خودکشی ممنوعه

عقاید یک دلقک – هاینریش بُل

Posted in کتاب by پدرام on مارس 28, 2010

شاید محسنات مختلفی داشته باشه. بیشتر، مثل خیلی از کوفت و زهرمارهاییه که خیلی‌هامون می‌خونیم و می‌بینیم به این خاطر که یه چیز مشترکی با ما و مشکلات و احساسات و بحران‌هامون داره. یا می‌شه از تأثیر احساسیش گفت که شــــــــــــایــــــــــــد باعث بشه افرادی که طرف رابطه رمانتیکشون رو می‌پیچونن، تصوری از عمق تلخی تعلیق پیدا کنن (حالا فرقش با مثلا فیلم کازابلانکا اینه که اینجا نویسنده، آخر قصه خودمون رو هم می‌ذاره تو تعلیق تا درکمون عمیق‌تر باشه!). یا می‌شه با اصرار مزایایی هم تراشید: نقد فرهنگ متعصب و ریاکار جامعه، آشنا کردن عده‌ای با افکار افرادی مانند هانس -که کم نیستند-، نقل بخشی از تاریخ آلمان و … .
اساسا نشخوار ذهنی گذشته و خزعبلاتی که به اسم آرزو می‌شناسیمشون، هستن که ما رو می‌gان. حالا اگه می‌خواید تندتر تو سوراخ خودتون تلنبه بزنید، کتاب خوبیه!
خالی از لذت نبود؛ ولی خب… .

پ.ن. آنچه گذشت، آغازگر مطلبی طولانی‌تر درباب کتاب‌خوانی و پیشنهاد کتاب بود، نه صرفا تمرکز روی خود کتاب. چون اصولا بعد از نوشتن، اصلاحیه‌ها میاد توی ذهنم، گاهی می‌نویسم و پست نمی‌کنم تا اشکالات احتمالیش رو قبل از انتشار بگیرم، یا اصلا ببینم بعد از گذشت اندک زمانی، باز هم تمایلی به انتشارش دارم یا خیر. در مورد این مطلب، به شب که رسیدم و با یکی که یکم حرف زدم، منصرف شدم. گرچه قبلش هم به نظرم می‌رسید خیلی کلی و با احساس عقل کل بودن نوشتمش. از اونجایی هم که اخیرا فقط از طریق m.wordpress.com روی وبلاگم کنترل دارم و امکان ویرایش و پاک کردن مطلب ندارم، باید بیشتر حواسمو جمع کنم.

پائولو کوئیلو یا کوئلیو؟!

Posted in کتاب by پدرام on فوریه 8, 2010

یکی دو هفته پیش بود که روی جلد زهیر دقیق شدم و دیدم نوشته «کوئلیو». درست هم به نظر می‌اومد؛ با Coelho می‌خوند.

باید بعد از این همه سال تازه بهش دقت می‌کردم؟!
آدم وقتی به همچین چیزهایی پی می‌بره، اولین چیزی که سراغش میاد یه جور احساس حماقته؛ درست مثل حسی که بعد از فهمیدن تلفظ درست کلمه‌ای که همیشه اشتباه تلفظ می‌کردیم سراغمون میاد. ولی توی این مورد خاص، مسئله اینجاست که هیچ جا نشنیده بودم بگن «کوئلیو»؛ همیشه «کوئیلو» بود که می‌شنیدم (از افراد و مختلف و خبرنگار بی‌بی‌سی فارسی بگیـــر تا آخوندهایی که می‌خوان بکوبنش)؛ و توی همین اینترنت هم بیشتر «کوئیلو» نوشتن تا «کوئلیو».

معمولا واکنش فرد بعد از پی بردن به همچین اشتباهاتی، اصلاح سریعش توی مکتوباتشه. اما من این کارو کامل انجام ندادم. چون برام مهمه که مطلبم رو کسی که جستجو می‌کنه ببینه؛ و می‌دونم که بیشتر برای «کوئیلو» سرچ می‌کنن تا «کوئلیو».

حالا فعلا هم رو زبونم نچرخیده بگم «کوئلیو»؛ می‌خوام اسمشو بگم، مکثی می‌کنم و همون «کوئیلو» رو به زبون میارم!

به اون سادگی، به این مزخرفی

Posted in فیلم, کتاب, آرامش, برق, خودم, زندگی, طبیعت by پدرام on دسامبر 25, 2009

خودتحقیقی‌ای که قرار بود انجام بدم تا میزان احتمال دوقطبی داشتنم رو مشخص کنم، کماکان در جریانه. دو هفته از اون تصمیم گذشته.
نتیجه‌گیری فعلی‌م اینه که:
شرایط پایه‌ای زندگی فعلیم (از نظر شخصی و روحی) مزخرفه. یعنی من دو حالت متضاد ندارم. بلکه عملا یک حالت بَده که غالبه. اون زمان‌هایی که احساس می‌کنم خیلی خوبم، در حقیقت تونستم مزخرفی جاری رو تحت کنترل بگیرم. «بیشتر» هم با «بی‌خیالی»(مقاومت و تحمل و کنار اومدن)+«اعتمادبه‌نفس» که تو چند سال اخیر تقویتشون کردم.

ستون‌های اساسی این شرایط نامساعد هم فکر می‌کنم «نارضایتی از عملکرد شخصی» (که شاید فقط هم در حوزه‌ی درسی صادقه) + «تنهایی»ه. تنهایی‌ای که چندین ساله یاد گرفتم باهاش زندگی کنم. حتی احساس خلأ و نیاز بقیه رو وقتی تنها می‌شن نداشتم. حالا طبیعت خودم بوده یا با سرکوب درونی خودم رو عادت داده بودم، الان دقیقا نمی‌دونم. ولی طی چند ماه اخیر دیگه از تنهایی بدم میاد. قبلا اصولا به چیزی تحت عنوان «پایه» یا «همراه» نیازی نمی‌دیدم. ولی الان تو بعضی موارد خلأش رو احساس می‌کنم. وقتی کسی تماس می‌گرفت و تمایل به ارتباط داشت، نیازش برام عجیب -وحتی شاید نشانه‌ی ضعفش- بود. اما الان خودم هم کمی تا قسمتی نیازمند شدم.

اون نارضایتی درسی، تو یه جور برزخ قرارم می‌ده. از یه طرف رشته‌م رو واقعا تنها رشته‌ی مورد علاقه‌م یا ارضاکننده‌م می‌بینم. از طرف دیگه وقتی تلاشی که می‌طلبه رو نمی‌کنم، احساس بدی بهم دست می‌ده و حتی گاهی از فکر کردن به ارشد (چه خوندن برای کنکورش، و چه ادامه دادنش) می‌ترسم!
البته اهمیت یه رشته‌ی مهندسی درست و حسابی هم هست. شاید اگه هیچ دغدغه‌ی مالی‌ای نداشتم، می‌رفتم طرف سینما و نوشتن. شاید.

برای تنهاییه هم فعلا هیچ راه حلی نمی‌بینم. اشخاصی که می‌تونم باهاشون ارتباط گرمی داشته باشم، چندان دردسترس نیستن.

نکته‌ی غیرخطی این دوره اینه که برای بار دوم شروع کردم به خوندن «رهایی از دانستگی» کریشنامورتی. دفعه‌ی اول که درست نفهمیدم چیه و کمی تا قسمتی منگم کرد (و حتی شاید باعث شد خیلی از مذهب فاصله بگیرم). این دفعه -با توجه به اینکه یک سالی هم از دفعه‌ی اول گذشته- بهتر می‌فهممش. ولی چون حرف‌هاش با حرف‌ها و نظریات معمول و شنیده شده، تفاوت‌های اساسی داره، یه جورایی -حداقل تا وقتی درگیرشم و درست نتونستم جمع‌بندیش کنم- شرایطم رو پیچیده‌تر می‌کنه و جمع‌بندی از شخصیت و نیازهام رو سخت‌تر.
ولی نمی‌تونم هم ولش کنم. شاید یه نظریه‌ی جدید برای درگیرشدن می‌خوام. شاید واقعا اگه بتونم چیزی رو که بیان می‌کنه درک کنم، به یه آرامش درست و حسابی برسم. چیزی که نوید می‌ده -اگه آدم ازش نترسه!- وسوسه‌کننده‌ست.

