تقلا، رنج، سکون
نزدیک ظهر بود که خبر مرگش رسید. یکم بعد رفتیم مامانبزرگمم برداشتیم رفتیم خونهشون. سنش زیاد بود. یکی دو باری هم که به خاطر اینکه مامانبزرگمو برده بودم عیادتش، دیده بودمش، وضع خوبی نداشت. به شدت لاغر؛ بهش سوند وصل بود؛ حافظه داغون؛ دستها به شدت لرزون. مینشوندنش لب تخت. یه دستمال کاغذی میذاشتن توی دستش که روی پاش هم که بود کماکان به شدت میلرزید و هر از چند گاهی همون جور لرزونلرزون میآوردش بالا و آب دهنشو که آویزون میشد پاک میکرد. مامانبزرگم کسی بود که باهاش از قدیمها بگه؛ اما اون عملا حافظهی درستی نداشت، شنوایی (یا شایدم درکش!) خیلی پایین اومده بود، حرف زدنش هم، نمیزد بهتر بود! اسمش عیادت از اون بود؛ ولی بیشتر حضور صرفا فیزیکی توی جمع داشت. این لاغریش که گفتم خیلی حاد بود؛ تا جایی که گاهی زل میزدم به پاهای نازکش توی پیژامه.
رسیدیم، گریهکنشون همون پسرش بود (که خودش فکر کنم دیگه ۵۰و رد کرده باشه و این اواخر میزبانی رو عهدهدار بود و ما در حقیقت رفتیم خونهی اون). خب سن تازهگذشته بالا بود؛ با اون وضعی هم که اون داشت، شاید اکثرشون به عنوان یه آدم زنده بهش نگاه نمیکردن! خلاصه جو خفقانآوری نبود. تو همون اتاق پشتی روی تخت بود و ملافه روش. تو اون حالت هم لاغریش تو چشمم میزد. احساس میکردم با تخت یکیه! اتاقه خوب بود به نظر من. در تراسش باز بود و باد پردهشو تکون میداد. دفعه قبلی هم که اومده بودیم و پرده کنار بود و بارون زده بود روی درختهایی که از اونجا دیده میشد، خیلی قشنگ بود.
دردسرهاش تموم شده بود و آروم و ساکت چسبیده بود روی تخت. همه چی تموم شده بود. ولی اون اطراف انگار همه چی مثل سابق و همیشهش در جریان بود. صداهای یکنواخت محیط؛ صدای باد؛ بعضا صدای ماشین؛ … . خلاصه اتاقه به شکل دوستداشتنیای آروم بود. قبلا هم دوستش داشتم. جز اون وضع اسفناک پیرمرد، واسه هر کاری ایدهآل بود: درس خوندن، بازی کردن، فیلم دیدن، کتاب خوندن، عشقبازی، سکس، بازی کردن،… هر چیزی؛ حتی خود مرگ؛ واسه مرگ هم خیلی مناسب بود.
اون راحت شده بود و باقیماندش چسبیده بود به تخت؛ و بقیه داشتن درباره اینکه کجا دفنش کنن صحبت میکردن. کی میدونه تو اون همه سال زندگی چیا سرش اومده بود؟ قبلا میگفتن جوونیاش واسه خودش کت و کلفت و ورزشکار و … بوده. هر چی سرش اومده بود تموم شده بود. از مدتها قبل تا یکی دو ساعت قبل، هر چی که توی تمام عمرش بود، انگار پشم هم نبود و حقیقت، وضعیت تحقیر کنندهش بود؛ یه بدن محتاج و ناتوان، با یه ذهن از هم پاشیده؛ و نمیدونم احساساتش چه شکلی داشت؛ اصلا چیزی مونده بود؟ البته چرا؛ لبخندش و پر شدن چشمهاشو دیده بودم. آره؛ تا چند ساعت پیش، بعد از اون همه سال، همین وضع تحقیرآمیز مونده بود. و الان، اونم دیگه تموم شده بود. ساکت. تموم. راحت.
نتیجهش -که شاید حدودا ۴ سالش بود- بدون هیچ کنجکاوی یا توجهی اومده بود توی اتاق حضور جسد و جلوی بابابزرگش که داشت گریه میکرد، میپرید بالا و با پاهای باز فرود میاومد و خودشو -بیهیچ سوالی از طرف ما- معرفی میکرد: «من مرد عنکبوتیم»!
