خودکشی ممنوعه

خطاکاران هوسباز خرسند

اکتبر 9, 2009 · تا کنون 2 نظر داده شده

هر انسانی از اوایل بلوغ، با عملی آشنا می‌شه که نماد خودکفاییه و لذت‌بخش؛ اما «کار بدیه».
بعضی‌ها -حداقل تو وهله‌های مختلف و شاید متعدد زمانی- تصمیم می‌گیرن انجامش ندن؛ یا به دلایل مذهبی، یا به دلایل ظاهرا شخصی دیگه‌ای که در راستای مفاهیمی مثل اقتدار شخصیتی و …ست.

اما کسایی که انجام می‌دن:
دسته‌ی اول، دین و مذهب و تابو و … -حداقل در این باب-، به هیچ جاشون نیست!
دسته‌ی دوم، -با درجات غلظت مختلف – احساس گناه می‌کنن و شرمنده‌ان.

اما حالت سومی هم هست:
کسی که بعدش میاد خدا رو شکر می‌کنه به خاطر لذتی که برده!!!

→ 2 نظردسته‌ها: آرامش · خدا · زندگی · گناه

تردید – واروژ کریم مسیحی

اکتبر 7, 2009 · یک نظر بنویسید

«هملت» رو نخوندم.
دیروز «تردید» رو دیدم.
راستش ازش چندان خوشم نیومد.
از طرف دیگه ظاهرا «جامعه هنری» فیلم خیلی خوبی می‌دوننش.
لابد من درک هنری ندارم!

تا یه جاهایی داشتم از داستان شنیدن و دیدن لذت می‌بردم. اما از جایی که مهتاب (ترانه علیدوستی) هم هملتی بودن قضیه رو -که سیاوش (بهرام رادان) روش اصرار داشت- قبول کرد، بقیه‌ی فیلم دیگه برام جذابیتی نداشت.
الکی سعی نمی‌کنم دنبال درک چیز خاصی باشم. خب نداشت دیگه! حداقل بره من.
دیگه حال نکردم.

اما صحنه‌ای که قویا باهاش حال کردم، زمانی بود که مهتاب توی اتاق پدر سیاوش توی شرکت، به سیاوش ملحق می‌شد (صحبت و توپیدن و پاک کردن میز و …).
بازیش، جزئیات و دیالوگ‌های اون قسمت، معرکه بودن.

بعد از اون هم، شاید اونجا که مهتاب می‌رفت به اون سینما، دنبال سیاوشی که غیبش زده بود. اعتراض می‌کرد تا می‌افتاد زمین و گریه می‌کرد.

اینجاها خوب نوشته شده بود و حداقل من، واقعا از بازی علیدوستی توی این دو تا صحنه لذت بردم.

→ بیان دیدگاهدسته‌ها: فیلم

روابط انسانی حیوانی

اکتبر 6, 2009 · ۱ دیدگاه

مرغ مینای سخنگو

سه‌شنبه ۱۴ مهر ۸۸

من که اصولا از بچگی با حیوانات میونه‌ای نداشتم.
اولین بار که به جوجه دست زدم، «یه جوری» شدم!
نمی‌دونم، شاید انتظار داشتم نرم‌تر باشه!
آخه احساس کردم زیر اون پرها و کوچولویی، یه بدن -نسبتا- سفته!
و بدتر از اون، زنده‌ست و تکون می‌خورده!!!!
شاید جز نوع بشر، بره جانور دیگه‌ای حق حیات قائل نبودم!

اولین گوسفند لمس شده هم همچین حسی رو ایجاد کرد. البته سفت‌تر و محکم‌تر!
دیدید پسرهای کوچیکی رو که حیوونا رو با لگد می‌زنن؟!!
به احتمال زیاد، دلیلشون همون دلیل من بوده؛ وقتی نتونستم به لمس کردن گوسفند با دست ادامه بدم، بهش لگد می‌زدم (البته چند تا و به همین دلیلی که گفتم؛ لگدهای اون موقعم هم اونقدر مگسی بود که گوسفنده عین خیالش نبود! حیوان‌آزار نیستم؛ سعی می‌کنم انسان‌آزار هم نباشم؛ با گیاهان هم پدرکشتگی ندارم)!
شاید هم به خاطر اینکه دیگه نمی‌تونستم با «دست» لمسش کنم (از پام استفاده کردم!)، هم به خاطر اینکه کلا سفت بودنش و تکون خوردنش برام جالب بود (!)، و هم به خاطر اینکه احتمالا خواستم یه جوری «شجاعت» و «نترسی»م رو نسبت سوژه‌ی زبون‌بسته نشون بدم!

