جیره جنگی (+عکس)

۱۰در۵ سانتیمتر!
همینطور که داشت میاومد طرفم:
- پدرام جیره جنگی شنیدی؟ برات آوردم.
سریع گرفتم دستم و با کنجکاوی نگاه کردم ببینم روشون چی مینویسه!
«غذای فشرده»
ادامه داد:
- از گردان حمزه بلند کردم!
کلا انگار بلند کردن محصولات غذایی، از معدود تفریحات ممکن «سرباز»هاست (اونایی که با لیسانس و … میرن خدمت رو نمیدونم). قبلا هم دیده بودم سربازی رو که با هیجان از بلند کردن تن ماهی و کنسرو لوبیا حرف میزد.
خلاصه ما هم مال دزدی رو امتحان کردیم! نامردها اگه یه ذره مزهدارش میکردن، میشد به بیسکویت پودرشده تشبیهش کرد. ولی خب تقریبا بیمزهست.
سویینی تاد

Never Forget Never Forgive
دیگه عادت کرده بودم به اینکه اکثر فیلمهایی که میبینم و در کل ازشون بدم نمیاد، وقتی به آخر میرسن، احساس خوبی ندارم.
انگار قانعم نکرده.
به این فکر کردم که شاید اسیر یه وسواس بیمارگونه شدم.
سویینی تاد بهم نشون داد که هنوز هم از قصهی جذاب و زیبا، لذت میبرم.
هم به خاطر لذتی که بردم خوشحالم، هم به خاطر اینکه فهمیدم زیادهخواه و بیمار نبودم.
داستان، شاهکار بود (احتمالا میدونید که ریشه در سالها قبل داره).
شکل بیان موضوع عالی بود. نه مثل داستانگوهایی که مثل یه نصیحتکنندهی پرکار و کسلکننده، از همون اول میخوان خوب و بدی تعریف کنن و فریادش بزنن.
روایت زیباش رو بیقضاوت پیش برد.
و حتی اونجا که در اوج، حقیقت رو نشون داد، بازم قضاوت نکرد.
بدون هیچ حرفی، با صدا و تصویر، کوبیدش تو مغز و روان بیننده.
خواستم، به خاطر هیجانی که آخرش «به من» داد، با Illusionist -که ازش واقعا هم لذت برده بودم- مقایسهش کنم؛ اما زیبایی و مفهوم این کجا و داستان اون فیلم کجا (گرچه هنوز هم اونو دوست دارم).
IMDB – WikiP.EN – ویکیپ.فا.
(قویا توصیه میکنم اگه ندیدینش، تو لینکهای بالا، داستانش رو نخونید. حیفه. صبر کنید تا تو اولین فرصت تماشاش کنید)
خطاکاران هوسباز خرسند
هر انسانی از اوایل بلوغ، با عملی آشنا میشه که نماد خودکفاییه و لذتبخش؛ اما «کار بدیه».
بعضیها -حداقل تو وهلههای مختلف و شاید متعدد زمانی- تصمیم میگیرن انجامش ندن؛ یا به دلایل مذهبی، یا به دلایل ظاهرا شخصی دیگهای که در راستای مفاهیمی مثل اقتدار شخصیتی و …ست.
اما کسایی که انجام میدن:
دستهی اول، دین و مذهب و تابو و … -حداقل در این باب-، به هیچ جاشون نیست!
دستهی دوم، -با درجات غلظت مختلف – احساس گناه میکنن و شرمندهان.
اما حالت سومی هم هست:
کسی که بعدش میاد خدا رو شکر میکنه به خاطر لذتی که برده!!!
Unfaithful
کارواش بردن این ماشینه، منو یاد غسل جنابت میندازه!
در کل میخواست اولا از «لحظه انتخاب» صبحت کنه؛ ثانیا در عین حال بگه که همهمون اشتباه میکنیم؛ باید ببخشیم و بگذریم (به سادگی غسل جنابت!).
دیالوگ «مارتل» (همون پسر فرانسوی با صفا و طراوت!) شاید از اون جاهایی بود که نویسنده مستقیما حرف خودش رو آورده بود:
There is no such a thing as a mistake.
There’s what you do, and what you don’t do.
لحظهی انتخاب، مثل
اون صحنهای که «کانی» تاکسی رو بیخیال شد (بعدا تو تصورش، تاکسی گرفت و رفت)
اونجایی که شوهره چند بار گفت «من نمیتونم همچین کاری بکنم» و بعدش ابتکار به خرج داد و یه کار جدیدتر کرد!
و …
قسمتی که پسره خودشو خیس میکرد هم جایی بود که علنا اعلام میشد، خیالی نیست! همه «به تصادف» اشتباه میکنن!

