان کنفانی
خدا خیر بده به بانیان طرح «کتاب همشهری» :)
خیلی خوبه که به بهونهی فروش روزنامه، گلچینی هم از یک اثرِ [در اغلب موارد] ماندگار رو میدن دست خواننده. با «فاطمه فاطمه است» از «شریعتی» هم از همین طریق آشنا شدم.
فقط لطف کنند یه ذره بیشتر حواسشون رو موقع تایپ جمع کنن؛ چرا که رعایت جای درست نقطه و ویرگول و نقطهویرگول، خوندن رو خیلی آسونتر میکنه!
عنوان «کتاب همشهری» مورخهی ۱۴ تیر ۱۳۸۶، «لرزنده» بود که مشتمل بر ۳ داستان از «غسان کنفانی (Ghassan Kanafani)» بود. یه نویسندهی فلسطینی که به گفتهی نویسندهی مقدمه (غلامرضا امامی)، به شهادت میرسه:
در ۸ ژولای ۱۹۷۲ (۱۳۵۰) همراه خواهرزادهاش «لمیس» در بیروت به شهادت رسید.
اسرائیلیان در ماشینش بمب دستی کار گذاشته بودند. او با قطرات خونش، کتاب آخرش، کتاب زندگیش را برای همیشه گشود.
اسم یکی از داستانها «چیزی که از بین نمیرود» بود. گشتم دیدم رو اینترنت نیست؛ گفتم تایپش کنم بذارم اینجا. البته ظاهراً این هم خلاصه شده؛ به خاطر بعضی از سه نقطههاش میگم.
چیزی که از بین نمیرود
قطار غران، راه زیبا را به سوی تهران میپیمود. پیش از آنکه آبادان را ترک کنیم، بازرس قطار تذکراتی داد… تصمیم گرفتم نخوابم… کتاب رنگینی در دست دارم که شبها آن را میخوانم… نویسندهی کتاب کسی است که احساس و فهمش بیش از اندازه است.
درصندلی روبروی من یک دختر ایرانی نشسته بود و پیرمردی که به گمانم پدر او بود پیش از این سفر طولانی به خواب فرو رفته بود… دوست عربزبان آرامی پهلوی من نشسته بود و راه زیبا را تماشا میکرد؛ بهترین چیزی که در این دوست بود کمحرفی او بود.
… کتاب جالبی بود، چاپ نفیسی داشت و عکسهای زیبای دلنشینی، کلماتش پرهیجان بود. اگر آن را درک کنید انگار در دنیای دوردستی پر از رؤیاها و سایهها فرو رفتهاید…
مؤلف کتاب عمر خیام بود.
ارزشش برای من به خاطر یک رباعی بود. دور این رباعی را دختری خط کشیده بود، دختری که دوستش داشتم. رباعی این بود:
گر برفلکم دست بدی چون یزدان
برداشتمی من این فلک را ز میان
از نو فلک دگر چنان ساختمی
کآزاده به کام دل رسیدی آسان
به حسب تصادف این صفحه پیش رویم باز شد… حس کردم که از راه طولانی خسته شدهام. خط دور رباعی داشت پاک میشد؛ هشت سال از روز کشیدن این خط گذشته بود؛ با وجود این هرگز از یادش نمیبرم… نمیخواهم در قطار بخوابم… به خاطر یادآوری لحظات مهآلود هشت سال پیش.
شب فرود آمد.
صدای پیدرپی چرخهای قطار چون آهنگی ناآشنا مرا به عقب برمیگرداند… به گذشته…
***
دختر همسفر ایرانی با نگرانی چرت زد. دوستم بیدار بود. به راه تاریک خیره نگاه میکرد.
«لیلی» از من میخواست که وقت خواب به او نگاه نکنم. عقیده داشت که حالت چهرهاش در خواب صاف و صادقانه است و تحت فرمانش نیست. او نمیخواست احساس حقیقی خودش را نشان بدهد. میترسید که من مغرور شوم.