«به همین سادگی» میرکریمی رو دوباره دیدم. خیلی برام لذت‌بخشه. سکوت فیلم که برجسته‌ترین نواش، زمزمه‌ی طاهره‌ست (که وااااقعا دیوونه‌م می‌کنه). و برجسته‌ترین دیالوگش برای من، اونجا که با نگاه به وسعت کودکیش می‌گه:

اون موقع بابا کجا بود؟!

خونه «گرگ و میش» رو هم دوست داشتم (با اون دیش روش و کامپیوتر توش!)؛ سریال «مروارید سرخ» رو هم دوست داشتم. وقتی «پروانه معصومی» توی «مردم ایران سلام» از زندگی نیمه‌روستایی‌شون می‌گفت، با هیجان گوش می‌دادم.

مرتبط:
زندگی خالی هم ممکنه. اصلا باید از خالی ترسید؟
غول شب

مدیریت شلم شوربا

Posted in فیلم, قرآن, کتاب, آرامش, اسلام, تجربیات, خودم, خدا, زندگی, عکس by پدرام on اکتبر 22, 2009
pileOfBooks

یکی دو هفته قبل از شروع ترم

اکثرشون مشخصه چیَن دیگه. فقط اون دو تا کوچیکه که سمت چپ هستن: دیوان حافظه که روی دفتر اول مثنوی (انتشارات کاروان) گذاشته شده.
خیلی دیگه از نصفه‌مونده‌ها هم از اون موقع، توی قفسه، جلوی بقیه‌ی کتاب‌ها، روی هم چیده شدن و الان جلوی چشمم هستن.
با شروع ترم، «ظاهرا» اینا رو کنار گذاشتم و کتاب‌های درسیم رو گذاشتم اینجا. اما زمینه‌هاییه که فکرم توشون وول می‌خوره.

حالا به همه‌ی این تنوع، اضافه کنید:
کلی فیلم که می‌خوام ببینم و روی میز و توی کشو و جاهای مختلف رو هم چیده شده
کلنجار رفتن با کامپیوتر از نوع لینوکسی
رشته‌ی تحصیلی از نوع مخابرات
(و البته خدا کنه جلوی تلویزیون -ماهواره- ولو نشم! چون توی ماهواره هم به همه‌ی زمینه‌ها علاقه نشون می‌دم!)

دلیلش هم این نیست که بره خودم چیزی مثلا تحت عنوان «تئوری کمال» تعریف کرده باشم!
فقط ناخودآگاه همه‌ی این زمینه‌ها قلقلکم می‌ده و آدم هم قاعدتا نمی‌تونه جلوی قلقلک از این نوع مقاومت کنه.

می‌خوام بدونم اصولا چند درصد آدما، سراغ این همه زمینه با هم و یکجا می‌رن. می‌دونم کم نیستن. شاید خود شما هم اینجوری باشید.
اما فکر کنم حداقل یه قاعده‌ی کلی رو بشه دربارش حدس زد:
[فکر می‌کنم] کسایی که رشته‌شون علوم انسانی یا هنر باشه، نیاز خاصی احساس نمی‌کنن «به صورت جدی» طرف تکنولوژی و به‌خصوص IT بیان. اما برعکس، کسایی که به این موارد علاقه دارن و باهاش درگیرن، -به خاطر نفسِ انسان بودنشون- ناگزیر هستن که طرف اون زمینه‌ها هم برن.

از تحلیل ماهیت این تنوع و «همه‌چی‌خواهی» که بگذریم، می‌مونه مدیریتش.
حوصله‌شون که مسلما هست (بالاخره این طیف همه چی رو دربرمی‌گیره و اونقدر تنوع داره که هر موجود دوپا، در هر شرایطی حوصله‌ی حداقل یکی‌شون رو داشته باشه!)

اما چیزی لازم داره به اسم «وقت».

مشکل همینجاست.

مدیریت زمان
و [چیزی که چند وقته به سرم زده،] تندخوانی

این دو تا رو هنوز دارم تو ذهنم نشخوار می‌کنم!

بره تندخوانی، دم‌دست‌ترین چیز، کتابی بود که از قبل تو خونه بود. بیشترشو خوندم. توضیحات و مطالبش رو هم گرفتم. می‌مونه انجام دادن تمرین‌های خود کتاب، که خودش می‌شه یه فعالیتِ تشنه‌ی وقت.
داستان «تیز کردن تبر» رو شنیدم. اما خب… (می‌گم که نشخوار کماکان ادامه داره)!
باز اگه سعی کنم تو چیزهایی که «می‌خوام بخونم» تکنیک‌هاش رو مدنظر قرار بدم، شاید بهتر باشه تا خود تمرین‌های این کتاب.

والا در مورد برنامه‌ریزی هم، توی این شرایط، حتی فکر کردن بهش برام ترسناکه!
نهایت تجربه‌ی برنامه‌ریزی من، سالی بود که پشت کنکور بودم و در قالب جدول برنامه‌ریزی‌ای که هر هفته می‌نوشتم، زندگی می‌کردم؛ زندگی که نه، فقط درس می‌خوندم (چون «واقعا» ابعاد دیگه‌ی زندگیم تعطیل بود)!
حالا اگه بخوام این همه جنبه روی کاغذ بیارم و وقت رو بین‌شون تقسیم کنم، آخرش فکر کنم مثل سکه‌ی ۲۵ تومنی‌ای بشه که به گدا می‌دی و کوبیده بشه تو صورتم!

اما نهایتا -هر چقدر هم نشخوار کنم!- فکر کنم مجبور باشم برگردم سراغ همینا.

نظری؟
پیشنهادی؟

پ.ن. Self-Discipline :)

زندگی خالی هم ممکنه. اصلا باید از خالی ترسید؟

Posted in فیلم, کتاب, آرامش, اسلام, تجربیات, خودم, خدا, زندگی by پدرام on ژوئیه 9, 2009
62ndMinute

شاید بتونم بگم مورد همه جانبه‌ترین هجوم فکری عمرم قرار گرفتم.

مدتیه که کم‌کم یاد گرفتم که مسائلم رو مشخص کنم و دربارشون فکر و تحلیل کنم. اما الان تا می‌خوام یه دونه‌شو بچسبم و روش وقت بذارم، یاد بقیه می‌افتم!

نگو! خودمم می‌دونم وقتی حجم زیاده، باید قسمت قسمت کرد و نوبتی رفت سراغشون. اما فقط دونستن کافی نیست. توان می‌خواد. لامذهب یه رگبار تموم عیار فکریه.

البته چرا؛ یه روند هست که بیشتر از همه به ذهنم اومده:

انگار مدت‌هاست سعی می‌کنم ثابت [و امتحان] کنم که بدون «…» هم می‌شه زندگی کرد.

این «…» شاید یه جا مذهب بوده، یه جا توکل به خدا بوده، یه جا دوست بوده، یه جا تفریح بوده، یه جا ارتباط بوده، یه جا تحرک بدنی بوده و …

صرف اینکه یکی بخواد ثابت کنه که بدون اینا هم می‌شه زندگی کرد و تو حالت عادیش عذاب نکشید، و حتی رسیدن عملی به این نقطه، خب احمقانه به نظر می‌یاد. باید دید چرا می‌خواد ثابت کنه؟!

فکر می‌کنم شاید چون تو مقاطعی بعضی‌هاشو نداشتم -یا دسترسی بهشون سخت بوده، یا رسیدن بهشون رو در اولویت قرار ندادم-، بره اینکه عذابشو نکشم، تصمیم گرفتم یاد بگیرم بدون اونا هم زندگی کنم و سختی نکشم.