نویسنده هه بره اینکه آخرش کسی نگه داستان چیپ بود (!)، مثلا زبلبازی درمیاره! این چراغها رو دوباره قرمز کرد. که مثلا اونقدرها هم الکی نیست؛ شاید نپیچن برن!!!
برو عموووووووووووو!! D:
فکر میکنم داستان بعضی از فیلمها -حتی اگه به ظاهر عمیق باشن- گاهی فقط یه قالب هستن که فیلمساز بتونه «هنر جنسی»ش رو زیر پوشش اون داستان ابراز کنه!
آخه بره فیلم تمام سوپ/ر بسازه که بعیده کسایی که نگاه میکنن به بُعد هنریش توجه کنن!
باید صحنههای ناب و پرهیجانی که خلق میکنه رو بتونه بیاره جلوی چشم چهار تا آدم هنردوست دیگه!
بد میگم؟
آرامش شب
شببیداری
نه اونی که ازش پول درمیاد!
نه اونی که بره درس خوندن و کار کردنه.
و نه اون نوع آکادمیک که احمدینژاد باهاش دکترا گرفته!
اون یکیش!
اونی که هر چند وقت یه بار فازش مییاد. اونی که انگار همهی سکوت و عظمت شب رو در قالب آرامش مطلب به بدن و ذهن و روحت تزریق میکنه.
انگار تو فضام.
چند وقت یه بار پیش مییاد. در قالبهای مختلف.
جالبه؛ یه بار داشتم با هدست -شاید بره اولین بار- «تاتو» گوش میدادم؛ با صدای بلند. و تو نت میگشتم. احساس میکردم تو تمرکز مطلقم؛ شاید یه «حضور».
تو این مقطع زمانی زندگیم، اونقدرها تو فاز آداب و عبادات نیستم. پس تهجد مذهبی ندونیدش. نمیشه هم گفت برام خالی از خداست. به خاطر آرامشی که بهم حکمفرماست و لذتی که وجودم رو گرفته، از ته ته دل و با لذت تمام خدا رو شکر میکنم.
تازه مذهبی نیست هیچی، چند تا آهنگ شکیلا هم توش هست!
تازه اگه بخوام غیر مذهبیترش کنم، میتونم بگم دیگه چیا داشت! ولی دیگه نمیگم!!!
الان فقط مهم آرامش و لذت و رضایت وافر -و شاید حتی بینهایت-یه که دارم :)
البته خارج شدن از فشار یه ترمی که توش جون میکندم که خودمو به خودم ثابت کنم هم خالی از تأثیر نبوده. فشار و جون کندنی که باعث شد از «خیلی» چیزهای یه زندگی متعادل بزنم تا بتونم نتیجهی بهتری از تلاشم بگیرم.
از این فاز گرفتنها زیاد داشتم. همهشون هم الزاما تو شب نبودن.
انگار یه دفعه میاد.
یه بارش تو دانشگاه بود. شاید نزدیک به یک ساعت تو فضا بودم!!!
حالتی که الان دارم، « لــــــذت مطــــــلـــــقه ». تو این دم، از همه چی لذت میبرم و از همه چی راضیم؛ هیچی هم نمیخوام.
مستی و نشئگی ناشی از خوردن و کشیدن رو هیچ وقت تجربه نکردم. نمیدونم شبیهه یا نه؟
اگه باشه، اون حدس قدیمیم که «نخورده مستم» و «اتومات نشئه میشم» درسته.
تبصره (!): این حالت من، بعد از رفتنش، خماری و تشویش خمار نداره. شاید همه چی عادی میشه.
در کل خــــــــــــــــــــــــــــووووووووووووووووووب چیزیه! خــــــــــــــــــــــــــــــــــــوووووووووووووب !
رو هر چی بخوام میتونم تمرکز کنم. نمیدونم اون همه فکر جور واجور که تو حالت عادی تو ذهن آدمن و مانع همچین حالتی میشن، الان کجان؟!
حرف فکرهای جورواجور و شلوغیهای ذهنی رو کشیدم وسط؛ یه دفعه اسم یه کتابم بیارم!
رهایی از دانستگی – کریشنا مورتی – ترجمه مرسده لسانی
همینجوری!
به خلوت کردن ذهن بیربط نیست؛ یه جا هم میخواستم معرفیش کنم. همین.
تمایلی ندارم این حالت رو بره همیشه نگه دارم. چند دقیقه دیگه میرم بخوابم و میدونم صبح که پاشم دیگه خبری ازش نیست.
شاید باید درست برنامه ریخت و کاری کرد که ذهن اکثر اوقات بتونه این مدلی بشه.
بیخیال! بابرنامهبازی درنیارم! به فازش نمیخوره!