این اعتمادبه‌نفس، درمورد گربه‌ها پررنگ‌تر بود.
اصولا گربه‌ها -بسته به شهر یا محله‌ی سکونتشون- راحت می‌ترسن. «پیششش» که دیگه قدیمی شده! الان یه جوری نگاهت می‌کنن انگار باید با فارسی یا انگلیسی ثلیث براشون توضیح بدی!
درباره‌ی شهر و محله می‌گفتم؛ مثلا یه جا هست که بچه‌هاش دستشون به گربه برسه، سعی می‌کنن به طرق مختلف داغونش کنن! با سنگ، چوب، کشیدن دم (این مختص بعضی بچه‌های خیلی کوچیکیه که هنوز عقلشون نمی‌رسه و «پیشی» رو هم هنوز کامل یاد نگرفتن!) و … !!!!!
اینجور جاها، گربه‌هه از ۱۰ متریش که رد بشی، داره استراتژی می‌چینه که چیکار کنه گیرت نیفته!
حالا شرایط همینجوری عوض می‌شه و می‌ره و می‌ره تا جاهایی که گربه‌هاشون، حتی اگه به صورت تهاجمی بدوی طرفشون، منتظرن بغلشون کنی و نازشون کنی!

حالا مقدمه‌ی گربه‌ای بره چی بود؟
قبل از مدرسه رفتنم بود؛ دقیق یادم نیست کِی.
خونه‌ی اون موقع‌مون: ساختمون با یه راهرو به حیاط کوچیکش باز می‌شد و اونور حیاط باز یه راهرو بود که به در اصلی خونه می‌رسید.
یه گربه اومده بود تو حیاط.
منم که عادت کرده بودم بدوم دنبالشون تا فرار کنن، بنا رو گذاشتم به جلو رفتن و مثلا ترسوندنش.
دوید و رفت سمت راهرویی که به در بیرونی ختم می‌شد؛ ولی خب اونجا که راه‌دررو نداشت (البته اون موقع من به اینش فکر نکردم)؛ وقتی دید اینجوریه، برگشت طرف حیاط (که همون طرف من هم می‌شد) که یه راه دررو پیدا کنه و بزنه به چاک؛ سریع هم اومد.
ما رو می‌گی؟!
تو خونه هم تنها بودم. گفتم تمومه! الان دخلمو میاره!
بلافاصله دویدم سمت در راهرو و تو چارچوب وایسادم و ملتمسانه داد زدم «ببخشیــــــد» !!!!!!!!!!

فکر کنم بعدا خودم تعریف کرده بودم و یه مدت حرفش تو خونه پیچیده بود و سوژه خنده‌ای شده بود!

جدیدترین هم‌زیستی چندثانیه‌ایم هم نوازش گردن و یال یه اسب تو ساحل بود (شهریور که رفته بودم شمال؛ ولی باز پوستش خیلی زمخت بودااااا !!! اسب‌ها کِرِم ندارن؟!).
آخه خیلی وقت پیش‌ها شنیده بودم این کار خیلی بهشون می‌چسبه و حال می‌ده.

اصولا انگار علاقه‌ی شدیدی به «حال دادن تخصصی» دارم! شناسایی «مواضع و اعمال حساس»، و اعمالش روی طرف (اسبه دیگه!) خیلی برام لذت بخشه!

