خودکشی ممنوعه

توصیفک ناقصی از یک حمله پنیک (با موزیک کامل) + بیانکی از تاثیر دارو

Posted in مرگ, خودم, روان, زندگی by پدرام on اوت 19, 2010

بدون دانلود این موزیک ادامه دادنتون مسخره‌ست.
(this will destroy you / there are some remedies worse than the disease)
گرچه اگه تجربه نکرده باشید، خوندنتون هم مسخره‌ست.
ولی می‌نویسم. چون واسه کسی که حسش کرده مهمه. چون شبی که داشتم علائمشو تو ویکیپدیا می‌خوندم،
احساس خوبی داشتم:
depersonalization
Blank mind
Weakness in the knees
Confusion
FEAR OF GOING INSANE
FEELING THE NEED TO ESCAPE

یه بخش عظیم از هراسش، واسه ناشناخته بودنش و هجوم بی‌رحمانه‌شه. حتی وقتی زیرش نیستی، وقتی می‌بینی
شناخته‌شده‌ست و بقیه می‌شناسنش، خوبه؛ خوبه.
پس خواستید بخونید، حتما اونو دانلود کنید.
اون اوایل که هنوز داروها نتونسته بود کار خاصی بکنه، بهتر حسش می‌کردم:
اوایلش، این دیلینگ و جیلینگ‌هاش، ظریف بود
دوستشون داشتم
انگار غدد اشکی رو تحریک می‌کرد
دوست داشتم گریه کنم
البته نمی‌تونستم

از 1:29 که ورق برمی‌گشت، وقتی تهوع داشتم، تهوع رو تشدید می‌کرد؛ به شددددددت
الان و تو این لحظه تهوع ندارم (تو این چند روزه خیلی داشتم)
ولی قشنگ یادمه
بعد حالا یه مدلش هم هست، یه چیزی دقیقا تا بیخ حلقومم میاد بالا
حتی انگار بالاتر
خمیازه کشیدن هم سخت می‌شه. باعث میشه یکم لب و لوچه‌تو کج کنی.

از 2:55 مادرج/ده شروع می‌کنه قدم‌های جدید برمی‌داره
انقباض‌ها شروع می‌شه
فشار دست روی سر
لای موها
کشیدن موها
مشت کردن و فشار دادن دست‌ها
فشار دادن چشم‌ها
یا دندون‌ها
در یک کلام: «انقباض»
و این التماس که دیگه بسه

از 3:55 یه فرصتی پیش میاد بری یه جایی دراز بکشی، یا لااقل ولو شی
جاش مهم نیست
آسفالت هم جواب میده اگه لازم باشه

از 4:22 سنگ تموم می‌ذاره
می‌خوام فحشش بدم
مادرج/ده، عمه‌تو //ییدم؛ چرا ولم نمی‌کنی؟
می‌کوبه
می‌گاد
می‌گاد
می‌گاد
می‌…

5:10 فحش‌هامو شنیده
تندتر می‌کنه
دیدی این سادیست‌ها که تجاوز می‌کنن، دوست دارن ناله طرفو بشنون؟
اون بوم بوم هاشو می‌شنوی؟ تلنبه می‌زنه ته قضیه؛ وسط مخ

از 5:35 جیغ قضیه بیشتر میشه
یه فشار نازکه
جیـــــــــــغه
صدای من بدبختم اون وسطش می‌شنوی؟

گوش کن
به همه‌ش

6:02 مختص نگاهم از لای چمن‌های کچل باغچه‌ی جلوی دانشگاهه
صدای جونورهاییه که روشون بالا و پایین می‌رن
از رو منم رد می‌شن
تو تنم هم می‌رن
تو دهنم هم یکی بود
مادرج//ه‌ها «روی» خاک هم می‌خواستن بخورنم
می‌گفتن همینه؛ بمیری و بیای زیر خاک هم دهنتو می‌/اییم؛ با همین جثه ریزمون
راست می‌گفتن. اونا همه‌شون داشتن ادامه می‌دادن. به زندگی جبری‌شون. مثل ساعت، دقیق کارشونو می‌کردن؛ مثل
اکثر آدما. اونا برنده‌ن. ماها که فکر می‌کنیم یه جای کار غلطه و وایمیسیم، بگا می‌ریم. قطار واینمیسه. ما زیر چرخاش
متلاشی می‌شیم و اون میره. ما هم فراموش می‌شیم. ولی یه مورچه کارگر، کار خودشو می‌کنه. یه موریانه کار خودشو
می‌کنه.