اسمش «لیلی» نبود. من او را لیلی صدا میکردم چون او مرا «قیس» مینامید…
خانهی ما در حَیفا (یکی از بزرگترین شهرهای فلسطین) از خانهی او زیاد دور نبود؛ در سمت راست خانهی ما اولین پیچ درِ چهارم طبقهی سوم ساختمان سفیدی بود؛ خانهی لیلی آنجا بود. اگر به حیفا حمله نمیشد و آن ساختمان از بین نمیرفت بیشک الان لیلی آنجا بود.
پیش از آن که حیفا به دست صهیونیستها بیافتد، از حیفا خارج شدم. هرگز تفنگی به دست نگرفته بودم. پاتوق من خیابان درازی بود که خانهی ما در یکی از خیابانهای فرعیش قرار داشت. مشهور شده بود که یکی از نشانههای آن خیابان من بودم.
بعد از آن که خوب لیلی را شناختم به من گفت: «ای خیری، تو پسر ژیگولویی هست… اما ذاتت این طور نیست؛ به همین خاطر دوستت دارم.»
لیلی جور دیگری بود… اما من او را در روزهای اول آشنایی درست نمیشناختم… میدانستم که چیزی را از من پنهان میکند… اما نمیتوانستم تصور کنم که این دختر لطیف مینگذاری میکند؛ کاری که مردان دلیر از تصور آن ناتوان بودند. هرگز در اینباره به من چیزی نگفت مگر پس از آن حادثهی شوم.
درحقیقت نمیدانستم عمر خیام کیست. او خیلی چیزها از خیام به من آموخت. من بیشتر از نقاشیهای کتاب در شگفت میشدم تا رباعیات؛ عقیده داشتم این شعرها هذیانهای انسان بیماری است که دلش گرفته…
عشق آتشین فرفرهای بود شناور بر روی مرداب… او نمیتوانست قضیهی فلسطین را از یاد ببرد… او به نحوی میخواست به من بفهماند که زندگی ما ارزشی ندارد… در صورتی زندگی ارزش دارد که به خاطر خوشبختی هزاران کس دیگر کاری بکنیم…
وقتی به معنی یک رباعی از رباعیات خیام پی بردم، به لیلی گفتم این مرد شکستخوردهای است… از این کشف خوشحال بودم… به خود میگفتم لیلی به من افتخار خواهد کرد. اما او کاری نکرد. همانطور که به کتاب خیام اشاره میکرد گفت: «انسانی بیش از اندازه احساس میکند برتر از کسی است که احساسی ندارد…»
«این انسانی که حسی ندارد» من بودم. این را توانستم بفهمم؛ اما خشمگین نشدم چون داستان من به پایان رسیده بود.
بعدها لیلی عوض شد… آن وقت بعضی از مردم میجنگیدند. و بعضی میکشتند. و بعضی هم خائن بودند و به وسیلهی این خائنها، اسرائیلیها لیلی را هنگام عملیات گرفتند. معلوم نبود که چه نوع فعالیتی داشته. پس از ۹ روز بازداشت، لیلی برگشت.
هنوز آن لحظه را به یاد دارم. لحظهای که او را دیدم که از «هادار» (شکنجهگاه صهیونیستها) بازگشته بود. توقع داشتم او را گریان و لرزان ببینم.
از خیلیها شنیده بودم که شبهای سخت و هولناکی را در زندان گذرانده… ولی وقتی او را دیدم آرام و ترسناک بود… در چشمهایش هیچ برقی نبود. صورتش غمناک و ساکت بود.
با صدای شکستهی آرامی گفت:
«آنها ۹ روز مرا آزار و شکنجه دادند!»
نتوانستم چیزی بگویم… مسئله با کلام او پایان یافت:
-بهتر است مرا رها کنی…
***
قطار به ایستگاهی در یکسوم راه رسیده بود. صدای ناهنجار بوق توقف شنیده شد. دختر ایرانی از خواب پرید و به خود آمد. پیرمرد هنوز خواب بود. دوستم خیره به راه نگاه میکرد. درختان کوچکی از جلوی چشمم گذشت. سپس به سکوی ایستگاه رسیدیم که نورهای اندکش از جلوی پنجره میگذشت. روی سکو بچهای را دیدم که تقریباً هفت سال داشت. لباسها کهنه اما تمیزی به تن داشت و واگنها قطار را که آهسته از جلویش میگذشتند به عربی میشمرد.