پ.ن. این عکس، بره من، شد بهونه‌ی این چند خط.
بره اهلش می‌تونه یه سوژه فیلمنامه‌ی توپ باشه.
به شخصه خیلی دوست دارم «تو یه فیلم»، ببینم از اینجا به بعد قصه چی می‌شه؛ اما تمایلی به دونستن ادامه‌ی داستان «این» کودک و مرغ مینای واقعی ندارم.
شاید چون تو زندگی واقعی‌مون، خیلی چیزها رو «صرفا ناخوشایند» و غم‌انگیز می‌بینیم و برامون مفهوم خاصی نداره.
اما اگه یه فیلمنامه‌نویس بره سراغ این موضوع، باید داستانش پر از مفهوم باشه؛ زندگی، امید، عشق، علاقه و … . و به بحث بکشدشون.

→ 1 نظردسته‌ها: خودم · عکس · فیلم

بخشی از وجودتون هست که ازش فراری یا شرمسار باشید؟

سپتامبر 26, 2009 · ۱ دیدگاه

این یه عکس ساده‌ست که -با اینکه بره حدود چهار پنج سال قبله و بارها دیدمش، این بار- باعث شد به یه چیزهایی فکر کنم. بیشتر شاید به اینکه اگه کسایی غیر از من، می‌دیدن عکسشون اینجوری شده عکس‌العمل [باطنی و ظاهری]شون چی بود؟

شاید ناشی از موضوعات فرهنگی مذهبی بود که اولین چیزی که بهش فکر کردم، صورت پلید، یا نیمه‌ی پنهان خبیث و به عبارت مستقیم‌تر «صورت برزخی» بود!
اولین چیزی که به نظرم رسید همین بود؛‌ و خندیدم (بیشتر یه خنده‌ی معمولی بود، تا خنده‌ای از روی شرارت، خنده‌ای عصبی، یا لبخندی تصنعی).
علاوه بر اینکه کلیت انعکاس برام جالب بود، این عدم تناسبش هم برام خیلی جالب بود. نگهش داشتم و هنوزم برام جالبه.

مثلا شخص شما!
اگه بعد از گرفتن عکستون، می‌دیدین اینجوری افتاده، چه احساس و بعد عکس‌العملی داشتید؟

قضیه‌ی این، با قضیه‌ی عکس‌هایی که توشون بد می‌افتید -حالت صورت، چشم، یا فیگور و ژست نامناسبی که لحظه‌ی فشرده‌شدن شاتر داشتید- فرق داره (عکس‌هایی که شاید حداقل ۵۰ درصد خانوم‌ها، مثل بسیجی لباس شخصی‌ای که تو تظاهرات، عکاس دیده(!) معتقدن باید هر چه سریع‌تر پاک شه!).

با عکس‌های انعکاسی دِفرمه (که ممکنه انعکاس تصویر شما توی شیشه‌ی عینک، آب، یا هر چیز دیگه باشه) هم فرق داره. اولا اصل و فرع کنار هم هستن و ثانیا بخش‌هایی از دو تصویر کاملا مثل هم هستن و فقط صورته که -به شکل شدیدی- فرق می‌کنه؛ حتی لبخند هم متلاشی شده!

جدا از جواب سوال درباره‌ی خودتون، صادقانه، آیا اعتقاداتتون باعث می‌شه که فکر کنید اینجوری افتادن عکس من، دلیل خاصی داشته؟

نیمه تاریک وجود دبی فورد نیمه پنهان وجود بخش خبیث شیطانی شیطان انسان نما

→ 1 نظردسته‌ها: خودم · عکس

مرکز تربیت معلم نسیبه تهران

سپتامبر 26, 2009 · ۱ دیدگاه

مرکز تربیت معلم نسیبه تهران

آدرس: تهران – بلوار مرزداران – خیابان (کوچه) نسیبه (زیر پل یادگار امام -مسیر شرق به غرب مرزداران-)

توضیح بیشتر: از مسیر شرق به غرب مرزدارن، وقتی به پل یادگار امام (پلی که از روی اتوبان یادگار رد می‌شه) می‌رسید، روی پل نرید؛ از کنار پل برید پایین، سمت راستتون خیابون نسیبه‌ست!

