به اون سادگی، به این مزخرفی
خودتحقیقیای که قرار بود انجام بدم تا میزان احتمال دوقطبی داشتنم رو مشخص کنم، کماکان در جریانه. دو هفته از اون تصمیم گذشته.
نتیجهگیری فعلیم اینه که:
شرایط پایهای زندگی فعلیم (از نظر شخصی و روحی) مزخرفه. یعنی من دو حالت متضاد ندارم. بلکه عملا یک حالت بَده که غالبه. اون زمانهایی که احساس میکنم خیلی خوبم، در حقیقت تونستم مزخرفی جاری رو تحت کنترل بگیرم. «بیشتر» هم با «بیخیالی»(مقاومت و تحمل و کنار اومدن)+«اعتمادبهنفس» که تو چند سال اخیر تقویتشون کردم.
ستونهای اساسی این شرایط نامساعد هم فکر میکنم «نارضایتی از عملکرد شخصی» (که شاید فقط هم در حوزهی درسی صادقه) + «تنهایی»ه. تنهاییای که چندین ساله یاد گرفتم باهاش زندگی کنم. حتی احساس خلأ و نیاز بقیه رو وقتی تنها میشن نداشتم. حالا طبیعت خودم بوده یا با سرکوب درونی خودم رو عادت داده بودم، الان دقیقا نمیدونم. ولی طی چند ماه اخیر دیگه از تنهایی بدم میاد. قبلا اصولا به چیزی تحت عنوان «پایه» یا «همراه» نیازی نمیدیدم. ولی الان تو بعضی موارد خلأش رو احساس میکنم. وقتی کسی تماس میگرفت و تمایل به ارتباط داشت، نیازش برام عجیب -وحتی شاید نشانهی ضعفش- بود. اما الان خودم هم کمی تا قسمتی نیازمند شدم.
اون نارضایتی درسی، تو یه جور برزخ قرارم میده. از یه طرف رشتهم رو واقعا تنها رشتهی مورد علاقهم یا ارضاکنندهم میبینم. از طرف دیگه وقتی تلاشی که میطلبه رو نمیکنم، احساس بدی بهم دست میده و حتی گاهی از فکر کردن به ارشد (چه خوندن برای کنکورش، و چه ادامه دادنش) میترسم!
البته اهمیت یه رشتهی مهندسی درست و حسابی هم هست. شاید اگه هیچ دغدغهی مالیای نداشتم، میرفتم طرف سینما و نوشتن. شاید.
برای تنهاییه هم فعلا هیچ راه حلی نمیبینم. اشخاصی که میتونم باهاشون ارتباط گرمی داشته باشم، چندان دردسترس نیستن.
نکتهی غیرخطی این دوره اینه که برای بار دوم شروع کردم به خوندن «رهایی از دانستگی» کریشنامورتی. دفعهی اول که درست نفهمیدم چیه و کمی تا قسمتی منگم کرد (و حتی شاید باعث شد خیلی از مذهب فاصله بگیرم). این دفعه -با توجه به اینکه یک سالی هم از دفعهی اول گذشته- بهتر میفهممش. ولی چون حرفهاش با حرفها و نظریات معمول و شنیده شده، تفاوتهای اساسی داره، یه جورایی -حداقل تا وقتی درگیرشم و درست نتونستم جمعبندیش کنم- شرایطم رو پیچیدهتر میکنه و جمعبندی از شخصیت و نیازهام رو سختتر.
ولی نمیتونم هم ولش کنم. شاید یه نظریهی جدید برای درگیرشدن میخوام. شاید واقعا اگه بتونم چیزی رو که بیان میکنه درک کنم، به یه آرامش درست و حسابی برسم. چیزی که نوید میده -اگه آدم ازش نترسه!- وسوسهکنندهست.
«به همین سادگی» میرکریمی رو دوباره دیدم. خیلی برام لذتبخشه. سکوت فیلم که برجستهترین نواش، زمزمهی طاهرهست (که وااااقعا دیوونهم میکنه). و برجستهترین دیالوگش برای من، اونجا که با نگاه به وسعت کودکیش میگه:
اون موقع بابا کجا بود؟!
خونه «گرگ و میش» رو هم دوست داشتم (با اون دیش روش و کامپیوتر توش!)؛ سریال «مروارید سرخ» رو هم دوست داشتم. وقتی «پروانه معصومی» توی «مردم ایران سلام» از زندگی نیمهروستاییشون میگفت، با هیجان گوش میدادم.
غول شب
اولین بار توی اورکات بود که خودم رو با همچین چیزی توصیف کردم:
اون موقع فکر نمیکردم، روزی برسه که بالا پایینهام به اندازهی امروز برسه و انقدر نزدیک به هم.
صبحش از سر شنگولی، یه نمه رو هوا راه برم و با آهنگی که میشنوم، ریتم بگیرم؛ برم پیش دوستام و کلی بخندم و غروب که میخوام برگردم، مثل ساختمونی باشم که که جوری زمین زدنش که فقط ازش یه کپه خاک مونده.
برگشتنی گفتم دیگه راه نداره؛ حتما باید بفهمم بالاخره این «دوقطبی» کوفتی رو دارم یا نه؟ بالاخره یه مرگیم هست دیگه.