دوستم به بچه اشاره کرد. با هم به صدای دلنوازش گوش میدادیم.
- شش – هفت – هشت
دوستم سرش را تکان داد و حرفش را برید.
اندکی ناراحت شد؛ سپس از قطار پایین آمد و به دنبال غذا رفت. بچهی سبزهروی خوشبرخوردی بود. چیزهای سرگرم کننده میفروخت. مثل این که فراموش کرد واگنها را بشمرد. خسته به نظر میرسید. او را از پنجره صدا زدم و به عربی پرسیدم:
- چه میفروشی؟
درحالی که از پنجره بالا میآمد گفت:
- من عربزبان هستم.
- پدرت چهکاره است؟
- روزنامهفروش است… آنجا.
فطار دوباره شروع به حرکت کرد. به غذا میلی نداشتم. کتاب هنوز باز بود و شعری که دورش خط کشیده شده بود، پیش رویم بود. دوباره رباعی را خواندم. چنان صدایم بلند بود که دختر ایرانی از غذا خوردن دست کشید.
گر برفلکم دست بدی چون یزدان
برداشتمی من این فلک را ز میان
از نو فلک دگر چنان ساختمی
کآزاده به کام دل رسیدی آسان
من لیاقت لیلی را نداشتم؛ او خیلی از من بهتر بود. من ترسو بودم. از مرگ میترسیدم…
سلاح بر دوش نگرفتم تا از حیفا دفاع کنم. وقتی که حیفا به دست اسرائیل سقوط کرد من در «رأس ناقوره» (روستایی در شمال فلسطین، نزدیک مرز لبنان) بودم. پیش از آنکه حیفا را ترک کنم لیلی به من جملهای گفت؛ نمیدانم چرا نتوانستم آن جمله را از یاد ببرم. پیش از ترک حیفا لیلی گفت:
- نمیتوانم آن ۹ روز وحشتناک را فراموش کنم. اما نبرد را برای دفاع از حیفا ادامه میدهم. میدانم که چیزی را بیشتر از زندگی فدا کردم. اما بهتر است جانم را هم فدا کنم. تو میتوانی حیفا را ترک کنی… از حیفا فرار کنی… اما روزی بیدار خواهی شد… متوجه خواهی شد… و پشیمان خواهی شد… لیلی غمگین… پریشان در حیفا باقی ماند و حاضر به ترک حیفا نشد. وقتی که همسایهها آمدند او را با خود ببرند به آنها گفت: من همه چیزم را از دست دادم اما نمیخواهم گذشتهی زیبایم را در حیفای زیبا از دست بدهم… میخواست برای او چیزی بماند که از دست ندادنی بود.
از روزی که حیفا را ترک کردم زمان زیادی میگذرد… امروز میفهمم که من لیاقت لیلی را نداشتم… حتی لیاقت حیفا را هم نداشتم. چرا لیلی بزرگوار به انسانی ترسو مثل من توجه داشت؟
چرا این انسان زیبا در طول هشت سال مرا به خود پیوند میداد؟
چرا سرم مثل بوق قطار سر پیچها پیوسته سوت میکشد؟
***
پیرمرد از خواب طولانی بیدار شد… و با چشمهای کوچک و تنگش که همچون شکافهای خشک زمین بود، دور و بر کوپه را نگاه کرد. لبخندی به من زد. به کتابی که روی زانویم بود اشاره کرد و به عربی شکستهای گفت:
- عمر خیام؟
سرم را تکان دادم؛ کتاب را برداشت و تماشا کرد.