اصلا همینجوری که خودشم هر موقع میخواد مییاد، عــــــــــــــااااااالمی داره.
ای جــــــــــــــــاااااااااااااااااانننننننننننننن !!!
شب بخیر :)
ستون فقرات شیطان
ستون فقرات شیطان (El Espinazo Del Diablo – خلاصهی داستان) یه فیلمه که به نظر من هدفی جز به هیجان آوردن و ترسوندن تماشاگر نداره. روح، ناکجاآباد، بچهی بد، بچهی مظلوم و … .
این جملهاییه که راوی این فیلم میگه:
یک روح کیه؟ روح در حادثهای وحشتناک از جسم خارج میشه و ظاهرشدنش بارها تکرار میشه؛ شبهیه که بین دو جهان سرگردانه؛ جسمی که گاهی زنده به نظر مییاد و گاهی ناپدید میشه؛ میشه گفت اسیر زمان شده؛ مثل این عکس وحشتناک. و این حادثه در اینجا به وقوع پیوست. تقدیر بر این بود؛ یکی با خباثت و دیگران با بیگناهی.
بعضی صحنههاش من رو یاد Godsend (موهبت الهی) میانداخت.
راستش چیزی که باعث میشه ازش بنویسم، خود فیلم نیست! یه جورایی من رو یاد تردیدها و ابهامهای اخیرم میاندازه. شاید میخوام درددل کنم؛ نمیدونم!
نمیدونم فیلم اینجوری بود یا من عوض شدم؛ چون هیچ احساس خاصی (ترس، دلسوزی، محبت، سمپاتی و …) تو من به وجود نیاورد. تنها جایی که روم تاثیر گذاشت صحنهی پیچ خوردن پای یکی از بچهها بود! آخه کلا با شکستن و پیچ خوردن میونهی خوبی ندارم؛ حتی یه پای شکسته بیشتر از یه کلهی له شده با چشمهای از کاسه بیرون زده، حالم رو به هم میزنه!
دیگه از نظرات مختلف در مورد روح، سرنوشت، مرگ، زندگی، عشق و چیزهایی مثل این که هر کسی یه نظری در موردشون داره خسته شدم. اونقدر چرند دیدم و شنیدم و خوندم که واقعیت توشون گم شده. با خودم فکر میکنم که آیا زندگی گوسفندوار چند وقت پیشم بهتر نبود؟! لااقل به چیزی فکر نمیکردم تا بخواد خورهی مغزم بشه. آدم وقتی تصمیم میگیره بدونه، تو راه سختی قدم میذاره؛ نمیدونه کدوم درسته.
همه چیزم قاطی شده؛ سرنوشت و بیم و امید و آرزو و معجزه رو قاطی یه مسائلی میکنم که هر کس بشنوه خندش میگیره.
حالا فعلا از اینها بگذریم! موضوع دیگهای که این فیلم باز آورد جلوی چشمم، در مورد بچههاست؛ همون موجودات معصوم!! دو تا کلیشه تو این مورد هست:
۱) بچهها واقعا معصوم هستند و دلشون پاکه و با خدا ارتباطشون قویتره و …! آخه اون چه میفهمه خدا چیه؟!! مگه من و تو میدونیم؟!
۲) چیزی که تو بعضی از فیلمها -که دو فیلم بالا هم از جملهی همونها هستن- داره جا میافته؛ و اون اینه که بچههایی داریم که ذاتشون بده و بچهی گناهن و یا مثل همین فیلم، ستون فقرات شیطان دارن (!) و باید کشته بشن! این هم که کلا آدم بودن یه آدم رو به صورت پیشفرض (!default)، زیر سوال میبره!
اما نظر فعلی من اینه که بچهها اصلا آدم نیستند! نه به معنی اینکه ماهیت آدم ندارن؛ بلکه به این معنی که هنوز اونقدر رشد نکردن که بشه خیلی چیزها رو براشون تعریف کرد (نه اینکه بهشون بگی! منظورم اینه که مثلا پلید بودن یه بچه رو تعریف کنی).
فقط میخورن و میدن بیرون (!) و میخوابن و بازی میکنن و احتیاج به محبت دارن! مثل همهی ما!! نمیدونم چرا جملهم اینجوری تموم شد! مهم اینه که آدم نیستن!! حالا کامنتی رو که چند وقت پیش تو وبلاگ هویت گذاشتم، بخونید شاید فهمیدین چی میخوام بگم:
راستش اوایل وقتی از سادگی بچه ها حرف پیش میاومد خیلی تحت تاثیر قرار میگرفتم. اما در حال حاضر فکر میکنم اونقدرها هم کارشون درست نیست!