نوشتههای فارسی روی نت که تقریبا همه یکین و فوقالعاده پراکنده و کلی.
انگلیسی هم مقالهی ویکیپدیا رو یکم خوندم. اصلا نمیتونم تمرکز کنم همهشو بخونم.
ولی علائم کلیش، با وضع من انطباق کامل نداره. مثلا من اونقدرا هم که این میگه شنگول نمیشم؛ اگه شب نخوابم، از اون انرژیای که این میگه نیست.
نمیدونم به کجا برسه. فکر کنم باید به هر زوری شده یه کاغذ بردارم و از تغییرمودهام log بردارم. بلکه یه روندی پیدا کنم.
پیش آمپولزن تا روانکاو هم که برم، باید بتونم یه چیز جمع و جور براش تعریف کنم دیگه.
بعدش نشستم فیلم ببینم. بعضی وقتا بعضی فیلما -به شکل عجیبی- واقعا به موقع دیده میشن. نمیدونم چند هفته پیش بود یا چند ماه پیش؛ یکمش رو هم دیدم؛ ولی مودش نبود. دیروز هم خواستم ببینم، نشد؛ حتی دیسکش تو کامپیوتر مونده بود. امشب دیدم:
American Beauty
احساس میکنم، امشب واقعا همچین چیزی میطلبید.
البته این احتمال رو هم رد نمیکنم که شاید فقط یه چیزی میخواستم که روش تمرکز کنم و وحشی بشم؛ اونجوری که دوست دارم و خوبه؛ بخوام بدرم (نه به هیچ شکل متجاوزانه یا آزارندهای).
یکمش فاز شبه.
شب زمانو کش میده.
شایدم یه احساس احمقانه به نظر بیاد. اما گاهی اگه احساس کنم تو طول روز -که معمولا خبری از سکوت نیست (البته این سکوت، تاریکی رو هم شامل میشه! نور محدود برای کار خودم، مثل نوریه که روی سن، سوژه رو تعقیب میکنه و متمرکزکنندهست.)-، کار قابل توجهی نکردم، شب که میشه دوست ندارم سریع بگیرم بخوابم. انگار شب یه تایم اضافیه که از زندگی آدم حساب نمیشه! میشه باهاش هر کاری کرد.
گاهی اگه کاری باشه که انجامش «باید» داشته باشه، با رسیدن وقت متعارف خواب، تعطیل میشه؛ و کار «دلخواه»، بدون عذاب وجدان شروع میشه…
هیچ مزاحمتی نیست…
همه «کی» و «چی»، خفه…
اممممممممم…
راستی یکی از دیالوگهای جالب این فیلمه، این بود:
I need to remember
یه آدم، یا واقعا باید حافظهی محشری داشته باشه، یا باید کلی روی خودش و حافظهش و تمرکز و مراقبه، کار کرده باشه که بتونه تصویر کلی رو ببینه.
اکثر اوقات، چیزهای مختلف و پخش و پلا رو یادمون میره و از هم جدا میشن. یا باید یه جوری تمرکز کنیم تا یادمون بیاد، یا به هر جون کندنیه، دیدن تصویر کلی رو یاد بگیریم.
وایسم و از خودم سوال کنم و به خودم جواب بدم. همونجوری که میخوام مشکل و وضع کسی غیر از خودمو حلاجی کنم.
برام کار سختیه. شاید چون وقتی مودشو دارم به حرف کسی گوش بدم، «مود دارم»؛ و وقتی خودم کف زمینم، خب «مود ندارم».
وقتی یه چیز تو جلوته، یه چیز تو عقبت، یه چیزم تو دهنت، جزاینکه خودتو شل کنی، چیکار میتونی بکنی؟!
(توضیح عنوان: پسرم بابا! در مثل مناقشه نیست! سوراخ کم آوردم، اینجوری مثال زدم! تازه خیلی بیشتر از اینا بهم فشار میاد؛ ولی توی عنوان مطلب نمیتونستم سوراخ دماغ و گوش و … رو هم اضافه کنم!)
اگه هنرمند بشی، زندگی فعلیت چه تغییری میکنه؟
سوالیه که مجریهای NEXT PERSIAN STAR کانال TV PERSIA (نِگی و محمد)، از اکثر شرکتکنندهها -خصوصا جوونترها- میپرسن.
مهران – شاهینشهر اصفهان (۲۳-۲۲ ساله)
خوند.
نشون داد اونقدرها هم کار نکرده. رامین زمانی «جنس صداشو دوست داشت»، اما لازم بود بیشتر کار کنه.
بعدش محمد تو مصاحبه ازش سوالی با همین مضمونی که گفتم پرسید و برای توضیح بیشتر، گفت مثلا الان درس میخونی؟
پسره با یه خنده گفت آره؛ خندهای که انگار از یه چیز خجالت بکشی و نخوای ازش چیزی بگی(!)؛ گفت چی؟ یکم مکث کرد؛ اما وقتی دید باید جواب بده، گفت «برق».
گفت خب تو اگه هنرمند بشی (همون NPS)، برقو ول میکنی؟
پسره گفت: «بله؛ صددرصد» .