شاید ظاهرش درست به نظر برسه؛

پنجم ابتدایی که بودیم (اون موقع هنوز هم تک و توک تو مدرسه‌ها می‌زدن؛ حداقل تو کلاس ما؛ معلممون تو موارد خیلی خاص از چوب استفاده می‌کرد؛ من که اون موقع‌ها شدیدا بچه درسخون بودم و نخوردم) صحبت عصب‌ها و احساس درد شد. یه سری گفتن خب آقا اگه نباشه خوبه دیگه؛ دیگه هر چقدر بزننت دردت نمی‌یاد. معلمه گفت نه بابا. مثلا یکی بوده پاهاش فلج بوده و حس نداشته؛ شب پاش رفته بوده تو شومینه، صبح پا شده بوده دیده نصف پاش ذغال شده!

نمی‌دونم راست می‌گفت یا از خودش درآورده بود و صرفا می‌خواست مطلب رو برسونه؟ اما به هر حال اشاره‌ی خوبی بود.

پوست کلفت شدن نه غیر ممکنه، نه خیلی سخت؛ فقط بدیش اینه که هر چند وقت یه بار چشمت -توسط خودت یا بقیه- باز می‌شه و می‌بینی وقتی درد رو حس نمی‌کردی، چه آسیبی بهت وارد شده.

بدون خیلی چیزها تونستم زندگی کنم، بدون اینکه تو حالت عادی خلأشون رو احساس کنم یا حتی نیازی بهشون احساس کنم. اما حذف دونه دونه‌ی این علایق و انگیزه‌ها از زندگیم، شاید خودکشی تدریجی‌م بود.

می‌دونید چرا اسم اینجا رو گذاشتم «خودکشی ممنوعه»؟

تو اون دوران واقعا بریده بودم. دوست داشتم خودکشی کنم؛ اما از عواقبی که -توی دینی که احساس می‌کنم ادعاهاش درسته- براش تعیین شده بود، می‌ترسیدم.

حتی سعی کردم از جهات مختلف مسئله رو طرح کنم و یه جوری استدلال کنم که خودکشی همیشه هم ممنوع نیست. اما نهایتا به نتیجه نرسیدم و از ترس عذاب آخرتی که معتقدم هست، منصرف شدم. یه جمله‌ی کوتاه بود که جلومو گرفت؛ مثل یه تابلوی ورود ممنوع:

خودکشی ممنوعه.

این اسم از اونجا اومده. چون تابلویی بود که بهم گفت باید بمونی و ادامه بدی. منم اسم تابلویی رو که محکم با صورت خوردم بهش و مجبورم کرد ادامه بدم و به عنوان یکی از اجزای ادامه دادن، بیام و بنویسم، گذاشتم روی همینجایی که توش می‌نویسم.

اما اینو بره چی گفتم؟

چند بار این فکر به سرم اومده که من اون موقع وقتی تصمیم گرفتم راهی برای توجیه خودکشی پیدا کنم، در حقیقت قبلش از همه چی بریده بودم و قطع علاقه کرده بودم. یعنی شاید قبل از خودکشی فیزیکی و آشکار و محسوس، خودکشی روحی رو انجام داده بودم.

پس شاید عملا بعد از اون، یه مرده‌ی متحرک بودم که «ظاهرا» داره زندگی می‌کنه.

این نظریه‌ای نیست که بشه خیلی ساده گفت از رو ناراحتیه و الان حالم خوب نیست یه چیزی می‌گم! نه.

من اصلا بعد از اون دوره، دیگه نتونستم ایده‌آل و هدف درستی بره خودم تصویر کنم. اگه هدفی هم تعیین کردم، کوتاه مدت بود. اونایی هم که حدود ۴-۳ ساله بودن هم به مرور کمرنگ شدن. یعنی هر چقدر هم زور زدم، نتونستم حتی ۵ سال اونورتر رو هم بره خودم ببافم! چون انگار هیچ ایده‌آل یا شوق خاصی نداشتم.

اگه شغل، درآمد، یا خونه‌ای رو هم تصویر می‌کردم، خالی از تصمیم و میل حداقلی به انجام کاری بود (شاید یه علایقی قبلا داشتم؛ خوره‌ی نت و کامپیوتر شدن، پیانو داشتن و زدنش، ویلن، گل و سبزی کاری و … . اما انگار دیگه رنگشون رفته!)

مورد دیگه‌ای که خیلی غیر مرتبط نمی‌بینمش، کتاب «رهایی از دانستگی» کریشنا مورتی ه. در مورد این بیشتر می‌تونم گمانه زنی کنم؛ نمی‌تونم بگم الزاما به این مربوطه. چون اگه نقشی هم داشته، حداکثر از وقتی خوندمش (حدود ۱۱-۱۰ ماه پیش) بوده، از قبلش -که من با همچین مسائلی درگیر بودم- که نمی‌تونسته نقش داشته باشه!!

تو قفسه‌ی کتاب‌های یکی از بستگان دیدمش. درباره‌ی «مراقبه» تعریف‌های پراکنده‌ای به گوشم خورده بود؛ به جمع‌بندی‌ای نرسیده بودم. روی این کتاب ادعای این بود که نگاه کریشنا مورتی به مراقبه، با همه‌ی نگاه‌های موجود متفاوته. جوری که مطمئن شدم اگر هم بخونمش، به اون معنای معمول و مصطلح مراقبه، اشراف و آشنایی‌ای پیدا نمی‌کنم. اما باز کنجکاو شدم ببینم چی می‌گه.

همونجا یکمشو خوندم؛ چندان جذبم نکرد. اما بعضی جملات و حرفاش یادم مونده بود و چند وقت بعد تو شرایط جدیدی احساس کردم الان دیگه می‌خوام اون حرف‌ها رو بخونم. کتاب رو خواستم؛ گرفتم و خوندم.

تمام مدت احساس می‌کردم اونجوری که باید نمی‌فهممش. چون وقتی تموم شد با اینکه احساس می‌کردم یه چیزهایی برام داشته (انگار یه دید جدیدی رو هم شناخته بودم؛ ولی چون از خیلی جهات شبیه حرف‌های کتابه نبود، مطمئن نبودم به منظور کریشنامورتی رسیده باشم؛ احساس می‌کردم خوندنش باعث شده اینجوری هم دنیا رو ببینم؛ ولی اینکه به منظور کریشنامورتی مربوطه یا نه رو نمی‌دونستم)، مدام می‌گفتم که یه بار دیگه هم باید بخونمش تا توی ذهنم جمع‌بندیش کنم؛ احساس می‌کردم حالا که یه دور خوندمش، اگه دوباره بخونمش، برام روون‌تره و بهتر از قبل متوجه منظورش می‌شم.

گذشت و گذشت و دوباره سراغش نرفتم.

اما الان به خاطر دو تا از حرف‌هاش احساس می‌کنم به مرور تأثیر خودشو گذاشته:

۱) تأکید داشت از پشت هیچ مذهبی به زندگی نگاه نکنی؛ مذهب رو بذاری کنار (فکر می‌کنم به مرور -و شاید حتی ناخواسته- تا حد زیادی این کار رو کرده باشم)

۲) توی تزی که می‌داد، «لذت» و «رنج» رو یه چیز واحد بیان می‌کرد. می‌گفت اگه رنج رو نمی‌خوای و اگه کنارش بزنی، دیگه لذتی هم وجود نداره. اگه تحریفش نکرده باشم شاید بشه گفت معتقده که این رنج و لذت‌ها -مثل خیلی از مفاهیم دیگه که حلاجی‌شون می‌کنه- حجاب حقیقتن. (موقعی که همچین حرف‌هایی رو می‌خوندم، حقیقتش از دنیای بدون لذت [حتی اگه بدون رنج هم باشه] می‌ترسیدم و برام قابل تصور نبود. اما الان می‌بینم انگار اونقدرها هم دور از ذهن نیست!)

به صورت رسمی نمی‌تونم اعلام کنم که واقعا مُردم! چون هنوز هم احساسات مثبت و منفی و تمایلات و اهداف گاه و بی‌گاه، توم وجود داره (کما اینکه شاید تو مطالب همین وبلاگ هم مشخص باشه)؛ اما انگار خیلی کمتر از حالت معموله. و البته شاید در خلأشون هم فشاری احساس نکنم.