کوتاه هم نمیاومد. صداش کردم و در گوشش شروع کردم که بابابزرگ ناراحته و سروصدا نکن و برو اون اتاق و … . باز یه متر رفت عقب، پرید بالا، اومد پایین که «من مرد عنکبوتیام»! (نمیدونم من باید میگفتم «به تخمم» یا اون داشت با این حرکتش اینو میگفت؟!)
خلاصه بلند شدم و دستمو به طرف مرد عنکبوتی دراز کردم و ازش خواستم بریم تو هال. اونجا مثلا داشتم به زبون میگرفتمش که گفت «چرا اینجوری حرف میزنی؟ مگه کسی خوابه؟». میبینید که؛ به گواهی حرف همین پسر -که تو جاهای دیگه نشون داد حواس جمع و هوش خوبی داره- اون پیرمرد واسه اکثر اهل خونه تقریبا وجود خارجی نداشت! یه زمانی جوون بود و گردنکلفت؛ یه زمانی لابد دم ازدواج عاشق بود؛ یه زمانی با چه حرارتی میرفت تو کار زنش! یه زمانی بابا شده بود؛ یه زمانی خرج بچه میداد و بچه بزرگ میکرد؛ یه زمانی بچههاش ازدواج میکردن؛ یه زمانی با تولد اولین نوهش خرکیف شده بود! … اما زندگی چرخونده بودش و چرخونده بودش و تا جایی که میشد خوارش کرده بود. تازه پسرِ پسرِ اون پیرمرد هم -که فکر کنم ۲۵و داشته باشه- واسه مامانش گوز گوز میکرد که «جوگیر نشوها»! بعدم یه ذره غرغر کرد و رفت؛ فکر کنم با دوستش قرار داشت.
پسرش میگفت شهرستان دفنش کنم؛ میگفت خودشم اینجوری میخواسته. اینا میگفتن آخه مگه فلان و بهمان کست اونجا دفن شدن، اصلا میرسی سالی یه بار بری سر خاکشون؟ میگفت نه. بعد گریه میکرد. با اینکه سنش زیاد بود، گریهی دوستداشتنیای داشت! نه زار زار میکرد، نه سرشو پایین میگرفت، نه دستشو میگرفت جلوی صورتش. به جلوش خیره میشد، صورتش قرمز میشدو از تو میلرزید و چشماش جمع میشد (بسته نمیشد؛ غم دوستداشتنی و بچهگونهی چشمهای خیسشو میدیدی) و ازش اشک میاومد. یه مرد -تقریبا- مسن که کچل هم هست؛ ولی گریهش خیلی بچهگونهست.
بههرحال باید تصمیم میگرفت که چیزی که از باباش مونده (که البته چند ساعت پیش بابای کامل حساب میشد!) کجا بکنه زیر خاک. شاید بدترین ضربالعجل تصمیمگیری باشه. با هر کش و قوسی بود، آخرش قرار شد ببردش شهرستان.
من وسط بحثهاشون درباره محل دفن، با خودم میگفتم دیگه چه فرقی داره آخه؟ اما بعد که این تصمیمشو گرفت و دوباره فکر کردم و یاد ذوق وشوقی که این و اون باباش نسبت به زادگاهشون داشتن (البته تشخیص ذوق و شوق اون خدابیامرز یکم دقت میخواست!) افتادم، احساس کردم اونجا بهتره؛ اگه قراره تن آدم زیر خاک بپوسه و جک و جونوور بخوردش، لااقل یه جای خوش آب و هوا باشه و با خاک مرطوب و پر از گیاه، نه جایی که مورچه هم رو زمینش آتیش میگیره!!! اتاق مردنش که خوب و آروم بود؛ خب جای زیر گل رفتنش هم خوب باشه! خاک اونجا رو که تصور میکردم، یاد لبخندهای محوش میافتادم.
من کار داشتم. بعد از ۳هفته فاصله به خاطر امتحانها، قرار بود دوباره برم کلاس طراحی. این بنده خدا هم چند ساعت قبل از کلاسم مرده بود، بعید بود بتونم زنگ بزنم کنسلش کنم! البته دلیل اصلی این بود که باید میرفتم و روز کلاسمو (به خاطر کلاس تابستون دانشگاه) عوض میکردم. خلاصه از اونجا زدم بیرون.