این جواب همونقدر برام عمق داشت که بازی دیکاپریو توی Departed وقتی که بعد از یه مدت تنهایی و بیارتباطی و دیدن جنایت و رذالت و نقش بازی کردن جلوی جنایتکارها، انگشتهای زنه رو توی موهاش حس کرد.
از رشتهم بدم نمیاد. شاید بتونم بگم تو همهی رشتههای آکادمیک، بالاترین انتخابمه.
اما حجم و فشار و وقت؛ مانع بعضی چیزها شدن و … .
چند شب پیش، از نویز و تداخل و اعوجاج و فوریه، نشخوار چندسالهی اینکه «ارشد بخونم یا نه؟»، که با نصب ویندوز ایراددار قاطی شده بود و با کسی که به هیچ صراطی مستقیم نیست و پتک تنهایی، خسته شده بودم و عصبی. کتاب «داستان» (یه کتاب معروف درمورد فیلمنامهنویسی*) رو از «زیر» کتابهای روی میز کشیدم بیرون و باز کردم بلکه فاز جدیدی بهم بده. همینجوری کشکی برگههاشو بر میزدم (میدونم با بر زدن پاسور فرق داره؛ ورق زدن هم که نیست؛ نمیدونم چی بهش میگن! «چهار انگشتم به جلد بود و شستم، دانه دانه به برگهها، اجازهی رها شدن میداد»!) که رسیدم به این جمله:
نویسنده باید از راه نوشتن زندگی خود را تأمین کند
نوشتن در کنار چهل ساعت کار در هفته غیرممکن نیست و تاکنون هزاران نفر از عهده آن برآمدهاند. اما دیر یا زود خستگی بر شما غلبه میکند، تمرکزتان از دست میرود، نیروی خلاقه خود را از دست میدهید و وسوسه میشوید کار را رها کنید.
یعنی رسما به کسی که از خشکی، به دامان هنر پناه برده بود، گفت «برو گمشو! کار تو نیست!»
باید تو اون لحظهی خاص جای من باشید، که خوردن رو حس کنید.
نمیدونم هرچقدر هم خودمو جر بدم و سعی کنم کاربیشتری رو توی زمان کمتری انجام بدم و از نظر روحی خودمو بیشتر کنترل کنم، چقدر میتونم جنبههای مختلف و متفاوت مورد علاقهم رو در کنار هم داشته باشم؟
بالا پایین شدنهای روحیم هم نمیذاره روی یه چیز تمرکز کنم.
گاهی به سرم میزنه که مشکل دوقطبی دارم. بعد میخوام برم دربارش تحقیق کنم ببینم واقعا علایمش رو دارم یا نه؟
فرداش که بلند میشم، خیلی شنگولم و اصلا حتی فکر کردن به اینکه همچین مشکل روانیای داشته باشم به نظرم مسخره میاد؛ اصلا میگم بابا حالا یه ذره سرحال نبودم دیگه!
و باز میره تا دفعهی بعد که بریزم به هم…
_____________
*داستان؛ ساختار، سبک و اصول فیلمنامه نویسی – رابرت مککی (Robert McKee)
ضیافت عشق

یه سوال از دخترها و خانمها: بچه، یادگاری خوبی از طرفه؟!
الان فقط ما دو تاییم
یه روز، فقط یکیمون میمونه
گریزی ازش نیست.به خاطر همینه که باید الان، تا جایی که میتونیم همدیگه رو دوست داشته باشیم؛
تا وقتی شانس با هم بودن رو داریم.دوستت دارم.
…
من فقط یکم خوشبختی (شادی) میخواستم
پس چشمهام رو بستم و پریدم.باشه؛ پس دفعهی بعد،…
میدونم؛ دیگه نپرم.
نه نه نه؛ بپر!
بپر؛ اما با چشمهای باز.
…
خدا از ما متنفر نیست هَری؛
اگه بود، قلبهای ما رو انقدر شجاع نمیآفرید.
…
مدیریت شلم شوربا

یکی دو هفته قبل از شروع ترم
اکثرشون مشخصه چیَن دیگه. فقط اون دو تا کوچیکه که سمت چپ هستن: دیوان حافظه که روی دفتر اول مثنوی (انتشارات کاروان) گذاشته شده.
خیلی دیگه از نصفهموندهها هم از اون موقع، توی قفسه، جلوی بقیهی کتابها، روی هم چیده شدن و الان جلوی چشمم هستن.
با شروع ترم، «ظاهرا» اینا رو کنار گذاشتم و کتابهای درسیم رو گذاشتم اینجا. اما زمینههاییه که فکرم توشون وول میخوره.
حالا به همهی این تنوع، اضافه کنید:
کلی فیلم که میخوام ببینم و روی میز و توی کشو و جاهای مختلف رو هم چیده شده
کلنجار رفتن با کامپیوتر از نوع لینوکسی
رشتهی تحصیلی از نوع مخابرات
(و البته خدا کنه جلوی تلویزیون -ماهواره- ولو نشم! چون توی ماهواره هم به همهی زمینهها علاقه نشون میدم!)
دلیلش هم این نیست که بره خودم چیزی مثلا تحت عنوان «تئوری کمال» تعریف کرده باشم!
فقط ناخودآگاه همهی این زمینهها قلقلکم میده و آدم هم قاعدتا نمیتونه جلوی قلقلک از این نوع مقاومت کنه.