اون چند ثانیه سکوت آخرش خیلی مهمه
خیلی
نشون می‌ده مبنای واقعی داره
مستنده

بعدشم یه تن خیس و بدن داغون داری
کفش و جورابت بهتره در بیاد
باید بهت هوا برسه
خنک شی
نشد پابرهنه رانندگی کنم
با کلاچ مشکل داشتم
پاشنه‌م به کف گیر می‌کرد.

ولی کلا داروها دیگه نذاشته اونجوری اذیتم کنه.
یه ظرف شکستنی رو تصور کن. مثلا یه بشقاب چینی. فکر کن این حمله‌ی پنیک؛ یه کاملش. بعد بکوبش زمین که
بشکنه. اول تیکه‌های خیلی درشتشو با دست جمع می‌کنی؛ مگه نه؟ برشون می‌داری می‌بری. یه سری تیکه‌های ریز و
درشت دیگه می‌مونه. اونا کار جارو و خاک اندازه. اونا هنوز هست. تک و توک. هر دفعه نشونه‌های یکیش میاد.
اما در مجموع خوبم. یعنی بهترم. خیلی.

می‌دونی؟ با مامانم عید به عید روبوسی می‌کنم. بغل مغل که اصلا.
ولی اون روزها آغوش می‌خواستم. یه دست می‌خواستم که بگیرمش. وقتی هنوز بهش نگفته بودم. برام سخت بود.
دوست داشتم برم برسم خونه، بغلش کنم و زار زار گریه کنم. سخت بود که به مامانت نگفته باشی و بخوای خانوم
دکتری که نوار مغزی می‌گیره رو بغل کنی! یه ساعت تو دستشویی و تو خیابون وقت بذاری که اون ژل گه لعنتی رو از لای
موهات بشوری که وقتی می‌ری خونه، تا قبل از اینکه بچپی توی حموم، کسی متوجه نشه. کیف دانشگاهتو همراهت
ببری و بیاری؛ توش داروهاتو بذاری و نسخه‌ت و نوار مغزیت رو. قرص خردکن رو هم از تو کابینت یواشکی کش بری بذاری
تو کیفت.
اما دیگه نمی‌شد نگم. هم خواه ناخواه قضیه داشت به جای تابلوش می‌رسید. هم «نیاز» داشتم.
اون شب دستشو گرفتم یکم.
بین 4 و 5 صبحش که بیدار شدم، دوباره اومده بود اذیتم کنه؛ اذیتم می‌کرد. از مامانم خواستم کنارم بخوابه. «نزدیک‌تر».
یکم دستشو گرفتم. یکم بعد بهش پشت کرده و رفتم عقب و چسبیدم بهش (دیگه نمی‌گم این وسط‌ها توم داشت چی
می‌شد). اونم دستاشو دورم گرفت. یکم که می‌گذشت، درمی‌اومدم، یکم نفس می‌کشیدم؛ باز برمی‌گشتم. نمی‌ذاره
یه جا آروم بگیری خب. باید نفس بکشی که خفه نشی. من یادم نمیاد قبل از اون روزها همچین نیازی رو به این شدت
حس کرده باشم.

این انگار می‌فهمه. منم اونو می‌فهمم. کلا با عکس پانداها هم -که خیلی‌ها دوست داشتن- ارتباط برقرار نمی‌کردم. ولی
اینو می‌فهمم. چشم‌هاشم بسته آورده پایین که نور بهش نرسه. نگاهش کن.

Panic attack
Panic disorder

راستی؛
ازت ممنونم
می‌دونی که
می‌فهمی که

تقلا، رنج، سکون

Posted in مرگ, کودکی, پیری, خودم, زندگی by پدرام on ژوئیه 13, 2010

نزدیک ظهر بود که خبر مرگش رسید. یکم بعد رفتیم مامان‌بزرگمم برداشتیم رفتیم خونه‌شون. سنش زیاد بود. یکی دو باری هم که به خاطر اینکه مامان‌بزرگم‌و برده بودم عیادتش، دیده بودمش، وضع خوبی نداشت. به شدت لاغر؛ بهش سوند وصل بود؛ حافظه داغون؛ دست‌ها به شدت لرزون. می‌نشوندنش لب تخت. یه دستمال کاغذی می‌ذاشتن توی دستش که روی پاش هم که بود کماکان به شدت می‌لرزید و هر از چند گاهی همون جور لرزون‌لرزون می‌آوردش بالا و آب دهنشو که آویزون می‌شد پاک می‌کرد. مامان‌بزرگم کسی بود که باهاش از قدیم‌ها بگه؛ اما اون عملا حافظه‌ی درستی نداشت، شنوایی (یا شایدم درکش!) خیلی پایین اومده بود، حرف زدنش هم، نمی‌زد بهتر بود! اسمش عیادت از اون بود؛ ولی بیشتر حضور صرفا فیزیکی توی جمع داشت. این لاغریش که گفتم خیلی حاد بود؛ تا جایی که گاهی زل می‌زدم به پاهای نازکش توی پیژامه.