شاید بد هم نباشه که ذهن و دل آدم از خیلی چیزها خالی بشه. اما فکر می‌کنم این حالت وقتی به درد می‌خوره که هدفی داشته باشی که این چیزا زوائدش باشن و دست و پا گیر؛ که با کنار زدنشون، راحت‌تر به هدفت برسی.

یا یه ایدئولوژی داشته باشی و بهش عمل کنی.

من انگار از بیخ همه چی رو خالی کردم! اصلا هیچی نذاشتم تهش بمونه! خالیِ خالی…

می‌دونید الان چی شد؟!

همین الان که این نوشته تموم شد انگار از اون هجوم فکری خالی شدم! انگار اون چیزهایی که یه جورایی ایراد و نقصم بود و تو زندگی معمولی باید سعی کرد اصلاحشون کرد، یا آدم به خاطرش ناراحت می‌شه، دیگه تأثیری روم نداره!!!

پ.ن. این همه‌ی حرف‌ها نبود. در مورد دین و …، یه حرفای دیگه‌ای هم هست. مثلا زمانی فکر کردم از نظر مذهبی دارم یه فرایند reset شدن رو طی می‌کنم تا دوباره خودم -با نیازم- مذهب رو پیدا کنم. ولی شاید یکم فاصله زیاد شده؛ شاید هم باید بیشتر خالی بشم تا احساس نیاز پیدا شه.

پ.ن.۲: البته کاملا از مذهب جدا نشدم‌ها. از خیلی از اذکار و دعاهای اسلامی استفاده می‌کنم. یه دفعه‌ای مودش می‌یاد و رو به قبله سجده می‌کنم (خیلی هم حساسم که کمتر کسی ببینه!). اکثر شب‌ها قبل از خواب هم این کارو می‌کنم. و …

پ.ن.۳ : این مورد پیش از خواب مدت زیادیه ترک شده! ورد و دعا هم ترک شده بود؛ چند وقته گاها استفاده می‌شه؛ البته بخش قابل توجهی‌ش بره افراد غیر از خودم!
ولی به‌هرحال وقتی اوضاع حساسه، بعضی‌ها میان تو کار. فکر می‌کنم اگه خیلی از شماها هم مثل من از بین دو تا کامیون لایی‌ای می‌کشیدید که توی آینه بغل، سوخت شدن ۳۵۰تومنی رو که توی صندوق محک انداختید رو به اضافه‌ی یه مبلغی رو که بدهکارش شدید(!)، می‌دیدید، یه ذره متمایل می‌شدید که یه چیزهایی بخونید و یه چیزهایی بدید!

پ.ن.۴ (۱۳ دی ۸۸) کتاب رو دوباره خوندم. برداشتم واقعا درست نبوده. جواب بعضی از چیزهایی هم که اینجا در مورد کتاب نوشتم، دارم. سعی می‌کنم با توجه به نوشته‌هاش، یه مدت خودم رو زیر نظر بگیرم.

کلیدواژه‌ها: پوچی بی معنی

شما چقدر از کیک رو دارید می‌خورید؟!

Posted in کتاب, خودم, زندگی by پدرام on ژوئیه 9, 2009

۱) همزمان با فشاری که ترم اخیر به خودم می‌آوردم (برای خود «تلاش»؛ که بتونم به ثبات شخصیتم برسم)، متوجه بودم که در حال «زندگی کردن» نیستم و تصمیم گرفتم بعد از پایان ترم، بیشتر به خودم و زندگیم فکر کنم.

۲) این اواخر زمینه‌های مختلفی از ذهنم گذشته. شاید یکیش نویسندگی بوده. یادمه معلم انشای سوم راهنماییم (که از قضا عموم بود!) از یه کتاب اسم برده بود. همینجوری بره اسمش سرچ کردم. اینجا مطلبی رو به نقل از اون کتاب (راه هنرمند / جولیا کامرون) آورده بود که عینا نقل می‌کنم:

کیک زندگی:
دایره ای بکشید و آن را به شش قسمت تقسیم کنید. نام یک قطعه از این کیک را معنویت بگذارید، دیگری را ورزش، دیگری را بازی، و مابقی: کار، دوستان، و دیگری را: هیجان و ماجراجویی. در هر قطعه از کیک نقطه ای بگذارید که میزان توفیق در آن زمینه را نشان می دهد (اگر نقطه تان روی محیط دایره باشد نشانه توفیق کامل است و اگر داخل دایره باشد نشان آن که توفیق کامل حاصل نشده است.) حالا این نقطه ها را به هم وصل کنید. این تصویر به شما نشان خواهد داد که در کدام زمینه ها نامتعادل هستید.

در آغاز این دوره، نامعمول نیست که کیک زندگی تان همچون رُطِیل بنماید. به مرور که شاهد پیشرفت شفای خود می شوید، شاید رطیل شما به یک ماندالا (تصویر هندسی مقدس) تبدیل شود. به هنگام کار با این ابزار درمی یابید  که بعضی از زمینه های زندگی تان بی نصیب مانده اند و برای آنها یا وقت کمی را صرف می کنید یا اصلا وقت صرف نمی کنید. هر گاه اندک مجالی می یابید، از آن مجال برای تغییر دادن این وضع استفاده کنید.

اگر برای زندگی معنوی خود کمترین وقت را صرف می کنید، حتی پنج دقیقه صرف وقت در کلیسا یا معبدی می تواند حس شگفتی ایجاد کند. بسیاری از ما احساس می کنیم که پنج دقیقه گوش دادن به آهنگ طبل می تواند ما را به کانون معنوی وجودمان متصل کند. بعضی ها با سفر به نقطه ای سرسبز به این هدف می رسند. نکته این است که حتی اندک توجهی به زمینه های بی نصیب زندگی مان می توان موجب شکوفایی آنها شود.

دایره رو کشیدم؛ نقطه‌ها رو گذاشتم؛ به هم وصلشون کردم.
توی شکلی که من کشیدم، مساحت سطح بسته‌ی حاصل از اتصال نقاط، به صفر میل می‌کنه!!!

الان بحث سر این نیست که آیا این تقسیم‌بندی درسته یا نه؟ موضوع اینه که به‌هرحال اینا اگه همه‌ی ابعاد زندگی نباشن، حداقل ۶ بعدش که هستن!

خواستم بپرسم «به نظرتون من واقعا…؟»
به جاش انگشتم رو گذاشتم روی مچ دستم و دیدم خب نبض که دارم!
گفتم دیگه مزاحم شما نشم!

آرامش شب

Posted in کتاب, گناه, آرامش, تجربیات, خودم, خدا, زندگی, شب by پدرام on ژوئیه 6, 2009

شب‌بیداری
نه اونی که ازش پول درمیاد!
نه اونی که بره درس خوندن و کار کردنه.
و نه اون نوع آکادمیک که احمدی‌نژاد باهاش دکترا گرفته!
اون یکیش!

اونی که هر چند وقت یه بار فازش می‌یاد. اونی که انگار همه‌ی سکوت و عظمت شب رو در قالب آرامش مطلب به بدن و ذهن و روحت تزریق می‌کنه.
انگار تو فضام.
چند وقت یه بار پیش می‌یاد. در قالب‌های مختلف.
جالبه؛ یه بار داشتم با هدست -شاید بره اولین بار- «تاتو» گوش می‌دادم؛ با صدای بلند. و تو نت می‌گشتم. احساس می‌کردم تو تمرکز مطلقم؛ شاید یه «حضور».

تو این مقطع زمانی زندگیم، اونقدرها تو فاز آداب و عبادات نیستم. پس تهجد مذهبی ندونیدش. نمی‌شه هم گفت برام خالی از خداست. به خاطر آرامشی که بهم حکمفرماست و لذتی که وجودم رو گرفته، از ته ته دل و با لذت تمام خدا رو شکر می‌کنم.
تازه مذهبی نیست هیچی، چند تا آهنگ شکیلا هم توش هست!
تازه اگه بخوام غیر مذهبی‌ترش کنم، می‌تونم بگم دیگه چیا داشت! ولی دیگه نمی‌گم!!!