میخوام بدونم اصولا چند درصد آدما، سراغ این همه زمینه با هم و یکجا میرن. میدونم کم نیستن. شاید خود شما هم اینجوری باشید.
اما فکر کنم حداقل یه قاعدهی کلی رو بشه دربارش حدس زد:
[فکر میکنم] کسایی که رشتهشون علوم انسانی یا هنر باشه، نیاز خاصی احساس نمیکنن «به صورت جدی» طرف تکنولوژی و بهخصوص IT بیان. اما برعکس، کسایی که به این موارد علاقه دارن و باهاش درگیرن، -به خاطر نفسِ انسان بودنشون- ناگزیر هستن که طرف اون زمینهها هم برن.
از تحلیل ماهیت این تنوع و «همهچیخواهی» که بگذریم، میمونه مدیریتش.
حوصلهشون که مسلما هست (بالاخره این طیف همه چی رو دربرمیگیره و اونقدر تنوع داره که هر موجود دوپا، در هر شرایطی حوصلهی حداقل یکیشون رو داشته باشه!)
اما چیزی لازم داره به اسم «وقت».
مشکل همینجاست.
مدیریت زمان
و [چیزی که چند وقته به سرم زده،] تندخوانی
این دو تا رو هنوز دارم تو ذهنم نشخوار میکنم!
بره تندخوانی، دمدستترین چیز، کتابی بود که از قبل تو خونه بود. بیشترشو خوندم. توضیحات و مطالبش رو هم گرفتم. میمونه انجام دادن تمرینهای خود کتاب، که خودش میشه یه فعالیتِ تشنهی وقت.
داستان «تیز کردن تبر» رو شنیدم. اما خب… (میگم که نشخوار کماکان ادامه داره)!
باز اگه سعی کنم تو چیزهایی که «میخوام بخونم» تکنیکهاش رو مدنظر قرار بدم، شاید بهتر باشه تا خود تمرینهای این کتاب.
والا در مورد برنامهریزی هم، توی این شرایط، حتی فکر کردن بهش برام ترسناکه!
نهایت تجربهی برنامهریزی من، سالی بود که پشت کنکور بودم و در قالب جدول برنامهریزیای که هر هفته مینوشتم، زندگی میکردم؛ زندگی که نه، فقط درس میخوندم (چون «واقعا» ابعاد دیگهی زندگیم تعطیل بود)!
حالا اگه بخوام این همه جنبه روی کاغذ بیارم و وقت رو بینشون تقسیم کنم، آخرش فکر کنم مثل سکهی ۲۵ تومنیای بشه که به گدا میدی و کوبیده بشه تو صورتم!
اما نهایتا -هر چقدر هم نشخوار کنم!- فکر کنم مجبور باشم برگردم سراغ همینا.
نظری؟
پیشنهادی؟
پ.ن. Self-Discipline :)
تجلی معجزه سینما بره من؛ حداقل تا امروز

21Grams
۲۱ گرم
انتقال «احساس»
فیلمنامه؟ کارگردانی؟ بازی؟ …؟
همه؟
واقعا به شکل معجزهآسایی احساسها رو بهم منتقل میکرد.
هیچوقت تجربهای در این حد نداشتم.
لذت بردم.
و احساسشون کردم. حتی اگه داستان جمع نمیشد، باز هم از تیکههای به ظاهر پراکندهش لذت میبردم؛ یه تجربهی جالب. همین که انقدر سریع و «عمیق»، احساس رو منتقل میکرد.
اوایل فیلم که شون پن تو بیمارستان بود (همین صحنهای که عکسشو گذاشتم)، میل داشتم بمیرم!
یه تمایل از سر لذت و آرامش خواهی!
شاید هم چون خوابم میاومد!
خب چیکار کنم؟ دوست نداشتم بخوابم.
وقتی شبها باید بخوابم و بیخیالش میشم، انگار برام یه نشئگی به ارمغان میاره. شاید ذهنم که خالی میشه و ساکت -و بهم لذت و تمرکز و بیفکری میده- به خاطر خستگیاییه که از این نخوابیدن ناشی میشه.
وقتی سکوت و لذت بردن شروع میشه، دیگه خوابآلودگی نیست؛ هوشیاریه؛ از یه نوع آشنا و مجهول.
ذهن، خالی و ساکت
شب هم ساکت
به علاوه، شب یه زمان Off Duty هم هست!
اگه کارهای عقب افتاده داشته باشم، تو روز اگه انجامشون ندم میتونم خودمو سرزنش کنم.
ولی شب، شبه دیگه! وقت خوابه! پس نمیتونم به این چیزها فکر کنم که!
پس راحت مخم از هفت دولت آزاده.
شبها انگار همه چی تعطیله.
نه صدا،
نه فکر،
نه احساس مسئولیت،
نه نیاز به چیزی…
مرتبط: آرامش شب
سویینی تاد

Never Forget Never Forgive
دیگه عادت کرده بودم به اینکه اکثر فیلمهایی که میبینم و در کل ازشون بدم نمیاد، وقتی به آخر میرسن، احساس خوبی ندارم.
انگار قانعم نکرده.