رسیدیم، گریه‌کنشون همون پسرش بود (که خودش فکر کنم دیگه ۵۰و رد کرده باشه و این اواخر میزبانی رو عهده‌دار بود و ما در حقیقت رفتیم خونه‌ی اون). خب سن تازه‌گذشته بالا بود؛ با اون وضعی هم که اون داشت، شاید اکثرشون به عنوان یه آدم زنده بهش نگاه نمی‌کردن! خلاصه جو خفقان‌آوری نبود. تو همون اتاق پشتی روی تخت بود و ملافه روش. تو اون حالت هم لاغریش تو چشمم می‌زد. احساس می‌کردم با تخت یکیه! اتاقه خوب بود به نظر من. در تراسش باز بود و باد پرده‌ش‌و تکون می‌داد. دفعه قبلی هم که اومده بودیم و پرده کنار بود و بارون زده بود روی درخت‌هایی که از اونجا دیده می‌شد، خیلی قشنگ بود.

دردسرهاش تموم شده بود و آروم و ساکت چسبیده بود روی تخت. همه چی تموم شده بود. ولی اون اطراف انگار همه چی مثل سابق و همیشه‌ش در جریان بود. صداهای یکنواخت محیط؛ صدای باد؛ بعضا صدای ماشین؛ … . خلاصه اتاقه به شکل دوست‌داشتنی‌ای آروم بود. قبلا هم دوستش داشتم. جز اون وضع اسفناک پیرمرد، واسه هر کاری ایده‌آل بود: درس خوندن، بازی کردن، فیلم دیدن، کتاب خوندن، عشقبازی، سکس، بازی کردن،… هر چیزی؛ حتی خود مرگ؛ واسه مرگ هم خیلی مناسب بود.

اون راحت شده بود و باقیماندش چسبیده بود به تخت؛ و بقیه داشتن درباره اینکه کجا دفنش کنن صحبت می‌کردن. کی می‌دونه تو اون همه سال زندگی چیا سرش اومده بود؟ قبلا می‌گفتن جوونیاش واسه خودش کت و کلفت و ورزشکار و … بوده. هر چی سرش اومده بود تموم شده بود. از مدت‌ها قبل تا یکی دو ساعت قبل، هر چی که توی تمام عمرش بود، انگار پشم هم نبود و حقیقت، وضعیت تحقیر کننده‌ش بود؛ یه بدن محتاج و ناتوان، با یه ذهن از هم پاشیده؛ و نمی‌دونم احساساتش چه شکلی داشت؛ اصلا چیزی مونده بود؟ البته چرا؛ لبخندش و پر شدن چشم‌هاش‌و دیده بودم. آره؛ تا چند ساعت پیش، بعد از اون همه سال، همین وضع تحقیرآمیز مونده بود. و الان، اونم دیگه تموم شده بود. ساکت. تموم. راحت.

نتیجه‌ش -که شاید حدودا ۴ سالش بود- بدون هیچ کنجکاوی یا توجهی اومده بود توی اتاق حضور جسد و جلوی بابابزرگش که داشت گریه می‌کرد، می‌پرید بالا و با پاهای باز فرود می‌اومد و خودشو -بی‌هیچ سوالی از طرف ما- معرفی می‌کرد: «من مرد عنکبوتیم»!
کوتاه هم نمی‌اومد. صداش کردم و در گوشش شروع کردم که بابابزرگ ناراحته و سروصدا نکن و برو اون اتاق و … . باز یه متر رفت عقب، پرید بالا، اومد پایین که «من مرد عنکبوتی‌ام»! (نمی‌دونم من باید می‌گفتم «به تخمم» یا اون داشت با این حرکتش اینو می‌گفت؟!)