الان فقط مهم آرامش و لذت و رضایت وافر -و شاید حتی بی‌نهایت-یه که دارم :)

البته خارج شدن از فشار یه ترمی که توش جون می‌کندم که خودمو به خودم ثابت کنم هم خالی از تأثیر نبوده. فشار و جون کندنی که باعث شد از «خیلی» چیزهای یه زندگی متعادل بزنم تا بتونم نتیجه‌ی بهتری از تلاشم بگیرم.

از این فاز گرفتن‌ها زیاد داشتم. همه‌شون هم الزاما تو شب نبودن.
انگار یه دفعه میاد.
یه بارش تو دانشگاه بود. شاید نزدیک به یک ساعت تو فضا بودم!!!

حالتی که الان دارم، « لــــــذت مطــــــلـــــقه ». تو این دم، از همه چی لذت می‌برم و از همه چی راضیم؛ هیچی هم نمی‌خوام.

مستی و نشئگی ناشی از خوردن و کشیدن رو هیچ وقت تجربه نکردم. نمی‌دونم شبیهه یا نه؟

اگه باشه، اون حدس قدیمیم که «نخورده مستم» و «اتومات نشئه می‌شم» درسته.

تبصره (!): این حالت من، بعد از رفتنش، خماری و تشویش خمار نداره. شاید همه چی عادی می‌شه.

در کل خــــــــــــــــــــــــــــووووووووووووووووووب چیزیه! خــــــــــــــــــــــــــــــــــــوووووووووووووب !
رو هر چی بخوام می‌تونم تمرکز کنم. نمی‌دونم اون همه فکر جور واجور که تو حالت عادی تو ذهن آدمن و مانع همچین حالتی می‌شن، الان کجان؟!

حرف فکر‌های جورواجور و شلوغی‌های ذهنی رو کشیدم وسط؛ یه دفعه اسم یه کتابم بیارم!
رهایی از دانستگی – کریشنا مورتی – ترجمه مرسده لسانی
همینجوری!
به خلوت کردن ذهن بی‌ربط نیست؛ یه جا هم می‌خواستم معرفیش کنم. همین.

تمایلی ندارم این حالت رو بره همیشه نگه دارم. چند دقیقه دیگه می‌رم بخوابم و می‌دونم صبح که پاشم دیگه خبری ازش نیست.
شاید باید درست برنامه ریخت و کاری کرد که ذهن اکثر اوقات بتونه این مدلی بشه.
بی‌خیال! بابرنامه‌بازی درنیارم! به فازش نمی‌خوره!
اصلا همینجوری که خودشم هر موقع می‌خواد می‌یاد، عــــــــــــــااااااالمی داره.

ای جــــــــــــــــاااااااااااااااااان‌ن‌ن‌ن‌ن‌ن‌ن‌ن‌ن‌ن‌ن‌ن‌ن‌ن‌ !!!

شب بخیر :)

سرخوردگی از ناکامی رویاها

Posted in کتاب, تجربیات, تصویر ذهنی, خودم, خدا, زندگی, عشق by پدرام on ژوئن 30, 2009

ساده بگم: مطلب زیر رو خوندم (اینجا بود). شروع کردم براش کامنت بنویسم؛ دیدم همچین کم هم نشد! فکر کردم ارزش داره اینجا بیارمش.

امروز سر کلاس بحث شد از اینکه آدم ها خیلی وقت ها نا امید و مایوس می شن، چون در ذهنشون از یک شخص، یا یک مکان، یا یک موقعیت یک تصویر ایده آل و آرمانی تجسم می کنن و وقتی که با واقعیت روبرو می شن تمام آمال و تصوراتشون نقش بر آب می شه!!! و اینجوری نسبت به همه چیز بدبین می شن.

دقیقاً هم همینه…

البته استاد عزیز و دوست داشتنیمون چاره اش رو هم گفتن: هیچوقت دورادور در مورد چیزی که فقط توصیف مبهمی ازش شنیدین رویاپردازی نکنین.”

با این حساب راجع به چی می شه فکر کرد؟؟!؟

من:

متأسفانه رویاپردازی «خیلی خیلی مشتاقانه»، معمولا عاقبت تلخی داره.
شاید بهتر باشه وقتی یه تصویر رویایی کلی توی ذهنمون داریم، تجزیه‌ش کنیم و ببینیم ناشی از میل به چه چیزهاییه.
درسته با تصور کردن و قانون جذب، می‌شه به رویاها نزدیک شد؛ اما اگه واقعا بدونی چی می‌خوای، می‌تونی براش برنامه بریزی.

مثلا:

وقتی تو رویات با شخص خاصی هستی (از جنس مخالفه و حتی تو رویا باهاش ازدواج کردی و داری زندگی می‌کنی و …)، این دیگه کاملا تکلیفش معلومه. چون «شخص خاص»یه، باید به منطق و حقیقت و سطح توقع و پدیده‌ی دوست داشتن و اصلا اینکه خود اون شخص احساسی به ما داره یا نه، فکر کرد

وقتی یه خونه‌ی خیلی توپ تو رویاته، باید ببینی علتش چیه؟
زندگی تو منطقه‌ی خاصی؟ داشتن یه اتاق شخصی بزرگتر؟! احساس ثروت بیشتر داشتن؟
دلگیر بودن محل زندگی فعلی؟
اونجا بودن یا جای فعلی بودن، تفاوت زیادی توی اعتماد به نفست ایجاد می‌کنه؟
…؟

وقتی تو ذهنت می‌بینی تو رشته‌ت فارغ‌التحصیل شدی و ترکوندی، باید دید بره چی همچین چیزی تو رویاته؟
صرفا بره لذت از کار مرتبط با رشته‌ت؟
تمایل به تحسین شدن؟
درآمدش؟
دیده شدن؟
کلاس و پرستیژش؟
غیر مستقیم به‌خاطر شکست‌های تحصیلی قبلیه و می‌تونه جبرانشون کنه و اعتماد به نفس رو بیشتر کنه؟
…؟

فکر می‌کنم همه رو باید اینجوری تجزیه کرد. بعد درباره‌ی همه‌ی عناصرش فکر کرد و ریشه‌ی اصلیشون رو پیدا کرد:
اگه مشکل شخصیتیه، دنبال راه حلش گشت
اگه یه ذوق زودگذره، تشخیصش داد و باهاش کنار اومد (که البته بعد از تشخیصش، تقریبا محو می‌شه)
اگه برآیند نماد و سمبل یک یا چند هدف تو زمینه‌های مختلفه، تک تک هدف‌ها رو بررسی کرد و برای رسیدن بهشون برنامه‌ریزی کرد

و در آخر باز هم می‌خوام اسم کتابی رو بیارم که هنوز هم تو یه پست مستقل معرفیش نکردم:

نیمه تاریک وجود – دبی فورد (Debbie Ford) – ترجمه فرناز فرود – انتشارات حمیدا

کمکتون می‌کنه با بخش سرکوب شدتون که به چشم نمی‌یاد، اما خیلی جاها علت خیلی از اتفاقات زندگیتونه، روبرو بشین و بشناسینش و باهاش کنار بیاین.

تکنولوژی فکر ۱ – علیرضا آزمندیان

Posted in کتاب, تجربیات, تصویر ذهنی, زندگی by پدرام on مارس 28, 2008
این چند تاس؟!

«تکنولوژی فکر» نام دو کتاب از «علیرضا آزمندیان» هستش که یا با شماره‌های ۱ و ۲ و یا با عبارات تکمیلی زیر از هم تفکیک می‌شن:
تکنولوژی فکر ۱ (چگونه راه سعادت را یافتم)
تکنولوژی فکر ۲ (زندگی در مسیر کمال)

خب؟

کتابی که می‌خوام الان در موردش صحبت کنم، تکنولوژی فکر ۱ (چگونه راه سعادت را یافتم) هستش. دومی رو خودمم هنوز نخوندم. از توضیحاتی که توی کتاب دیدم به نظرم میاد که الزاماً نیازی به خوندن کتاب ۲ برای تکمیل مباحث نیست. ولی اگه فرصت کنم می‌خونمش.. اگه کسی که کتاب ۲ رو خونده احساس می‌کنه من اشتباه می‌کنم، لطفاً بگه.

