خیلی دور، خیلی نزدیک
یه قرآن خوشدست (!) خریدم. یه کتاب مخابراتی متلبی. دنبال یه کتاب راهنمای آیسی دیگه هم بودم که انقدر گفتن نداریم، دیگه عقم میگرفت از مغازه بعدی بپرسم. همینجوری در روند درو کردن انقلاب و حومه، یه پاساژ نیمه تاریک نیمه متروک هم دیدم و چند قدمی رفتم توش و با آهسته کردن قدمهام دیدم اثری از «دانشگاهی» و «فنی مهندسی» و «الکترونیک» نیست و برگشتم بیرون.
کتابه که پیدا نشد، رفتم جایی که قرار بود برم؛ یه آموزشگاه طراحی. زنگ زدم و در باز شد و رفتم و سراغ طرفی که بهم گفته بودن رو گرفتم؛ از لای هنرآموزان رد شدم و رفتم تو دفتر. مدیر خانوم داخلی چند ثانیهی کوتاهی زل زد بهم و بعد طبیعی ادامه داد. احتمالا چون معرفم من رو اینجوری توصیف کرده بود: «شبیه خودمه؛ ولی مقنعه نداره»! ولی فکر میکنم سه سال پیش هم سر پایاننامهی این آشنامون دیده بودیم همدیگه رو. توی عکسهایی که قرار بود از جلسه و داوران و حضار بگیرم -اگه این همون بوده باشه- به صورت و نیمرخ ایشون، ارادت خاصی به خرج دادم. گرچه قرار نبود عکسها دست من باشه یا به دستم برسه؛ ولی عکاس باید زیبایی کادرو تشخیص بده خب!
تو مبتدی بودنم شکی نبود؛ ولی باید تست میدادم تا معلوم شه تو «خطها و اینا…»چهجوریَم. استاد محترم برای پی بردن به عمق فاجعه گفت خیلی راحت سعی کن این مدلو بکشی. منم اولش چشمامو تار کردم که خطهای دور دخترک نوجوون به چشمم بیاد و بتونم اول یه طرح ساده و کلی ازش بکشم. ریز ریز داشتم ادامه میدادم. وسط پاهاش بودم که گفت کافیه. گفت دستم میترسه و … . قرار شد یه روزنامه اطلاعات بگیرم و با ذغال توش دایره بکشم.
از اونجا که زدم بیرون، زنگ زدم به کسی که آمار اینجا رو بهم داده بود که: وسایلو از کجا بخرم؟ آدرس داد. برگشتم طرف انقلاب. آدرسو پیدا کردم. همون پاساژ کوچولو تاریکه بود که چند ساعت قبلش احساس میکردم هیچ ربطی به من نداره.
دوستم پرسید؛ ولی اونجا ازم نپرسیدن که واسه چی میخوام طراحی یاد بگیرم. بهشون هم ربطی نداشت خب. اینجا مینویسم:
- دوست دارم بتونم چهره و بدن آدم بکشم
- پیشگیری از افزایش فشار و جنون
- یه عرصه جدید مشغول شدن؛ که به درون و دل مربوطه
و . . .

بیان دیدگاه