خلاصه بلند شدم و دستم‌و به طرف مرد عنکبوتی دراز کردم و ازش خواستم بریم تو هال. اونجا مثلا داشتم به زبون می‌گرفتمش که گفت «چرا اینجوری حرف می‌زنی؟ مگه کسی خوابه؟». می‌بینید که؛ به گواهی حرف همین پسر -که تو جاهای دیگه نشون داد حواس جمع و هوش خوبی داره- اون پیرمرد واسه اکثر اهل خونه تقریبا وجود خارجی نداشت! یه زمانی جوون بود و گردن‌کلفت؛ یه زمانی لابد دم ازدواج عاشق بود؛ یه زمانی با چه حرارتی می‌رفت تو کار زنش! یه زمانی بابا شده بود؛ یه زمانی خرج بچه می‌داد و بچه بزرگ می‌کرد؛ یه زمانی بچه‌هاش ازدواج می‌کردن؛ یه زمانی با تولد اولین نوه‌ش خرکیف شده بود! … اما زندگی چرخونده بودش و چرخونده بودش و تا جایی که می‌شد خوارش کرده بود. تازه پسرِ پسرِ اون پیرمرد هم -که فکر کنم ۲۵و داشته باشه- واسه مامانش گوز گوز می‌کرد که «جوگیر نشوها»! بعدم یه ذره غرغر کرد و رفت؛ فکر کنم با دوستش قرار داشت.

پسرش می‌گفت شهرستان دفنش کنم؛ می‌گفت خودشم اینجوری می‌خواسته. اینا می‌گفتن آخه مگه فلان و بهمان کست اونجا دفن شدن، اصلا می‌رسی سالی یه بار بری سر خاکشون؟ می‌گفت نه. بعد گریه می‌کرد. با اینکه سنش زیاد بود، گریه‌ی دوست‌داشتنی‌ای داشت! نه زار زار می‌کرد، نه سرشو پایین می‌گرفت، نه دستشو می‌گرفت جلوی صورتش. به جلوش خیره می‌شد، صورتش قرمز می‌شدو از تو می‌لرزید و چشماش جمع می‌شد (بسته نمی‌شد؛ غم دوست‌داشتنی و بچه‌گونه‌ی چشم‌های خیسش‌و می‌دیدی) و ازش اشک می‌اومد. یه مرد -تقریبا- مسن که کچل هم هست؛ ولی گریه‌ش خیلی بچه‌گونه‌ست.
به‌هرحال باید تصمیم می‌گرفت که چیزی که از باباش مونده (که البته چند ساعت پیش بابای کامل حساب می‌شد!) کجا بکنه زیر خاک. شاید بدترین ضرب‌العجل تصمیم‌گیری باشه. با هر کش و قوسی بود، آخرش قرار شد ببردش شهرستان.
من وسط بحث‌هاشون درباره محل دفن، با خودم می‌گفتم دیگه چه فرقی داره آخه؟ اما بعد که این تصمیمش‌و گرفت و دوباره فکر کردم و یاد ذوق وشوقی که این و اون باباش نسبت به زادگاهشون داشتن (البته تشخیص ذوق و شوق اون خدابیامرز یکم دقت می‌خواست!) افتادم، احساس کردم اونجا بهتره؛ اگه قراره تن آدم زیر خاک بپوسه و جک و جونوور بخوردش، لااقل یه جای خوش آب و هوا باشه و با خاک مرطوب و پر از گیاه، نه جایی که مورچه هم رو زمینش آتیش می‌گیره!!! اتاق مردنش که خوب و آروم بود؛ خب جای زیر گل رفتنش هم خوب باشه! خاک اونجا رو که تصور می‌کردم، یاد لبخندهای محوش می‌افتادم.

من کار داشتم. بعد از ۳هفته فاصله به خاطر امتحان‌ها، قرار بود دوباره برم کلاس طراحی. این بنده خدا هم چند ساعت قبل از کلاسم مرده بود، بعید بود بتونم زنگ بزنم کنسلش کنم! البته دلیل اصلی این بود که باید می‌رفتم و روز کلاسم‌و (به خاطر کلاس تابستون دانشگاه) عوض می‌کردم. خلاصه از اونجا زدم بیرون.
چند ساعت بعد، چند دقیقه بعد از اینکه کلاس شروع شده بود رفتم توش و شروع کردم به کشیدن. تو اون ۴ هفته می‌شه گفت تقریبا کار نکرده بودم. ذهنم هم انگار خاموش بود. تمرکز نداشتم. یا بهتر بگم؛ انگار ذهنم بی‌حاله این روزها. خب اصولا شروع می‌کنی یه سری خط کلی می‌کشی، بعد جاهای مختلف رو دقیق‌تر می‌کشی و همین‌طور پیش می‌ری. خیلی احساس بدی بهت دست می‌ده وقتی که میای پایین کاغذ و یکم کار می‌کنی و بعد که برمی‌گردی بالا، به نیمه بالایی بدنی که کشیدی جوری نگاه می‌کنی که انگار اولین باره می‌بینیش و انگار نه انگار که کار چند ثانیه پیشته و الان تویی که باید تکمیلش کن!و بدتر اینه که واقعا ذهنت لمس‌تر و بی‌حال‌تر از اون باشه که بتونه -یا اصلا بخواد- تمرکز کنه.