اینکه یکی راه بد بودن رو بلد نیست، دلیل خوب بودنشه؟!!
بره همین علاقه که گفتم، اوایلِ «شازده کوچولو» برام جالب بود. اما الان از داستانش متنفرم! چون فکر میکنم اصلا از یه جایی به بعدش به «هیچ» بچهای مربوط نمیشه! اثر یه نویسنده س که برای اینکه خواننده نظرش رو قبول کنه، از یه نقطه ضعف بزرگترها استفاده میکنه.
کلا میبینید؟! من به این میگم گمراهی وحشتناک؛ اومدم نسبت به این دنیا و اون دنیا و انسان و خدا و عشق و زندگی شناخت پیدا کنم، همه چیم به هم خورده:
اگه الان یا هر وقت و ساعت دیگه یکی یه اسلحه بگیره سمت مغزم و چشم تو چشمم بخواد مغزم رو بپاشه رو دیوار، نه تنها نمیترسم، بلکه اصلا برام مهم نیست!
دیگه تصور مُردن کسی روی احساساتم تاثیری نداره. اصلا به نظرم فرقی نمیکنه؛ اون که میخواد بمیره؛ امروز نشد، فردا!
بعضی کارهای خیلی عادی و روزمرهم رو از ترس اینکه جلوی تقدیر بایستم، انجام نمیدم!!
نمیدونم آدمها قراره تو بهشت چیکار کنن؟!!
در مورد سرنوشت و قضا و قدر هم مطالعهی چندان خاصی نکردم؛ ولی بره خودم یه نظریه دارم:
هر دو نظریه که «خدا به ما قدرت انتخاب داده و خودمون همه چیزمون رو تعیین میکنیم» و «همه چی از قبل معلومه و تعیین شده و ما دیگه نمیتونیم کاری بکنیم» رو قبول دارم!
من میگم خدا اول تو یه دور تند و سریع همهی دنیا رو پیاده کرده و به ما فرصت داده که تو همهی موقعیتهایی که اختیار توشون دخیله تصمیم بگیریم؛ بعد حافظهمون رو تا حد خیلی زیادی پاک کرده (اون یه ذره بره همون صحنههاییه که احساس میکنیم قبلا دیدیم!) و همه چی رو reset کرده! یعنی ما بدون اینکه یادمون بیاد، داریم بازی رو انجام میدیم که واقعیتش رو قبلا با سرعت زیاد انجام دادیم! با این فرضیه، حرف همه درست درمییاد!
اصلا نمیدونم دور و برم چی میگذره؛ با خدا حرف میزنم و حسش میکنم؛ یه نشونههایی رو هم جواب خدا برای حرفهام میدونم! ولی چند بار پیش اومده که به همهی حسم شک کنم و تو همین مسئله گیر کنم که اصلا آیا واقعا من «خدا» رو حس میکردم؟!
با این وضعیت اصلا نمیتونم بفهمم عشق به خدا یعنی چی؟ حال یه آدمی رو دارم که تو خیالش یه نفر رو دوست داره ولی اصلا نمیدونه طرف در حد ۶۰ ثانیه هم به این فکر میکنه یا نه؟! اون هم دوستش داره یا نه؟! میخواد با این باشه؟! اگه نه، پس این باید چیکار کنه؟! مثل کتابها عاشق بمونه یا بر فرض اینکه اون این رو دوست نداره، فراموشش کنه؟! اگه اون این رو دوست داشته باشه چی؟! عشقی که متعلق به خودش بوده با دست خودش از خودش رونده!
اووووووووف! باور کنید دو تا موضوع از دست من خارجه: یکی اینکه بیشتر (حالا نه فقط!) در مورد تیتر مطلب که باعث میشه نوشتن رو شروع کنم، توش بنویسم. دوم اینکه وقتی بعضی جملهها رو شروع میکنم برای بیان حسم، آخرش به چرندیات [شاید] بیمعنی نرسم!
پینوشت: بحث در مورد بچهها از به من بگو در وبلاگ هویت شروع شد؛ در مرحلهی دوم توی همین پست من در موردش صحبت شد؛ و به صورت زیر ادامه پیدا کرد(!):
۳) انسان عوضی و کامنت من در زیرش.
۴) احترام در وبلاگ هویت و آتشبس(!) من در زیر اون.
به قول خودش : جان کلام هر دومون يه چيزه. منتها چرخ و فلک کلمات هستش.
برای رفع ابهام هم عرض کنم که من فقط با تقدیس بچهها مشکل دارم. وگرنه من هم مثل خیلیهای دیگه بچهها رو دوست دارم و کلی هم باهاشون تو سر و کلهی هم میزنیم!

بیان دیدگاه