مرکز تربیت بدنی دختران نسیبه، ظاهرا معروف‌تره و بیشتر به چشم میاد. کنار همونه. بین همون خیابون نسیبه و خیابون فرشتگانه. یه مرکز ورزشیه که ظاهرا استفاده عام هم داره (غیر دانشجویان مرکز)؛ حداقل بره همه رقم بانوان که آزاده!

تلفن:
۴۴۲۵۳۰۹۰
۴۴۲۵۰۵۰۴
۴۴۲۵۰۳۰۴

پ.ن. خوانندگان محترم وبلاگ از بی‌ربطی ظاهری این پست تعجب نکنن! اونکه تو گوگل سرچ می‌کنه، بهتر از من و شما حکمت این پست رو می‌دونه!

آدرس مرکز تربیت معلم نسیبه شماره تلفن مرکز تربیت معلم نسیبه دانشگاه تربیت معلم ثبت نام

→ 1 نظردسته‌ها: عمومی

زنگ‌های نفرت‌انگیز

سپتامبر 25, 2009 · تا کنون 2 نظر داده شده

نمی‌دونم بابام بره چی می‌خواست زنگ موبایلش رو چک کنه. با تلفن خونه به موبایلش زنگ زد. یه زنگ ملایم شروع شد؛ اما این حس ملایمت رو فقط بره یکی دو ثانیه حس کردم. بعد جاشو داد به نفرت! درعرض چند ثانیه یادم افتاد: چند سال پیش که یه دفعه زن‌عموم می‌خواست بره نماز صبح بیدارباش بده، زنگ آلارم موبایلش این بود!

یه ملودی ملایم و دل‌پذیر، که بسته به زمان شنیده شدن، می‌تونه حس معکوسی رو به‌وجود بیاره.

چند دقیقه بعدش، یاد یه مورد دیگه‌ش هم افتادم: صدای زنگ ساعتی که مامانم می‌ذاشت تا صبح بیدار شیم (و منم باید زودتر از همه بیدار می‌شدم. فکر کنم زمان مدرسه بود.).

از این زنگ‌های معمولی ساعت‌ها که می‌گی «دی‌دی، دی‌دی، دی‌دی، …» ! یا بعضی‌ها که هوشمندترن و اگه خفه‌شون نکنی وحشی‌تر (!) می‌شن: «دی‌دی دی‌دی … دی‌دی‌دی‌دی دی‌دی‌دی‌دی دی‌دی‌دی‌دی … (از اینجا به بعد هم دیگه ارث باباشو طلب داره! تقریبا یکنواخت سوت می‌کشه! مرده هم مجبور می‌شه بره خفه کردنش از قبر پاشه!). ولی بیشتر خواستم بگم منظورم کدوم نوع زنگ ساعته (که کسی با زنگ ساعت شماته‌دار (ط؟!) اشتباه نگیره!).

یادمه «سن‌ایچ» یه مدت نسبتا طولانی، توی تلویزیون یه تبلیغی نشون می‌داد که دقیقا صدای زنگ ساعت رومیزی مامانم (!) رو توش داشت. وقتی اون تبلیغ پخش می‌شد، احساس انزجار می‌کردم!

مورد بعدیش هم وقتی اومدم بنویسم یادم افتاد: یه مدتی برای سروقت خوندن نماز صبح بدجوری به خودم نهیب زده بودم و تصمیم گرفته بودم هرطوری شده، سر وقت بلند شم تا نماز صبحم قضا نشه. تصمیم گرفته بودم، «هر جوری شده بیدار شم». حتی اگه شب قبلش دیرخوابیده باشم، یا خسته بودم یا … .
از اونجایی که گاهی پیش می‌اومد که به صدای زنگ بیدار می‌شدم و خفه‌ش می‌کردم و بدون اینکه بفهمم باز می‌خوابیدم (یا گاهی به خودم می‌گفتم «الان پامی‌شم» و دیگه نمی‌شدم!)، تصمیم گرفتم وحشی‌ترین زنگ موجود در گوشیم رو برای امربه‌معروف (!) انتخاب کنم. اونایی که موتورولا L7 دم دستشونه (بقیه مدل‌ها نمی‌دونم دارن یا نه)، می‌تونن برای همدردی، “Dancefloor” رو گوش بدن.
یه آهنگ تند، که روی ولوم زیاد هم می‌ذاشتمش. واقعا باعث می‌شد، «بپپپرم»!
بعد از مدتی فکر کنم دیگه باعث اختلالات روانی شده بود!
بعد از اون موضوع، دیگه هر وقت به گوشم می‌خورد، بعد از احساس نفرت، مجموعه‌ی حس‌هایی رو داشتم که وقتی به زور بیدار می‌شم دارم: چشم‌هایی که می‌سوزه، یه مزه‌ی بد توی دهنم و … .