اکثریت کلاس‌ها رو کسایی تشکیل می‌دن که رشته‌شون هنره (یا دم کنکوری، یا اوایل دانشگاه)؛ یه عده هم هستن که سنشون پایینه و به شدت علاقه -و شاید «استعداد»- داشتن و اومدن (کسایی که مثل ما به دلایلی روحی روانی اومدن رو از سکوت خاصشون می‌شه تشخیص داد). اینکه مخت لمس باشه، دستت حال خط پررنگ کشیدن نداشته باشه، اساسا به همه چی بی‌میل باشی، منگ باشی، یه دفعه وسط کار، خیره بشی به یه نقطه و دستت که توش مداده، ول بشه روی کاغذ، به سرنوشت با تخت یکی شده‌ی پیرمرده فکر کنی و …، شاید به خودی خود چندان بد نباشه. اما وقتی همه‌ی این حالت‌ها رو وقتی داری که بین آدم‌هایی هستی که انگار امید و درگیری با زندگی توشون موج می‌زنه، احساس خفگی بهت دست می‌ده. اینکه استاده حرف فوتبال و جام جهانی بزنه و بچه‌ها رو به حرف بکشه، بعضی دخترهایی که شاید تا یه ماه قبل دو تا بازیکن رو هم نمی‌شناختن بگن طرفدار چه تیمی هستن و با اون اوصافی که تو داری، استاده از تو هم همون سوال‌ها رو بپرسه، به تضاد دامن می‌زنه. اینکه مدلی که وسط نشسته بپرسه «انگلیس‌و کی حذف کرد؟»، اظهارنظر کنندگان مِن‌مِن کنند و من یادم بیاد که آلمان بود، چندان جای امیدواری نداره؛ چون از صبح که بیدار شدم هر چقدر زور زدم نتونستم به خاطر بیارم که دقیقا شب قبلش بازی کجا و کجا بود که داشتم نگاه می‌کردم! اینجوری به شدت احساس می‌کنی جای نامربوطی هستی. و بعدش زمان سلطه‌ی این احساسه که نه تنها جایی که هستی اشتباهه، بلکه حتی بودنت هم بی‌دلیله.

اینکه یکی از همون دم کنکوری‌ها از اعتصاب بازار حرف بزنه و تعطیلی‌ها رو تحلیل کنه، باعث می‌شه یادم بیاد که تو چند هفته اخیر، یه پله دیگه به سمت فردیت افتادم پایین: ۳روز رفتم خونه دوستم واسه امتحان آخر درس بخونیم؛ کلا ارتباطم با دنیای خبر قطع بود. وقتی برگشتم خونه، می‌خواستم طبق عادتم بزنم بی‌بی‌سی ببینم، انگار می‌ترسیدم! دیگه تو اینترنت خبری نخوندم. عبارت «اخبار رادیو فردا» از تو می‌لرزوندم(!)‌ و می‌خوام هرجوری شده سریع کانال عوض بشه. اصلا دیگه اخبار مختلف چندان برام مهم نیستن که تحلیلشون بخواد باشه. بعد از امتحان‌های دو ترم اخیر، به شدت احساس کردم به شکل ناگهانی‌ای به میزان زیادی بیشتر و بیشتر به سمت فردیت و بی‌تفاوتی و زندگی نباتی حرکت کردم.

شبش خیلی گند می‌شه. دوست دارم اگه بلافاصله هم قرار نیست بمیرم، از تقلاهای بی‌موردم استعفا بدم. عمیقا و عملا مرگ ناخالص و توأم با عذاب رو قبول کنم.

باز صبح که می‌شه، انگار یه ته انرژی و غریزه‌ای هست که بدون میل و هدف خاصی، با علم به هیچ بودن حرکات، خودمو سر بدم به یه طرفی؛ که اینجوری ادامه داده باشم و بگذرونم.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.