به این فکر کردم که شاید اسیر یه وسواس بیمارگونه شدم.
سویینی تاد بهم نشون داد که هنوز هم از قصهی جذاب و زیبا، لذت میبرم.
هم به خاطر لذتی که بردم خوشحالم، هم به خاطر اینکه فهمیدم زیادهخواه و بیمار نبودم.
داستان، شاهکار بود (احتمالا میدونید که ریشه در سالها قبل داره).
شکل بیان موضوع عالی بود. نه مثل داستانگوهایی که مثل یه نصیحتکنندهی پرکار و کسلکننده، از همون اول میخوان خوب و بدی تعریف کنن و فریادش بزنن.
روایت زیباش رو بیقضاوت پیش برد.
و حتی اونجا که در اوج، حقیقت رو نشون داد، بازم قضاوت نکرد.
بدون هیچ حرفی، با صدا و تصویر، کوبیدش تو مغز و روان بیننده.
خواستم، به خاطر هیجانی که آخرش «به من» داد، با Illusionist -که ازش واقعا هم لذت برده بودم- مقایسهش کنم؛ اما زیبایی و مفهوم این کجا و داستان اون فیلم کجا (گرچه هنوز هم اونو دوست دارم).
IMDB – WikiP.EN – ویکیپ.فا.
(قویا توصیه میکنم اگه ندیدینش، تو لینکهای بالا، داستانش رو نخونید. حیفه. صبر کنید تا تو اولین فرصت تماشاش کنید)
تردید – واروژ کریم مسیحی
«هملت» رو نخوندم.
دیروز «تردید» رو دیدم.
راستش ازش چندان خوشم نیومد.
از طرف دیگه ظاهرا «جامعه هنری» فیلم خیلی خوبی میدوننش.
لابد من درک هنری ندارم!
تا یه جاهایی داشتم از داستان شنیدن و دیدن لذت میبردم. اما از جایی که مهتاب (ترانه علیدوستی) هم هملتی بودن قضیه رو -که سیاوش (بهرام رادان) روش اصرار داشت- قبول کرد، بقیهی فیلم دیگه برام جذابیتی نداشت.
الکی سعی نمیکنم دنبال درک چیز خاصی باشم. خب نداشت دیگه! حداقل بره من.
دیگه حال نکردم.
اما صحنهای که قویا باهاش حال کردم، زمانی بود که مهتاب توی اتاق پدر سیاوش توی شرکت، به سیاوش ملحق میشد (صحبت و توپیدن و پاک کردن میز و …).
بازیش، جزئیات و دیالوگهای اون قسمت، معرکه بودن.
بعد از اون هم، شاید اونجا که مهتاب میرفت به اون سینما، دنبال سیاوشی که غیبش زده بود. اعتراض میکرد تا میافتاد زمین و گریه میکرد.
اینجاها خوب نوشته شده بود و حداقل من، واقعا از بازی علیدوستی توی این دو تا صحنه لذت بردم.
روابط انسانی حیوانی

سهشنبه ۱۴ مهر ۸۸
من که اصولا از بچگی با حیوانات میونهای نداشتم.
اولین بار که به جوجه دست زدم، «یه جوری» شدم!
نمیدونم، شاید انتظار داشتم نرمتر باشه!
آخه احساس کردم زیر اون پرها و کوچولویی، یه بدن -نسبتا- سفته!
و بدتر از اون، زندهست و تکون میخورده!!!!
شاید جز نوع بشر، بره جانور دیگهای حق حیات قائل نبودم!
اولین گوسفند لمس شده هم همچین حسی رو ایجاد کرد. البته سفتتر و محکمتر!
دیدید پسرهای کوچیکی رو که حیوونا رو با لگد میزنن؟!!
به احتمال زیاد، دلیلشون همون دلیل من بوده؛ وقتی نتونستم به لمس کردن گوسفند با دست ادامه بدم، بهش لگد میزدم (البته چند تا و به همین دلیلی که گفتم؛ لگدهای اون موقعم هم اونقدر مگسی بود که گوسفنده عین خیالش نبود! حیوانآزار نیستم؛ سعی میکنم انسانآزار هم نباشم؛ با گیاهان هم پدرکشتگی ندارم)!
شاید هم به خاطر اینکه دیگه نمیتونستم با «دست» لمسش کنم (از پام استفاده کردم!)، هم به خاطر اینکه کلا سفت بودنش و تکون خوردنش برام جالب بود (!)، و هم به خاطر اینکه احتمالا خواستم یه جوری «شجاعت» و «نترسی»م رو نسبت سوژهی زبونبسته نشون بدم!
این اعتمادبهنفس، درمورد گربهها پررنگتر بود.
اصولا گربهها -بسته به شهر یا محلهی سکونتشون- راحت میترسن. «پیششش» که دیگه قدیمی شده! الان یه جوری نگاهت میکنن انگار باید با فارسی یا انگلیسی ثلیث براشون توضیح بدی!
دربارهی شهر و محله میگفتم؛ مثلا یه جا هست که بچههاش دستشون به گربه برسه، سعی میکنن به طرق مختلف داغونش کنن! با سنگ، چوب، کشیدن دم (این مختص بعضی بچههای خیلی کوچیکیه که هنوز عقلشون نمیرسه و «پیشی» رو هم هنوز کامل یاد نگرفتن!) و … !!!!!