نوار کاستش چیه؟

صفحه‌ی اول کتاب نوشته که همراه این کتاب یه نوار کاست هست به وجه فلان؛ لطفا از فروشنده مطالبه فرمایید.
من نگرفتمش. توی کتاب یه سری متن هست (نامه‌ای به فرشته و …)؛ آزمندیان اینارو خونده و صدای خودشو ضبط کرده. محتویات نوار همین نامه‌هاست.

دیگه؟

به جرأت می‌تونم بگم که خوندن این کتاب یکی از مهم‌ترین نقاط عطف زندگی من بوده. به همین دلیل قویاً خوندنش رو به همه پیشنهاد می‌کنم.
بره اینکه بدونید من توی چه وضعی بودم وقتی خوندن این کتاب رو شروع کردم، بد نیست یه نگاه به این تقسیم‌بندی (ص ۱۱۲ کتاب – فصل مدیریت روحیه ) داشته باشید:

انسان‌های نوع ۱
انسان‌های نوع ۱ کسانی هستند که اصولاً مثبت فکر می‌کنند، امیدوار هستند، دنیا را زیبا می‌بینند و دوربین ذهن آن‌ها مرتباً روی پدیده‌های زیبای زندگی تمرکز می‌کند. مثبت و امیدوارانه سخن می‌گویند، چهره‌ای گشاده و متبسم دارند و معتقدند که انسان‌های خوش‌شانسی هستند. فکر می‌کنند که همه چیز برای آن‌ها درست انجام می‌شود. هیچ‌گاه به موانع و مشکلات زندگی نمی‌اندیشند. معمولاً داستان‌های خوشحال کننده تعریف می‌کنند. به خاطرات خوب زندگی خود می‌اندیشند و آن‌ها را برای دیگران تعریف می‌کنند. خیال‌پردازی‌های زیبایی از آینده‌ی خود می‌کنند. اعتماد به نفسی عالی دارند و فکر می‌کنند که آینده حتماً بهتر از گذشته‌ی آنان است. نگاه زیبایی به کرانه‌های دور زندگی خود دارند. به سلامتی و تندرستی خود می‌اندیشند. ترسی از آینده ندارند. معمولاً روحیه‌ای بسیار شاد و عالی و احساس خوبی از زندگی دارند و از لحظه لحظه‌های آن لذت می‌برند. چنین انسان‌هایی را از انسان‌های تکنولوژی فکری یا انسان‌های نوع ۱ می‌نامیم.

انسان‌های نوع ۲
دسته‌ی دیگر انسان‌های نوع ۲ هستند که درست بر خلاف دسته‌ی اول ویژگی‌های منفی دارند، منفی می‌نگرند، منفی می‌اندیشند، ناامیدانه فکر می‌کنند، مرتباً به نارسایی‌های زندگی تمرکز می‌کنند، به خاطرات منفی گذشته نگاه می‌کنند و خیال‌های منفی برای آینده‌ی خود تصویر می‌کنند. چنین انسان‌هایی معمولاً روحیه‌ای افسرده و غمگین دارند و در نتیجه چهره‌ای عبوس و گرفته دارند و به گونه‌ای از لحظه‌های زندگی رنج می‌برند. ما این نوع انسان‌ها را انسان‌های نوع ۲ می‌نامیم.

من وقتی خوندن این کتاب رو شروع کردم، وضعیت واقعاً بدی داشتم و بدون هیچ اغراقی تمام ویژگی‌های انسان‌های نوع دوم رو داشتم. ولی الان خودم رو دارای ویژگی‌های نوع اول می‌دونم.

کلیتش چیه؟

«نیروی شگفت‌انگیز ضمیر ناخودآگاه» مهم‌ترین ابزاریه که تعالیم این کتاب ازش استفاده می‌کنه.
تحقیقات آزمندیان در این موضوع از وقتی شروع می‌شه که بعد از آشنایی اولش با این نیرو، در عرض یکسال شرایط زندگیش کاملاً عوض می‌شه و به یکی از آرزوهاش که ادامه تحصیل در آمریکاست می‌رسه. کسی که با زن و بچه‌ش یه جورایی هشتش گرو نهش بوده یه دفعه جور می‌شه می‌ره آمریکا و بعد از مدتی در اونجا شروع به تدریس هم می‌کنه.
اما فقط این نیست. اون هنوز در مورد نیرویی که باعث موفقیت‌هاش شد کنجکاو بوده و در تمام سال‌های حضورش در کشورهای مختلف به تحقیق در این زمینه ادامه می‌ده. توضیحات بیشتر در مورد زندگی خودش اول کتاب اومده.

اول فهرست کتاب رو یه نگاه بندازید تا یه دید کلی از کتاب پیدا کنید:

 

فهرست مطالب

بیوگرافی دکتر علیرضا آزمندیان
بخشی از کتاب تکنولوژی فکر
تقدیم
مقدمه
قبل از اینکه این کتاب را بخوانی

فصل اول: مأموریتی دیگر

+لحظه‌های فقر
+لحظه‌های زندگی

+لحظه‌های سپیده‌دم زندگی دیگر

+به سوی سرنوشت

+پدیده‌ی فکر عامل خلق واقعیت‌های یک زندگی

فصل دوم: تکنولوژی فکر راهی به سوی یک زندگی عالی
+نگاهی به تاریخچه‌ی پیدایش تکنولوژی فکر

فصل سوم: نظام باورها
+نظام باورها و رابطه‌ی آن با فکر

فصل چهارم: ضمیر ناخودآگاه
+آشنایی با ضمیر ناخودآگاه (کامپیوتر وجود انسان)
+ضمیر ناخودآگاه: کامپیوتر قدرتمند درون انسان
+تشریح سیستم کامپیوتر ضمیر ناخودآگاه
+ضمیر ناخودآگاه و فیزیولوژی انسان
+ضمیر ناخودآگاه و قدرت ماوراءالطبیعه‌ی انسان
+چگونه ضمیر ناخودآگاه را پروگرام و برنامه‌ریزی کنیم
+عواملی که به نحوه‌ی برنامه‌ریزی ضمیر ناخودآگاه کمک می‌کند
+نگاهی به درون

فصل پنجم: مدیریت روحیه
+چگونه به کمک تکنولوژی فکر روحیه خود را در هر لحظه، عالی مدیریت کنیم
+رابطه‌ی بین روحیه، فکر و دستاوردهای انسان در زندگی

فصل ششم: اعتماد به نفس
+چگونه با تکنولوژی فکر عالی‌ترین ارتباط را با انسان‌ها برقرار کنیم
+اصول سی‌گانه‌ی اعتماد به نفس

فصل هفتم: ارتباطات
+ارتباطات: کلید طلایی موفقیت یک انسان
+چگونه با تکنولوژی فکر عالی‌ترین ارتباط را با انسان‌ها برقرار کنیم
+نامه‌ای به خدا

فصل هشتم: طراحی سرنوشت
+چگونه با تکنولوژی فکر به طراحی آینده بپردازیم
+مراسم زیبای شب قدر (توسعه‌ی دستاوردهای زندگی) (من: از نظر زمانی ربطی به شب قدر ماه رمضون نداره)
+اهمیت شب قدر
+چگونه مراسم شب قدر را انجام دهیم؟
+چگونه هدف‌ها را طراحی کنیم؟
+چگونه به خلق اهداف طراحی شده بپردازیم؟
+نحوه‌ی بکارگیری و برنامه‌ریزی کامپیوتر ضمیر ناخودآگاه برای خلق هدف‌ها
+تصویرسازی ذهنی، روش قدرتمندی برای خلق هدف‌ها
+نامه‌ای به یک فرشته

فصل نهم: حل مسائل زندگی
+چگونه مسائل کار و زندگی را عالی حل کنیم و لذت ببریم؟
+باور ما نسبت به مسائل زندگی
+مشکلات در کار و زندگی چیستند و چه تأثیری می‌توانند در زندگی ما داشته باشند؟
+منطقه‌ی راحتی
+چگونه با مسائل و مشکلات زندگی مواجه شویم و آن‌ها را حل کنیم؟
+فرمول موفقیت نهایی برای حل مسائل زندگی

فصل دهم: چگونه در خود تغییرات و تحولات پایدار به‌وجود آوریم؟
+چگونه تغییرات و تحولات پایدار در خود به‌وجود آوریم
+علل عدم موفقیت و ناکامی بعضی از انسان‌ها

فصل یازدهم: ثروت و تکنولوژی فکر
+ثروت و تکنولوژی فکر

بخش پایانی

شاید خیلی‌هاتون در مورد تصویر ذهنی و نیروی فکر و … کتاب‌های مختلفی خونده باشید. شاید خیلی‌هاتون با فیلم «راز» (The Secret) با این موضوع آشنا شده باشید.