دوستانم به من تهمت میزدند و میگفتند آدم خیالبافی هستم. وقتی که در کویت به آنها گفتم میخواهم به ایران بروم تا شاخه گل سرخی بر قبر خیام بگذارم، همه خندیدند و گفتند:
- او میخواهد تجربهی سختی بکند تا خیال کند که عاشق است!
آگاه شدم که انسانی هستم که روی زمین و سرزمین خود زندگی نمیکنم… همانگونه که لیلی میگفت باید کودک باقی میماندم… در یک لحظه دریافتم که در حقیقت گذشتهام شرمآور بوده است. هشت سال است به یاد لیلی هستم؛ انگار او آفریده شده فقط به خاطر این که به یادش باشم… آیا واقعاً انسانی به نام لیلی بوده؟ یا این که من او را آفریدهام و بعد باورش کردهام؟
دوستم پنجره را باز کرد… به صورتم هوای سردی خورد. آن وقت احساس کردم برای لیلی مهم نیست که من شاخه گل سرخی بر قبر خیام بگذارم و خود را گول بزنم که قربانی عشق آتشین شدهام… چرا من اصرار کردم که کتاب خیام را حفظ کنم؟ هیچ کس حقیقت را نمیداند… آیا با این کار میخواهم دیگران خیال کنند که هنوز هم به حیفا دل بستهام؟
پیرمرد با سپاس کتاب را به من برگرداند؛ وقتی که کتاب روی زانویم جا گرفت، چشمم به همان رباعی افتاد که با مداد کمرنگی دورش خط کشیده شده بود…
لیلی نتوانست مرا عوض کند… اکنون به روشنی این را فهمیدم… انسان بیفایده و بیسود… این همه چیز است… شاخه گل سرخی بر مزار مردهای… چیزی که از بین میرود… او به آنها گفت میخواهد برایش چیزی از بین نرفتنی باقی بماند…
وقتی قطار به سر پیچ تندی رسید، سوت کشید. در افق دور مزاری پیدا شد… نشانههای قبرهای سپیدی بر خاک… همچون سرنوشت… سرد… سخت، و ناپژمردنی… میبینی آیا روی قبرش مرمری مییابی؟
دمشق ۱۹۵۸
میم مثل مادر – رسول ملاقلیپور
تو سینما ندیدم. CDش رو گرفته بودم و چند هفته پیش بالاخره دیدمش. اگه هنوز ندیدید، تو اولین فرصت ببینیدش.
راستش موقعی که دیدمش یه جورایی آچمز شدم! یه حرفهایی بود که دوست داشتم بیام و بنویسم؛ ولی منصرف شدم. فقط همین رو بگم که :
عشق مادر به فرزند همیشه برام عجیب بوده. اما یه چیزی که اخیراً بهش فکر میکنم و این فیلم رو هم یه جورایی یه دلیل براش میدونم، «یگانگی عشق» ه. منظورم این نیست که عاشق یکی باشی؛ نه. منظورم اینه که «عشق فقط یه نوعه»؛ توی عشق خدا به انسان، انسان به خدا، انسان به انسانهای دیگر خصوصاً از جنس مخالف، مادر به فرزند و یا هر مورد دیگهای، فقط ظاهرش رو متفاوت میبینیم؛ فکر کنم اگه دقیق بشیم متوجه میشیم که همهی جزئیاتشون هم مثل همه؛ ولی به خاطر اینکه طرفین این عشقها از جنس (منظورم مذکر و مؤنث نیست. خدا، انسان و …) های مختلف هستن، این جزئیات هم به تبع صاحبانشون، ظاهرهای متفاوت ولی برابری دارن.
این حرفها یه بخشش هم مربوط میشه به رابطههایی که توی پست قبل (باید مثل خدا عاشق بود) بین عشق «خدا به انسان» و «انسان به انسان» برقرار کردم. شاید هم زیاد جوگیر شدم و احساس نظریهپردازی بهم دست داده! دونستن این که دارم توی این مورد اشتباه میکنم یا درست میگم، خیلی خیلی برام مهمه. خواهش میکنم اگه باهام موافق یا مخالف هستید، حتماً بگید.