اینجور جاها، گربههه از ۱۰ متریش که رد بشی، داره استراتژی میچینه که چیکار کنه گیرت نیفته!
حالا شرایط همینجوری عوض میشه و میره و میره تا جاهایی که گربههاشون، حتی اگه به صورت تهاجمی بدوی طرفشون، منتظرن بغلشون کنی و نازشون کنی!
حالا مقدمهی گربهای بره چی بود؟
قبل از مدرسه رفتنم بود؛ دقیق یادم نیست کِی.
خونهی اون موقعمون: ساختمون با یه راهرو به حیاط کوچیکش باز میشد و اونور حیاط باز یه راهرو بود که به در اصلی خونه میرسید.
یه گربه اومده بود تو حیاط.
منم که عادت کرده بودم بدوم دنبالشون تا فرار کنن، بنا رو گذاشتم به جلو رفتن و مثلا ترسوندنش.
دوید و رفت سمت راهرویی که به در بیرونی ختم میشد؛ ولی خب اونجا که راهدررو نداشت (البته اون موقع من به اینش فکر نکردم)؛ وقتی دید اینجوریه، برگشت طرف حیاط (که همون طرف من هم میشد) که یه راه دررو پیدا کنه و بزنه به چاک؛ سریع هم اومد.
ما رو میگی؟!
تو خونه هم تنها بودم. گفتم تمومه! الان دخلمو میاره!
بلافاصله دویدم سمت در راهرو و تو چارچوب وایسادم و ملتمسانه داد زدم «ببخشیــــــد» !!!!!!!!!!
فکر کنم بعدا خودم تعریف کرده بودم و یه مدت حرفش تو خونه پیچیده بود و سوژه خندهای شده بود!
جدیدترین همزیستی چندثانیهایم هم نوازش گردن و یال یه اسب تو ساحل بود (شهریور که رفته بودم شمال؛ ولی باز پوستش خیلی زمخت بودااااا !!! اسبها کِرِم ندارن؟!).
آخه خیلی وقت پیشها شنیده بودم این کار خیلی بهشون میچسبه و حال میده.
اصولا انگار علاقهی شدیدی به «حال دادن تخصصی» دارم! شناسایی «مواضع و اعمال حساس»، و اعمالش روی طرف (اسبه دیگه!) خیلی برام لذت بخشه!
پ.ن. این عکس، بره من، شد بهونهی این چند خط.
بره اهلش میتونه یه سوژه فیلمنامهی توپ باشه.
به شخصه خیلی دوست دارم «تو یه فیلم»، ببینم از اینجا به بعد قصه چی میشه؛ اما تمایلی به دونستن ادامهی داستان «این» کودک و مرغ مینای واقعی ندارم.
شاید چون تو زندگی واقعیمون، خیلی چیزها رو «صرفا ناخوشایند» و غمانگیز میبینیم و برامون مفهوم خاصی نداره.
اما اگه یه فیلمنامهنویس بره سراغ این موضوع، باید داستانش پر از مفهوم باشه؛ زندگی، امید، عشق، علاقه و … . و به بحث بکشدشون.
زندگی خالی هم ممکنه. اصلا باید از خالی ترسید؟

شاید بتونم بگم مورد همه جانبهترین هجوم فکری عمرم قرار گرفتم.
مدتیه که کمکم یاد گرفتم که مسائلم رو مشخص کنم و دربارشون فکر و تحلیل کنم. اما الان تا میخوام یه دونهشو بچسبم و روش وقت بذارم، یاد بقیه میافتم!
نگو! خودمم میدونم وقتی حجم زیاده، باید قسمت قسمت کرد و نوبتی رفت سراغشون. اما فقط دونستن کافی نیست. توان میخواد. لامذهب یه رگبار تموم عیار فکریه.
البته چرا؛ یه روند هست که بیشتر از همه به ذهنم اومده:
انگار مدتهاست سعی میکنم ثابت [و امتحان] کنم که بدون «…» هم میشه زندگی کرد.
این «…» شاید یه جا مذهب بوده، یه جا توکل به خدا بوده، یه جا دوست بوده، یه جا تفریح بوده، یه جا ارتباط بوده، یه جا تحرک بدنی بوده و …
صرف اینکه یکی بخواد ثابت کنه که بدون اینا هم میشه زندگی کرد و تو حالت عادیش عذاب نکشید، و حتی رسیدن عملی به این نقطه، خب احمقانه به نظر مییاد. باید دید چرا میخواد ثابت کنه؟!
فکر میکنم شاید چون تو مقاطعی بعضیهاشو نداشتم -یا دسترسی بهشون سخت بوده، یا رسیدن بهشون رو در اولویت قرار ندادم-، بره اینکه عذابشو نکشم، تصمیم گرفتم یاد بگیرم بدون اونا هم زندگی کنم و سختی نکشم.