فرقش چیه؟

اما این کتاب با همه‌ی کتاب‌هایی که من در این مورد دیده بودم، تفاوت‌هایی داره:
۱) به مطالب متنوع و گسترده‌ای پرداخته (نسبت به سایر کتاب‌ها)

۲) نسبت به کتاب‌های دیگه، علمی‌تر به مسئله پرداخته. یعنی یه جوری صحبت نکرده که انگار این نیرو یه چیز معنوی و عرفانیه که خیلی هم به فیزیولوژی بدن انسان ربط نداره. بلکه اون رو یه مسئله دونسته که علم داره روش کار می‌کنه و به فیزیولوژی اجزای بدن انسان مربوطش کرده. (حداقل استنباط من این بوده)

۳) کسانی که کتاب‌هایی از این دست رو خوندن می‌دونن که اکثر این کتاب‌ها ترجمه شده هستند و همه‌ی روایاتشون از تورات و انجیل هستش. اما این کتاب به جز ضرب‌المثل‌ها، در بقیه‌ی موارد از روایات و احادیث اسلامی و آیات قرآن استفاده کرده. منظورم این نیست که اونا بدن و فقط اینا خوبن. به دو علت، من این روش رو بهتر می‌دونم:

الف) اکثریت جمعیت فارسی زبان [حداقل اسمی] مسلمون هستن و یه حداقل اعتقاداتی به قرآن و پیامبر اسلام دارن، که باعث تسریع و تقویت باورپذیری مطالب این کتاب می‌شه.
ب) حداقل برای من، نگاه کردن از یه زاویه‌ی جدید به جملات و روایات و آیات اسلامی، واقعاً جالب بود. این که می‌شه از فلان حدیث یه همچین برداشتی هم کرد، درحالی‌که ما مدت‌ها برای اون حدیث «فقط» یه تعبیر و تفسیر خاص -که همیشه هم اون دنیاییه- قائل بودیم. منظورم اینه که در قالب همین حرف‌ها نکات جالبی بوده که حالا که بشر به این مرحله رسیده، می‌شه از یه زاویه‌ی جدید، پیداشون کرد و از دیدنشون لذت برد.
(کسایی که از اسلام خوششون نمی‌یاد، نگران نباشن. کتابه به‌درد نامسلمون‌ها هم می‌خوره.)

چرا «تکنولوژی فکر» ؟

از اونجایی که «فکر» یکی از ورودی‌های مهم ضمیر ناخودآگاه به حساب می‌یاد و با فکرهایی که می‌کنیم، می‌تونیم این ضمیر رو کنترل کنیم، کل این روش‌ها [حداقل توی این کتاب] «تکنولوژی فکر» نامیده شده.

این یارو مغرور و پررو نیست؟!

وقتی این کتاب رو می‌خوندم، آزمندیان تو جاهای مختلف هی تأکید می‌کرد که «حالا که این کتاب معجزه‌گر را در دست گرفته‌ای…»، «حالا که به برکت این کتاب می‌خواهی زندگی خود را متحول کنی…»، «حال که خداوند رحمان به واسطه‌ی این کتاب به تو نظر کرده…» و جملاتی از این دست.
یه جورایی این همه تعریف داشت حالمو به‌هم می‌زد. کتاب خوب تألیف کردی قبول، مطالب خیلی خوبی رو آوردی کنار هم قبول؛ دیگه دلیل نمی‌شه اینقدر با خودت حال کنی که!
به هر حال من سعی می‌کردم این خودستایی‌ها رو ندیده بگیرم و از مطالب کتاب نهایت استفاده رو ببرم.
ولی به مرور که از خوندن این کتاب گذشت و ناخودآگاه داشتم از آموزه‌هاش استفاده می‌کردم و نتایجش رو می‌دیدم، احساس کردم بنده خدا پربی‌راه نمی‌گفته.

لازم نیست حتماً یه دفعه شروع کنی به همه‌ش عملی کنی

وقتی داشتم کتاب رو می‌خوندم، با سیل عظیمی از پیشنهادهای قشنگ و پر فایده روبرو شده بودم که عمل کردن به هر کدومشون می‌تونست کلی شادی و موفقیت برام به ارمغان بیاره. مطالبی که باید بهشون عمل می‌شد، موارد زیادی بودن که مسلماً احساس می‌کردم همه‌شون تو ذهنم نمی‌مونن که همیشه به خاطرشون داشته باشم و بهشون عمل کنم. فکر کردم بهتره یه دور همینجوری کتاب رو تا آخر بخونم، بعد بیام خلاصه‌شو بنویسم تا یه تصویر کلی از مطالب کتاب تو ذهنم داشته باشم. نه اینکه برای یادآوری مطالب، مجبور شم کل کتاب رو دوباره بخونم.
کتاب تموم شد و من شروع کردم به خلاصه نویسی بره اینکه بعد از اتمام این خلاصه‌نویسی مرورش کنم و بعد به کار ببندمش. اما نوشتن بخش زیادی از این خلاصه (بیش از ۹۹٪ ش) رو حدود ۶ ماه طول دادم! (مونده بود خلاصه‌ی چند صفحه‌ی آخر که تا اونم بنویسم یه ۴-۳ ماهی طول کشید!!)
اما منظورم از این حرف چی بود؟
نکته‌ی جالب اینجا بود که حتی توی همون ۶ ماه که -به زعم خودم- هنوز خلاصه رو ننوشته بودم و فکر می‌کردم هنوز به طور جدی به آموزه‌هاش عمل نمی‌کنم، ناخودآگاه داشتم از خیلی از روش‌های کتاب استفاده می‌کردم. بدون اینکه حتی مرورشون کرده باشم. این رو وقتی متوجه شدم که به خودم نگاه کردم و دیدم از اون پدرامِ چند ماه پیش (به قول آزمندیان نوع ۲) به چی تبدیل شدم.
منظورم اینه که حتی اگه کل کتاب رو نخونین و به همه‌ی پیشنهاداتش هم عمل نکنین، بازم خیلی به دردتون می‌خوره.

اما یه چیز رو به یاد داشته باشید. شما می‌تونید با روش‌های مختلف شادی و اعتماد به نفستون رو زیاد کنید؛ ولی تا وقتی هدف‌های خودتون رو مشخص نکردید و برای رسیدن بهش تلاش نکردید، همیشه یه آفت هست که یه کم از اعتماد به نفس و شادیتون رو کم می‌کنه.
در مورد هدف هم نمی‌خواد خیلی خشک و اداری فکر کنید.

هدف، تجسم ذهنی اون چیزیه که دوست دارید باشید یا داشته باشید.

اگه یه ذره فکر کنید می‌تونید اهداف مختلفی رو بره خودتون تعیین کنید.

هر روشش به نظرت مسخره می‌یاد، بدون یه روزی به دستاوردهای مهمش پی می‌بری

بعضی از روش‌های مختلف این کتاب و کتب و منابع مشابه (مثل فیلم «راز»)، ممکنه در نظر اول به چشم خیلی‌هامون مسخره بیاد. این یه چیز نسبیه و مستقیماً به سوابق مطالعاتی، تجربیات و اعتقادات شخص در این زمینه مرتبطه.