اما دلیلی که باعث شد شروع کنم به نوشتن این پُست، شعرها و موسیقیهای این فیلم بود. این فیلم دو تا آهنگ به یاد موندنی داره که شعرشون رو نوشتم و لینک دانلودشون رو هم گذاشتم. در این زمینه هم یه نگاهی به تیتراژ انداختم تا بعضی از کنجکاویهام برطرف بشه:
آهنگساز: آریا عظیمی نژاد
خواننده: مهیار فاضلی
شاعر: اهورا ایمان
صوت قرآن: محمد اصفهانی
اولی اون قطعهای هست که بعد از مدت کمی از نشون دادن سعیدِ بزرگشده، توی مرکز توانبخشی (یا آسایشگاه معلولین؟) اجرا میشه و ظاهراً از زبون سپیده (مادر) خطاب به سهیل (پدر) ه. همون که آخرش سعید گریه میکنه، سرفه میکنه و بیهوش میشه (دلیل صداهای نامتعارفی که آخرش از سیم ویولن میشنوید همینه):
عشق تو نمیمیرد (2.5 MB)
(البته این رو عارف قبلا خونده.)بگذر ز من ای آشنا، چون از تو من دیگر گذشتم
دیگر تو هم بیگانه شو چون دیگران با سرگذشتم
میخواهم عشقت در دل بمیرد
میخواهم تا دیگر در سر یادت پایان گیرد
بگذر ز من ای آشنا چون از تو من دیگر گذشتم
هر عشقی میمیرد؛ خاموشی میگیرد؛ عشق تو نمیمیرد
باور کن بعد از تو، دیگری در قلبم جایت را نمیگیرد
دومی هم اجرای اصلی گروه در آخر فیلم هستش:
میم مثل مادر (4 MB)
میم مثل ما
میم مثل مریم
میم مثل «مادر»کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم
چقد مثه بچگیهام لالاییهاتو دوست دارم
سادگیهاتو دوست دارم؛ خستگیهاتو دوست دارم
چادر نماز و زیر لب خدا خداتو دوست دارمکاشکی رو طاقچهی دلت آینه و شمعدون میشدم
تو دشت ابری چشات یه قطره بارون میشدم
کاشکی میشد یه دشت گل برات لالایی بخونم
یه آسمون نرگس و یاس تو باغ دستات بشونم
لالایی لالایی لالالا
بخواب که میخوام تو چشات ستارههامو بشمارم
لالایی لالا لالا لالا
پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارمدنیا اگه خوب اگه بد، با تو برام دیدنیه
باغ گلهای اطلسی با تو برام چیدنیه
لالایی لالایی … مادر… «مادر»
… میخوام بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم
لالایی هاتو دوست دارم بغض صداتو دوست دارم … مادر
لالایی لالایی
بعد از دیدن فیلم یه کم خجالت میکشیدم.
باید مثل خدا عاشق بود
عشق یعنی خود را تماماً بخشیدن:
عشق یعنی وقف کردن بی چشم داشت خویش. عشق یعنی خود را تماما بخشیدن به این امید که عشق ما در معشوق عشق بیافریند. عشق عملی براساس ایمان و اعتقاد است و او که ایمان و اعتقاد کمی دارد، از عشق نیز چیزی نمی داند. عشق کامل عشقی است که هر آنچه دارد می بخشد و چیزی در مقابل طلب نمی کند. مسلما این عشق با مسرت، آنچه را به او ارزانی می شود می گیرد، هر چه بیشتر بهتر، اما هرگز تقاضای گرفتن آنرا نمی کند. زیرا اگر انتظاری نداشته باشی و چیزی نخواهی هرگز فریب نمی خوری و مایوس نمی گردی. تنها زمانی که عشق طلبکار می شود درد از راه می رسد.