چند ساعت بعد، چند دقیقه بعد از اینکه کلاس شروع شده بود رفتم توش و شروع کردم به کشیدن. تو اون ۴ هفته میشه گفت تقریبا کار نکرده بودم. ذهنم هم انگار خاموش بود. تمرکز نداشتم. یا بهتر بگم؛ انگار ذهنم بیحاله این روزها. خب اصولا شروع میکنی یه سری خط کلی میکشی، بعد جاهای مختلف رو دقیقتر میکشی و همینطور پیش میری. خیلی احساس بدی بهت دست میده وقتی که میای پایین کاغذ و یکم کار میکنی و بعد که برمیگردی بالا، به نیمه بالایی بدنی که کشیدی جوری نگاه میکنی که انگار اولین باره میبینیش و انگار نه انگار که کار چند ثانیه پیشته و الان تویی که باید تکمیلش کن!و بدتر اینه که واقعا ذهنت لمستر و بیحالتر از اون باشه که بتونه -یا اصلا بخواد- تمرکز کنه.
اکثریت کلاسها رو کسایی تشکیل میدن که رشتهشون هنره (یا دم کنکوری، یا اوایل دانشگاه)؛ یه عده هم هستن که سنشون پایینه و به شدت علاقه -و شاید «استعداد»- داشتن و اومدن (کسایی که مثل ما به دلایلی روحی روانی اومدن رو از سکوت خاصشون میشه تشخیص داد). اینکه مخت لمس باشه، دستت حال خط پررنگ کشیدن نداشته باشه، اساسا به همه چی بیمیل باشی، منگ باشی، یه دفعه وسط کار، خیره بشی به یه نقطه و دستت که توش مداده، ول بشه روی کاغذ، به سرنوشت با تخت یکی شدهی پیرمرده فکر کنی و …، شاید به خودی خود چندان بد نباشه. اما وقتی همهی این حالتها رو وقتی داری که بین آدمهایی هستی که انگار امید و درگیری با زندگی توشون موج میزنه، احساس خفگی بهت دست میده. اینکه استاده حرف فوتبال و جام جهانی بزنه و بچهها رو به حرف بکشه، بعضی دخترهایی که شاید تا یه ماه قبل دو تا بازیکن رو هم نمیشناختن بگن طرفدار چه تیمی هستن و با اون اوصافی که تو داری، استاده از تو هم همون سوالها رو بپرسه، به تضاد دامن میزنه. اینکه مدلی که وسط نشسته بپرسه «انگلیسو کی حذف کرد؟»، اظهارنظر کنندگان مِنمِن کنند و من یادم بیاد که آلمان بود، چندان جای امیدواری نداره؛ چون از صبح که بیدار شدم هر چقدر زور زدم نتونستم به خاطر بیارم که دقیقا شب قبلش بازی کجا و کجا بود که داشتم نگاه میکردم! اینجوری به شدت احساس میکنی جای نامربوطی هستی. و بعدش زمان سلطهی این احساسه که نه تنها جایی که هستی اشتباهه، بلکه حتی بودنت هم بیدلیله.
اینکه یکی از همون دم کنکوریها از اعتصاب بازار حرف بزنه و تعطیلیها رو تحلیل کنه، باعث میشه یادم بیاد که تو چند هفته اخیر، یه پله دیگه به سمت فردیت افتادم پایین: ۳روز رفتم خونه دوستم واسه امتحان آخر درس بخونیم؛ کلا ارتباطم با دنیای خبر قطع بود. وقتی برگشتم خونه، میخواستم طبق عادتم بزنم بیبیسی ببینم، انگار میترسیدم! دیگه تو اینترنت خبری نخوندم. عبارت «اخبار رادیو فردا» از تو میلرزوندم(!) و میخوام هرجوری شده سریع کانال عوض بشه. اصلا دیگه اخبار مختلف چندان برام مهم نیستن که تحلیلشون بخواد باشه. بعد از امتحانهای دو ترم اخیر، به شدت احساس کردم به شکل ناگهانیای به میزان زیادی بیشتر و بیشتر به سمت فردیت و بیتفاوتی و زندگی نباتی حرکت کردم.
شبش خیلی گند میشه. دوست دارم اگه بلافاصله هم قرار نیست بمیرم، از تقلاهای بیموردم استعفا بدم. عمیقا و عملا مرگ ناخالص و توأم با عذاب رو قبول کنم.