مثلاً شاید به نظر خیلی‌ها عجیب باشه که وقتی سر صبح استاد با همه چپ افتاده و داره یه جورایی تهدید می‌کنه، یکی با خودش بگه: «خدایا چگونه‌ست که استادها این‌قدر منو دوست دارن و مسیر پیشرفت منو هموار می‌کنن؟»‌ !!

یا بره خود من سخت بود که سعی کنم مثل این دوست عزیز برم جلوی آینه همینجوری «ظاهراً بی‌دلیل» بگم که «چگونه‌ست که من اینقدر شادم؟» !

یا وقتی می‌دونی تو همون لحظه چند نفر دور و برت هستن که اصلاً دوست ندارن پیش خودشون ببیننت، تو دلت بگی «خدایا چگونه‌ست که همه منو دوست دارن؟» !!!!

اگه همچین کتاب‌هایی رو خونده باشید یا فیلم «راز» رو دیده باشید، اولش براتون سخته که یه همچین کارهایی رو انجام بدین. منم در مورد همین موضوعِ شاد بودن (که گفتم این دوستمون بهش عمل می‌کرده)، با اینکه مدت‌ها پیش تجربه‌ی ایشون رو خونده بودم اما تازه چند وقته که بهش عمل می‌کنم.

تشکر از یه دوست

راستش من نویسنده‌ی وبلاگ «زندگی دوست داشتنی» رو از نزدیک نمی‌شناسم و حتی اسمش رو هم نمی‌دونم. همیشه ازش تحت عنوان «یه دوست» یاد کردم. شاید لزومی هم نداشته باشه بیشتر از این با هم آشنا شیم.
در حقیقت مطالب ایشون در مورد این کتاب بود که باعث شد من دنبال این کتاب برم.
ازش واقعاً ممنونم :)

وب‌سایت آزمندیان

پ.ن.: بحثی درباره‌ی این کتاب و موضوعات مرتبط
بعد از انتشار این مطلب، دو نفر بهم پیغام دادن که می‌خوان در موردش با هم صحبت کنیم. با یکی از این دوستان چت کردم و اوایلش بود که تصمیم گرفتم متنش رو برای نفر دوم هم بفرستم، تا بحث‌هایی که بین ما مطرح شده رو بخونن و دوباره‌کاری نشه؛ بعد که بحث جلوتر رفت، فکر کردم بهتره که کل متن چت رو تحت عنوان «بحثی در مورد کتاب تکنولوژی فکر و مسائل مربوطه» توی وبلاگ بذارم.
متن این چت و توضیحاتش رو می‌تونید اینجا ببینید.
مطلب مرتبط: خود حرمتی

جاناتان مرغ دریایی – ریچارد باخ

Posted in کتاب, تصویر ذهنی, خدا, زندگی, عشق by پدرام on فوریه 27, 2008

چرا دشوارترین کار در جهان این است که پرنده‌ای را متقاعد کنی که آزاد است؟

جاناتان [لیوینگستون]، مرغ دریایی
نویسنده: ریچارد باخ
مترجم: لادن جهانسوز

بهشت یک مکان نیست؛ یک زمان هم نیست. بهشت یعنی کامل شدن.

Jonathan Livingston Seagull (WikipediaAmazon)
By: Richar Bach

یه داستانه؛ یه داستان نمادین. نویسنده تو قالب داستان یه مرغ دریایی، حرف‌های زیادی در مورد «کمال» و «عشق» (که عشق هم خودش بخشی از کماله) زده.
تو این مطلب فقط به برخی از فرازهاش و نکاتی که توجهم رو جلب کرد اشاره می‌کنم. کُلش ارزش خوندن داره.

- فکر می‌کنم دلم برایت تنگ شود جاناتان.
- … اگر دوستی ما به چیزهایی مانند فضا و زمان بستگی دارد، پس زمانی که در نهایت بر فضا و زمان غلبه کردیم، برادری خود را نابود کرده‌ایم!…

احتمالاً براتون پیش اومده که با خودتون فکر کنید «مگه همه‌ی آدم‌ها رو خدا مثل هم نیافریده؟ پس چرا بعضی‌هاشون [با من] بد هستن؟!»
این فکر تو بچگی بیشتر سراغم می‌اومد. نمی‌دونم چرا دیگه از سرم بیرون رفته بود. شاید بعداً ناامید شده بودم و به خودم گفته بودم همینه که هست!
ولی همون نظریه‌ی کودکانه درسته. همه‌ی آدم‌ها یه بخش خدایی و خوب دارن که مهربونه و می‌شه با ارتباط برقرار کردن باهاش با اون شخص به تفاهم رسید…

نمی‌فهمم چگونه می‌توانی به جمعیتی از مرغان که تلاش می‌کردند تو را نابود کنند عشق بورزی؟
آه، فلچ، تو مسلماً نفرت و شیطان را دوست نداری. تو باید تمرین کنی و مرغ دریایی حقیقی را ببینی. نیکی‌ها را در هر یک از آنان ببینی. و کمک کنی که آن‌ها نیز در خود ببینند. منظور من از عشق همین است، و این سرورانگیز است وقتی که به آن برسی.

مسلماً یه سوال بزرگ پیش می‌یاد: «چه‌جوری باهاش ارتباط برقرار کنیم؟!»
کتابی هست به نام «از دولت عشق» (The prospering power of love – + + + – اثر: کاترین پاندر – مترجم: گیتی خوشدل) . توی این کتاب گفته که همه‌ی آدم‌ها یه فرشته دارن که همون روح الهیشون هستش و شیوه‌ی ارتباط با اون رو «نوشتن نامه به فرشته» معرفی کرده.اگه خدا بخواد بعداً در موردش می‌نویسم؛ ولی اگه خیلی مشتاقید، زودتر برید و بخونیدش :)

آیا می‌خواهی آنچنان پرواز کنی که فوج مرغان را ببخشایی، و بیاموزی که روزی به سوی آن‌ها بازگردی و به آن‌ها کمک کنی که بدانند؟

طبیعتاً جاهایی که در مورد تلاش برای یادگیری، عروج و شناخت، و پس از اون «بازگشت برای دعوت» صحبت می‌کنه آدم یاد پیامبرها می‌افته. منم چون مسلمونم default (!) یاد حضرت محمد (ص) افتادم. ولی وقتی به این جمله برخوردم، بلافاصله یاد عیسی مسیح (ع) و اعتقادات مسیحیان امروزی افتادم. علاوه بر اون خیلی جاها از «پرنده‌ی بزرگ» و «پسر پرنده‌ی بزرگ» نام برده شده. من این بخش رو یه کنایه به مسیحی‌های امروز می‌بینم:

به آن‌ها اجازه نده که درباره‌ی من شایعات بیهوده پخش کنند، و یا از من خدایی بسازند. باشد فلچ؟ من یک مرغ دریایی‌ام. می‌خواهم پرواز کنم.

البته تو مقاله‌ی ویکی‌پدیا، توی بخش برخی واکنش‌های منتقدانه یه اشاره هست:

Some have described it as having Christian-anarchist characteristics.

برخی او را دارای ویژگی‌های شخصیتی یک «مسیحیِ آنارشیست» توصیف کرده‌اند.

به نظر من دلیلش همون موارده.
مقاله‌ی Jonathan Livingston Seagull توی ویکی‌پدیای انگلیسی، توضیحات بیشتری داره به علاوه‌ی خلاصه‌ی داستان.
نمی‌دونم دانلود کردنش به جای خریدنش درسته یا نه. ولی به هر حال من توی farsiebook.com یه لینک دانلود بره کتاب دیدم که وقتی من داشتم چک می‌کردم خراب بود. دیگه تصمیم با خودتون.

فکر کردن به اینکه ما و حتی جسممون چیزی جز روح و تفکرمون نیست، حس جالبی داره. بخونیدش!

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.