شاید ظاهرش درست به نظر برسه؛
پنجم ابتدایی که بودیم (اون موقع هنوز هم تک و توک تو مدرسهها میزدن؛ حداقل تو کلاس ما؛ معلممون تو موارد خیلی خاص از چوب استفاده میکرد؛ من که اون موقعها شدیدا بچه درسخون بودم و نخوردم) صحبت عصبها و احساس درد شد. یه سری گفتن خب آقا اگه نباشه خوبه دیگه؛ دیگه هر چقدر بزننت دردت نمییاد. معلمه گفت نه بابا. مثلا یکی بوده پاهاش فلج بوده و حس نداشته؛ شب پاش رفته بوده تو شومینه، صبح پا شده بوده دیده نصف پاش ذغال شده!
نمیدونم راست میگفت یا از خودش درآورده بود و صرفا میخواست مطلب رو برسونه؟ اما به هر حال اشارهی خوبی بود.
پوست کلفت شدن نه غیر ممکنه، نه خیلی سخت؛ فقط بدیش اینه که هر چند وقت یه بار چشمت -توسط خودت یا بقیه- باز میشه و میبینی وقتی درد رو حس نمیکردی، چه آسیبی بهت وارد شده.
بدون خیلی چیزها تونستم زندگی کنم، بدون اینکه تو حالت عادی خلأشون رو احساس کنم یا حتی نیازی بهشون احساس کنم. اما حذف دونه دونهی این علایق و انگیزهها از زندگیم، شاید خودکشی تدریجیم بود.
میدونید چرا اسم اینجا رو گذاشتم «خودکشی ممنوعه»؟
تو اون دوران واقعا بریده بودم. دوست داشتم خودکشی کنم؛ اما از عواقبی که -توی دینی که احساس میکنم ادعاهاش درسته- براش تعیین شده بود، میترسیدم.
حتی سعی کردم از جهات مختلف مسئله رو طرح کنم و یه جوری استدلال کنم که خودکشی همیشه هم ممنوع نیست. اما نهایتا به نتیجه نرسیدم و از ترس عذاب آخرتی که معتقدم هست، منصرف شدم. یه جملهی کوتاه بود که جلومو گرفت؛ مثل یه تابلوی ورود ممنوع:
خودکشی ممنوعه.
این اسم از اونجا اومده. چون تابلویی بود که بهم گفت باید بمونی و ادامه بدی. منم اسم تابلویی رو که محکم با صورت خوردم بهش و مجبورم کرد ادامه بدم و به عنوان یکی از اجزای ادامه دادن، بیام و بنویسم، گذاشتم روی همینجایی که توش مینویسم.
اما اینو بره چی گفتم؟
چند بار این فکر به سرم اومده که من اون موقع وقتی تصمیم گرفتم راهی برای توجیه خودکشی پیدا کنم، در حقیقت قبلش از همه چی بریده بودم و قطع علاقه کرده بودم. یعنی شاید قبل از خودکشی فیزیکی و آشکار و محسوس، خودکشی روحی رو انجام داده بودم.
پس شاید عملا بعد از اون، یه مردهی متحرک بودم که «ظاهرا» داره زندگی میکنه.
این نظریهای نیست که بشه خیلی ساده گفت از رو ناراحتیه و الان حالم خوب نیست یه چیزی میگم! نه.
من اصلا بعد از اون دوره، دیگه نتونستم ایدهآل و هدف درستی بره خودم تصویر کنم. اگه هدفی هم تعیین کردم، کوتاه مدت بود. اونایی هم که حدود ۴-۳ ساله بودن هم به مرور کمرنگ شدن. یعنی هر چقدر هم زور زدم، نتونستم حتی ۵ سال اونورتر رو هم بره خودم ببافم! چون انگار هیچ ایدهآل یا شوق خاصی نداشتم.
اگه شغل، درآمد، یا خونهای رو هم تصویر میکردم، خالی از تصمیم و میل حداقلی به انجام کاری بود (شاید یه علایقی قبلا داشتم؛ خورهی نت و کامپیوتر شدن، پیانو داشتن و زدنش، ویلن، گل و سبزی کاری و … . اما انگار دیگه رنگشون رفته!)
مورد دیگهای که خیلی غیر مرتبط نمیبینمش، کتاب «رهایی از دانستگی» کریشنا مورتی ه. در مورد این بیشتر میتونم گمانه زنی کنم؛ نمیتونم بگم الزاما به این مربوطه. چون اگه نقشی هم داشته، حداکثر از وقتی خوندمش (حدود ۱۱-۱۰ ماه پیش) بوده، از قبلش -که من با همچین مسائلی درگیر بودم- که نمیتونسته نقش داشته باشه!!
تو قفسهی کتابهای یکی از بستگان دیدمش. دربارهی «مراقبه» تعریفهای پراکندهای به گوشم خورده بود؛ به جمعبندیای نرسیده بودم. روی این کتاب ادعای این بود که نگاه کریشنا مورتی به مراقبه، با همهی نگاههای موجود متفاوته. جوری که مطمئن شدم اگر هم بخونمش، به اون معنای معمول و مصطلح مراقبه، اشراف و آشناییای پیدا نمیکنم. اما باز کنجکاو شدم ببینم چی میگه.
همونجا یکمشو خوندم؛ چندان جذبم نکرد. اما بعضی جملات و حرفاش یادم مونده بود و چند وقت بعد تو شرایط جدیدی احساس کردم الان دیگه میخوام اون حرفها رو بخونم. کتاب رو خواستم؛ گرفتم و خوندم.