…
باز صبح که میشه، انگار یه ته انرژی و غریزهای هست که بدون میل و هدف خاصی، با علم به هیچ بودن حرکات، خودمو سر بدم به یه طرفی؛ که اینجوری ادامه داده باشم و بگذرونم.
وقتی میبینی اینجوریه، وقت خوابته!
بچههه غر و زر الکی میزنه.
اون باید بخوابه. میدونی؟ دیشب ۳ خوابید، صبح زود بلند شد، روز هم که نخوابیده. از صبح هم که دارن میدوند…
همونطور که داره زر زر میکنه، میندازنش رو پاشون و میخوابوننش. ظاهرا درسته. زود خوابش میبره. بعد از بیدار شدن هم اخلاقش به حالت عادیش برمیگرده.
بعضی آخر شبها که دیگه چیزی نیست خودمو باهاش سرگرم کنم… نه؛ غر و زر نمیزنم! ولی اگه بخوام بالهای تفکر را باز کنم، یحتمل از احساس پوچی و …، دلم میترکه. بعضی وقتا میشینم و فکر هم میکنم؛ بعضی وقتا حتی راههای مختلف خودکشی رو هم بررسی میکنم.
ولی بعدش که میخوابم، صبح که بلند میشم (البته نه الزاما تو همون دقایق اول)، انگار حالم عوض شده؛ حالا نه به صورت کلیشهی «یه شروع تازه :)» (با تأکید روی لبخند آخرش)؛ بلکه یه جور احساس ریسِت شدن، و اینکه انگار باز میتونم همینجوری بیدلیل راه بیفتم و یه روز دیگه رو ادامه بدم.
بعضی وقتا که آخر شبی خیلی بهم فشار میاد، وقت خوابمه! فرار نیست؛ قبلا به اندازه کافی تو دلشون رفتم و بهشون فکر کردم و باهاشون دوست بودم و باهاشون جنگیدم؛ فرق خاصی نکرد؛ یعنی فقط فهمیدم که به جایی نمیرسه. وقتی آخر شبی فقط حال بد داره، میدونم قرار هم نیست تفکر و تأمل به جایی برسه، همون بهتر که بخوابم!
نـــــــــه؛ خونه نه!
فکر کنم پنجشنبه دو هفته پیش بود. استاده گفته بود میانترمو میگیره؛ طبق معمول اصرار و بهونه و … که «آماده نیستیم و هفته بعد و …» . سیخ کرده بود کار خودشو بکنه. خیلی هم سخنرانی کرد که «این هفته و اون هفته نداره؛ شما درس نمیخونید؛ براتون مهم نیست؛ … (یه چیزی تو مایههای «اصلا تو باغ این چیزها نیستید و صبح تا شب با سر و کونتون بازی میکنید و درس به تخمتون هم نیست» (این الفاظ به کار نرفت؛ ولی من اینجوری میشنیدم!).
ته دلم این بود که «آخه …، این لاشهای که میبینی الان اینجا نشسته، توی طول هفته، اونقدر تو خودش و دنیا گم میشه که اصلا خودشم نمیفهمه کجاست و کیه؛ که اینجا بیشتر براش یه وقت تنفسه؛ یه تنوع که وقتی توشه، یه چیزهایی رو جدی میگیره و از حال قبلیش خارج میشه؛ اصلا به اینکه باید زندگی رو ادامه بده یا نه، مطمئن نیست؛ …».
ولی گفتن نداشت. تو جایی بودیم که حرفها و استدلالهای اون حکومت میکرد؛ مشکلات روحی من، هیچ ارزش حقوقیای نداشت.
بعد از امتحان برگه رو دادم بهش و گفتم «خسته نباشید»؛ متقابلا جوابمو داد و همینطور که برگشته بودم و میرفتم که وسایلمو جمع کنم و برم، شمرده شمرده و با فاصله و در حال چیدن کلمات، گفت «خداوند به شما توفیق بده».