این عبارات بنیانی و ساده ای است، اما در عمل به واقع سخت و دشوار است. در میان ما آدمهای زیادی وجود ندارند که آنقدر با اعتماد باشند و در ازاء عشق بخشیدن، چشم داشتی نداشته باشند. جای تعجب نیست، از کودکی به ما آموخته اند که در برابر هر تلاش و کوششی در انتظار پاداشی باشیم. اگر کاری می کنیم طالب مزدی هستیم و گرنه دست از کار می کشیم. اگر نهالی می نشانیم، انتظار گل و میوه است و گرنه، نهال را بر می کنیم. اگر در برنامه ای وقت خود را سرمایه گذاری می کنیم در انتظار رضایت خاطری، یا تعریفی خواهیم بود، و گرنه از انجام دوباره آن سرباز می زنیم. در واقع انتظار پاداش، تنها انگیزه یادگیری است.
اما عشق از مقوله دیگری است، عشق تنها وقتی عشق است که بی چشم داشت ارزانی شود. مثلاً نمی توانی اصرار داشته باشی کسی را که دوست می داری حتما عاشق تو باشد، حتی فکرش هم خنده دار است، با این حال به طور ناخودآگاه این راهی است که بیشتر مردم در آن زندگی می کنند. اگر به راستی عاشق باشی، چاره ای نداری جز اینکه به راستی مومن باشی، اعتماد کنی، بپذیری و امیدوار باشی که عشق تو را پاسخی هست. اما هرگز اطمینان کامل و تضمینی وجود ندارد. اگر قرار باشد کسی برای عاشق شدن صبر کند تا از دریافت میزان عشقی مساوی مطمئن گردد، شاید ناگزیر باشد همه عمر در انتظار بماند.
در واقع اگر کسی در قبال عشقی که ارزانی می کند، چشم داشت داشته باشد مسلما در پایان مایوس می شود، زیرا بعید است که خیلی از آدمها بتوانند همه نیازهای او را برآورده سازند، حتی اگر عاشق و شیدای او باشند!
زندگی،عشق و دیگر هیچ – پدر عشق: لئو بوسکالیا
همینجوری که میخوندم یاد بخشیدن پول و غذا و … به دیگران افتادم؛ یاد همون پولی که میاندازیم توی صندوق صدقات یا هر چیز مادی که داریم و میبخشیم. و البته یاد «… و ممّا رزقناهم ینفقون (بقره/۳)» یعنی از اون چیزی که «خدا بهمون بخشیده»، میبخشیم. اما امشب اولین بار بود که یادم افتاد:
عشق رو هم خدا به ما بخشیده؛ بدون ذرهای چشمداشت.
میدونی چرا آدمهایی که بدون توقع محبت میکنن، بزرگوار به نظر مییان و خودشون هم احساس آرامش میکنن؟
چون این کار رو از خدا یاد گرفتند. همونطور که اگه ما آدمها در قبال عشق خدا به خودمون نمکنشناسی کنیم، هیچ ضرری به خدا نمیرسه؛ چون ما بخوایم یا نخوایم خدا بزرگه. کسی که بیتوقع محبت میکنه، یکی از صفات خدایی خودش رو بروز میده.
خدا توی همون یه فوت (دمیدن روح!) که به ما کرد، خیلی چیزها بهمون داد.
اما محبت بیتوقع تا یه حدی درسته. لازم نیست که هر دفعه میخوایم یه درس باکلاس(!) بگیریم، خیلی ایدهآلیستی فکر کنیم و اصلا جنبهی منفی موضوع رو توی زندگی خودمون در نظر نگیریم. مسلماً خیلی وقتها هم پیش مییاد که آدمها از این عشق بیتوقعشون به غلط کردن میافتند. حقشون هم هست! نه بره اینکه گرگ نبودن؛ نه! بلکه بره اینکه یادشون رفته «خدا سایهی محبت خاصش (رحیمیت) رو به مرور از سرِ آدمهایی که قدر عشقش رو نمیدونن کم میکنه» میمونه محبت عامش (رحمانیت) که شامل حال همه میشه؛ همونطور که ما هم ته دلمون نسبت به همهی آدمها به خاطر اینکه همنوع خودمون هستن، یه احساس خوبی داریم.