تمام مدت احساس میکردم اونجوری که باید نمیفهممش. چون وقتی تموم شد با اینکه احساس میکردم یه چیزهایی برام داشته (انگار یه دید جدیدی رو هم شناخته بودم؛ ولی چون از خیلی جهات شبیه حرفهای کتابه نبود، مطمئن نبودم به منظور کریشنامورتی رسیده باشم؛ احساس میکردم خوندنش باعث شده اینجوری هم دنیا رو ببینم؛ ولی اینکه به منظور کریشنامورتی مربوطه یا نه رو نمیدونستم)، مدام میگفتم که یه بار دیگه هم باید بخونمش تا توی ذهنم جمعبندیش کنم؛ احساس میکردم حالا که یه دور خوندمش، اگه دوباره بخونمش، برام روونتره و بهتر از قبل متوجه منظورش میشم.
گذشت و گذشت و دوباره سراغش نرفتم.
اما الان به خاطر دو تا از حرفهاش احساس میکنم به مرور تأثیر خودشو گذاشته:
۱) تأکید داشت از پشت هیچ مذهبی به زندگی نگاه نکنی؛ مذهب رو بذاری کنار (فکر میکنم به مرور -و شاید حتی ناخواسته- تا حد زیادی این کار رو کرده باشم)
۲) توی تزی که میداد، «لذت» و «رنج» رو یه چیز واحد بیان میکرد. میگفت اگه رنج رو نمیخوای و اگه کنارش بزنی، دیگه لذتی هم وجود نداره. اگه تحریفش نکرده باشم شاید بشه گفت معتقده که این رنج و لذتها -مثل خیلی از مفاهیم دیگه که حلاجیشون میکنه- حجاب حقیقتن. (موقعی که همچین حرفهایی رو میخوندم، حقیقتش از دنیای بدون لذت [حتی اگه بدون رنج هم باشه] میترسیدم و برام قابل تصور نبود. اما الان میبینم انگار اونقدرها هم دور از ذهن نیست!)
به صورت رسمی نمیتونم اعلام کنم که واقعا مُردم! چون هنوز هم احساسات مثبت و منفی و تمایلات و اهداف گاه و بیگاه، توم وجود داره (کما اینکه شاید تو مطالب همین وبلاگ هم مشخص باشه)؛ اما انگار خیلی کمتر از حالت معموله. و البته شاید در خلأشون هم فشاری احساس نکنم.
شاید بد هم نباشه که ذهن و دل آدم از خیلی چیزها خالی بشه. اما فکر میکنم این حالت وقتی به درد میخوره که هدفی داشته باشی که این چیزا زوائدش باشن و دست و پا گیر؛ که با کنار زدنشون، راحتتر به هدفت برسی.
یا یه ایدئولوژی داشته باشی و بهش عمل کنی.
من انگار از بیخ همه چی رو خالی کردم! اصلا هیچی نذاشتم تهش بمونه! خالیِ خالی…
میدونید الان چی شد؟!
همین الان که این نوشته تموم شد انگار از اون هجوم فکری خالی شدم! انگار اون چیزهایی که یه جورایی ایراد و نقصم بود و تو زندگی معمولی باید سعی کرد اصلاحشون کرد، یا آدم به خاطرش ناراحت میشه، دیگه تأثیری روم نداره!!!
پ.ن. این همهی حرفها نبود. در مورد دین و …، یه حرفای دیگهای هم هست. مثلا زمانی فکر کردم از نظر مذهبی دارم یه فرایند reset شدن رو طی میکنم تا دوباره خودم -با نیازم- مذهب رو پیدا کنم. ولی شاید یکم فاصله زیاد شده؛ شاید هم باید بیشتر خالی بشم تا احساس نیاز پیدا شه.
پ.ن.۲: البته کاملا از مذهب جدا نشدمها. از خیلی از اذکار و دعاهای اسلامی استفاده میکنم. یه دفعهای مودش مییاد و رو به قبله سجده میکنم (خیلی هم حساسم که کمتر کسی ببینه!). اکثر شبها قبل از خواب هم این کارو میکنم. و …
پ.ن.۳ : این مورد پیش از خواب مدت زیادیه ترک شده! ورد و دعا هم ترک شده بود؛ چند وقته گاها استفاده میشه؛ البته بخش قابل توجهیش بره افراد غیر از خودم!
ولی بههرحال وقتی اوضاع حساسه، بعضیها میان تو کار. فکر میکنم اگه خیلی از شماها هم مثل من از بین دو تا کامیون لاییای میکشیدید که توی آینه بغل، سوخت شدن ۳۵۰تومنی رو که توی صندوق محک انداختید رو به اضافهی یه مبلغی رو که بدهکارش شدید(!)، میدیدید، یه ذره متمایل میشدید که یه چیزهایی بخونید و یه چیزهایی بدید!
پ.ن.۴ (۱۳ دی ۸۸) کتاب رو دوباره خوندم. برداشتم واقعا درست نبوده. جواب بعضی از چیزهایی هم که اینجا در مورد کتاب نوشتم، دارم. سعی میکنم با توجه به نوشتههاش، یه مدت خودم رو زیر نظر بگیرم.

1 comment