جوابی که ندادم. توی ریتم آروم حرکاتم هم تغییری ندادم. ولی از تو، انگار ضربه سختی بود برام. کلا فاز خوبی نداشتم؛ این جملههه هم انگار بدترش کرد؛ «خداوند» کسی بود که جوابی ازش نگرفته بودم و به وجودش مطمئن نبودم؛ و «توفیق»، کاملا برام بیمعنی بود و یه لفظ قراردادی. یه جور «احساس بدبختی» شدیدی بهم القا شد؛ نه اینکه صرفا از این جمله باشه؛ انگار آماده تحریک شدن بودم. همونجوری خودمو کشوندم و اومدم پایین؛ دم دانشکده نسبتا شلوغ بود؛ بارون میاومد و بچهها وایساده بودن بند بیاد و بعد برن. اما من صبر نکردم. نه به خاطر لطافت بارون و خنک شدن و هر دلیل اینجوریای؛ شاید فقط واسه اینکه بارون برام تصویر ضربههایی بود که توی سرم کوبیده میشه و حس بدبختی رو تشدید میکنه. از این حالهای بد میشه که میخوای بیشتر و بیشتر توش فرو بری؛ اونجوری.
بیرون هم که اومدم بلافاصله راه نیفتادم. میخواستم اون حالت ادامه پیدا کنه. ولی بارونه بند اومد. لعنتی!
اما من آماده رفتن نبودم. همونجا قدم میزدم؛ چند متر اونوری، چند متر اینوری.
چند سال پیش یه دفعه که رفته بودم کوه، توی مسیر برگشت، یه لحظه به خودم اومدم و دیدم «دارم میرم پایین؛ برمیگردم؛ که برم خونه». و همونجا قدمهام سست شد. رفتم کنار مسیر نشستم و مثل مادرمردهها قنبرک زدم. یه احساس غم و بدبختی داشتم. برگشتن به خونه، برام برگشتن به همون زندگی و روزمرگی بود، که انگار اون چند ساعت توی کوه، تونسته بودم گمش کنم و ازش رها باشم. نمیخواستم دوباره برگردم توی اون قالبی که شاید برام حکم تابوتو داشت. گرچه نهایتا چارهی دیگهای نبود.
خلاصه اون روز بعد از امتحان و بند اومدن بارون و قدم زدن، بالاخره راه افتادم اومدم سمت خونه (این اواخر تحملم بیشتر شده؛ تلخیها رو سریعتر قبول میکنم؛ شاید از تکرار دردها، پوستکلفتتر شدم).
بچه که بودیم خیلی پیش میاومد بگیم «نـــــــــــــــه؛ خونهمون نریم!»؛ یا وقتی یه مهمونی میخواست بره، خودمونو جر میدادیم که نره یا باهاش بریم؛ یا غروبهای جمعه که مهمون نداشتیم یا مهمونی نرفته بودیم و هوا داشت تاریک میشد و جمعه داشت تموم میشد و فرداش باید میرفتیم مدرسه (اگه درس و مشق انجام نشده هم داشتیم که دیگه عزای مطلق بود)، انگار گه تو گلومون گیر کرده بود.
ولی برعکسشم دیدم. یه دختر بچه رو تصور کنید که تازه اول دبستان رو تموم کرده. قبلتر، پدر و مادرش از هم طلاق گرفتن. با یکی از بستگانش اومده بود اونجا؛ از فامیلهای سببی جدید ما به حساب میاد دیگه. اون هفته این بچه یه جوری همین شرایطو قبول کرد و بدون غر زدن و خیلی با مهربونی و ادب، گرم با همه خداحافظی کرد که خداییش موندم. تعجبمو ابراز کردم و یکی گفت «بیچاره دیگه خودشم فهمیده که مجبوره».
بعد از امتحان و بند اومدن بارون و قدم زدن و راه افتادن، رسیدم خونه؛ مامانم گفت: «چطوری؟»
نمیتونستم که بگم «ــیری»! گفتم: «مرسی»
(اگه مود دروغ گفتن هم داشتم، ظاهرم اونقدر لش بود که هر خری میفهمید زر میزنم)
یکی دو ساعت بعد که توی هال دراز کشیده بودم، نگاهم کرد گفت: «خوبی؟»
یکم مکث کردم (نمیدونستم چی بگم) و بعد -فهمیدم با کدوم مهره حرکت بعدی رو انجام بدم- نگاهش کردم و گفتم: «تو خوبی؟»
یه تکونی به لب و لوچه داد تو مایههای «چی بگم» و «نمیدونم» و … .
منم همون حرکت رو تقلید کردم. گرچه بعد از اینکه ازش پرسیدم دیگه روشو اونور کرده بود و نمیدونم این حرکت مشابه منو دید یا نه.
دیگه کلید نکرد.




بیان دیدگاه