فکر کنم اگه بیتوقع محبت کنی و به موقع هم محبتت رو قطع کنی (وقتی ببینی طرف لیاقتش رو نداره یا به یه دلیلی مثل این) هیچ وقت نمیتونی متنفر باشی؛ فقط میتونی بگی «دیگه دوستش ندارم». خدا هم هر موقع از یکی شاکی میشه نمیگه من ازش متنفرم؛ بلکه میگه دوستش ندارم: «اِنّ الله لا یحب …» .
پس افراط و تفریط ما آدمهاست که باعث میشه به غلط کردن بیفتیم و بقیه رو مقصر معرفی کنیم.
کیمیاگر – پائولو کوئلیو
به دلت گوش بسپار؛ دل همه چیز را می داند.
نام کتاب: «کیمیاگر»
نویسنده: پائولو کوئیلو (Paulo Coelho – سایت رسمی)
عنوان انگلیسی: The Alchemist
«کیمیاگر» جزء کتابهاییه که تکونم داد و مهمتر از اون، جزء معدود کتابهاییه که تا آخرش خوندم! چند جا تو فیلم و سریالهای مختلف اسمش رو شنیده بودم و یه جوری تنم میخارید ببینم چیه که اینقدر معروفه!
بالاخره خریدمش: ترجمهی «سوسن اردکانی» از روی متن انگلیسیِ انتشارات «Harper Collins» که انتشارات «زرین» منتشرش کرده.
مطالعهش رو به همهی اقشار اعم از مذکر و مؤنث، پیر و جوون،جویای آرامش و الکیخوش و فقیر و غنی توصیه میکنم!
- کل کتاب داره یه داستان رو تعریف میکنه و هر چی خواسته در قالب همون داستان به خواننده انتقال میده و به خاطر همین شکل داستانیش، نه تنها آدم رو خسته نمیکنه، بلکه باعث برانگیخته شدن حس کنجکاوی خواننده برای اطلاع از ادامهی ماجرا میشه.
- فهمیدن و حس کردنش نیازی به هوش سرشار نداره (من خوندمش دیگه D: ).
- با خوندنش میتونی بفهمی که واقعا خدا تو سختترین شرایط هم آدم رو تنها نمیذاره؛ حتی اگه دستورش «صبر» باشه.
- قابل توجه کسانی که از کتابهایی که مسیحیت رو تبلیغ میکنن خوششون نمییاد: این کتاب جز در یک مورد که یه حکایت عبرتآموز از انجیل ذکر کرده، هر جا که اسمی از مذهب آورده، اسلام بوده و در اغلب موارد هم شخصیتهای داستان، خدا رو «الله» خطاب میکنن. چرا که بیشتر زمان داستان داره توی مصر میگذره.
اما موضوع محوری کتاب: خدا به سنگ هم الهام میکنه که چیکار کنه! سنگ که اختیار نداره ولی وقتی به ما میگه چیکار کنیم، کاری رو میگه که برای اینکه به «افسانهی شخصی» مون برسیم بهترین کارِ ممکنه. «افسانهی شخصی» همون کمالی هست که برای روح تکتک انسانها تعیین شده و اوج راحتی و خوشحالیشون توی اونه؛ اگه انسانها به «نشانهها» که زبان کاینات اعم از طبیعت [شاید] بیجان و حیوان و انسانه، توجه کنه و ازشون پیروی کنه میتونه در سایهی لطف خالق مهربونش به «افسانهی شخصیش» دست پیدا کنه.
خب که چی؟!
اگه تو هم مثل من جزء افرادی هستی که رسیدن به هیچی برات اهمیت نداره یا به این فکر میکنی که آدم بعد از اینکه به آرزوش میرسه، دیگه هیچی نمیخواد و زندگیش بیمعنی میشه، پس حتما این کتاب رو بخون! طرز فکر این کتاب، این ناامیدی رو یه مرحله معرفی کرده؛ مرحلهای که باعث میشه خیلیها بهترین مسیر زندگیشون رو که برای شخص خودشون ساخته شده، رها کنن.
تاریکترین لحظات شب، قبل از طلوع خورشید است.
مگه تو توی مرگ دنبال آرامش نمیگردی؟ خوب قربونت برم بالاتر از سیاهی که رنگی نیست! صبر کن این رو هم امتحان کن. درسته بازم صبره و امید؛ ولی ارزشش رو داره. خدا هیچ کس رو صرفاً بره اینکه بمیره نیافریده. مطمئن باش بره هر انسانی که خلق میکرده کلی نقشه کشیده. امتحان کن!
همچنین خوندن این کتاب رو به کسانی که کتاب «چهار اثر از فلورانس اسکاول شین» رو خوندن، شدیداً توصیه میکنم. همون کتابی که من توی مطلب «نفرت از رویاها بعد از بیداری»، ازش انتقاد کردم.
فکر میکنم این زبان رو همه بلدن و نیازی به همچین کتابی نیست؛ ولی اکثر ما یادمون رفته. منم قشنگ یادمه که پارسال [با یه طرز فکر دیگه] به خیلی از نشانهها توجه میکردم؛ ولی کار به جایی رسید که گفتم چرا من نباید راحت و آزاد باشم و اسیر یه همچین خرافاتی نباشم. گفتم: «اصلا اگه من نخوام چیزی به دلم بیفته باید کی رو ببینم؟!». این موضوع رو این اواخر که باز یاد گرفتم به نشانهها دقت کنم، یادم اومد و فهمیدم من چه زمانی چشمم رو بستم. همه این زبون رو بلدن ولی خیلیها چشمشون رو بهش میبندن و دیگه به ندای قلبشون و حتی اجسامی که در اطرافشونه دقت نمیکنن.
نگاه کن؛ همه چی واسطهی رسیدن حرفهای خدا به ماست؛ به شرط اینکه سعی نکنی چیزی رو که در ظاهر به ضررته نادیده بگیری.
رُز زرد + چپ دست
رُز زرد
جمعهای که گذشت، pmc نشونش داد. در یک کلام: مزخرف!
داریوش فرهنگ -که فکر نمیکردم اینقدر بیکار باشه!- طرحش رو نوشته و یه بیکارتر از خودش -که اسمش رو یادم نیست- زحمت فیلمنامه رو کشیده و باز جناب فرهنگ کارگردانی رو به عهده گرفتن.
بازیگران: بهرام رادان، مرجان محتشم، امین حیایی، حدیث فولادوند و داریوش فرهنگ
خلاصه اینکه تماشای این فیلم، برای من از دو جنبه ارزش داشت:
۱) بدونم فیلمی که اون همه تبلیغش رو اینور اونور دیدم، چقدر چرند بوده.
۲) سرِ ناهار بیکار نبودم!
چپ دست
نویسنده: بهمن معتمدیان
کارگردان: آرش معیّریان
بازیگران: حمید گودرزی، لیلا اوتادی، بهزاد فراهانی، رابعه اسکویی، مهدی امینی خواه، رضا داوودنژاد و …
اولهاش به نظرم چرند اومد؛ ولی بعد نظرم عوض شد. یه جملهی عامیانه هست که خیلی خوب میتونه توصیفش کنه: «قشنگ بود :) ».
ترکیبی از طنز و ملودرام و رومَنس. که البته طنزش به نسبت کم بود و بیشتر بره اولهاش بود. از اونجایی که من خیلی خیلی به ندرت پیش مییاد گریه کنم (فکر کنم دومین باره که این رو میگم)، میتونم جمع شدن اشک پشت کُرهی چشمهام رو دلیل بر این بدونم که ممکنه اشک بعضیها رو هم دربیاره! شاید هم من با موضوع داستان یه مسائلی داشتم و زیادی جوگیر شدم.
تیتراژ پایانیش هم با این جمله شروع میشه:
«زندگی آنچه زیستهایم نیست؛ بلکه چیزی است که به یاد میآوریم تا روایتش کنیم.» (گابریل گارسیا مارکز)
خلاصه اینکه ارزش یکبار دیدن رو داره :)




1 comment