یه چیز دیگه تو این زمینه:
به‌خصوص تو دوران مدرسه، بدترین و تلخ‌ترین احساس صبحگاهی، بره وقتی بود که از بین چندباری که قبل از فرارسیدن ساعت بیداری، بیدار می‌شدم و غلت می‌زدم و دوباره می‌خوابیدم و خوشحال بودم که هنوز وقت پاشدن نرسیده، یکی‌شون، با زنگ زدن ساعت همزمان می‌شد!
از اون وقت‌هاییه که «دیگه گریزی نیست»!

→ 2 نظردسته‌ها: خودم

پنجمین خورشید، قدس، فوتبال، پائولو کوئیلو، خامنه‌ای!

سپتامبر 19, 2009 · یک نظر بنویسید

تو این رکود فاجعه‌بار صداوسیما، دو تا سریال ماه رمضونیش بود که مردم تک و توک، تا حدودی پسندیده بودن و دنبال می‌کردن؛ «پنجمین خورشید» و «عبور از پاییز».

امشب (شنبه شب) قرار بود آخرین قسمت «پنجمین خورشید» پخش بشه. معمولا حدود ساعت ۸ پخش می‌شد.

شیفت داده بودن به ساعت ۲۰:۴۰. تو مرحله‌ی بعدی هم مجددا پوزش خواستن و گفتن ساعت ۲۱:۱۵ پخش می‌شه!

مفهومش می‌دونید چیه؟
گدایی مخاطب !

هدف این بود که گزارش‌های خبری صداوسیما، بیشتر به چشم بیننده‌ها بیاد.
تأخیر اول، بره بخش خبری ۲۰:۳۰ بود (که علاوه بر روز قدس، به موضوع پخش نشدن فوتبال استقلال و استیل آذین بصورت زنده، هم پرداخته بود) و تأخیر دوم، برای بخش خبری سنتی و رسمی ساعت ۲۱ شبکه‌ی اول.

از یه طرف حضور سبزها تو راهپیمایی روز قدس غیر قابل انکار بود و از طرف دیگه خیلی از همین بیننده‌های چشم و گوش بسته‌ی صدا و سیما، خودشون تو خیابون‌ها اینا رو دیده بودن؛ اگه صداوسیما سانسور می‌کرد، جلوی همین اقلیت هم بدجوری روسیاه می‌شد.
حالا نمی‌دونم شبکه‌های استانی هم تظاهرات سبز شهرستان‌هایی مثل اصفهان و شیراز و … رو هم پوشش دادن؟
چون اینا که سانسور کردن. اونا هم سانسور کنن خیلی بی‌ریخت می‌شه؛ اونجا بیشتر به چشم مردم میاد.

حرف‌ها و تحلیل‌هاشم که دیگه بماند!
۲۰:۳۰ که خیلی باحال با قضیه برخورد کرد؛ یه جورایی گفت «شماها که سبز پوشیدید و اون شعارهای انحرافی رو دادید، می‌دونید دشمنای ایران رو شاد کردید؟!!» بعد هم رفت تو خط فاکس نیوز و … .

شعارهایی هم که از چند هفته قبل مردم تعیین کرده بودن و روی اینترنت به اطلاع همه -از جمله نوری‌زاده و سازگارا- رسیده بود، و طبعا این دو نفر هم تو صدای آمریکا دربارش صحبت کرده بودن، رو دستمایه قرار دادن که «آی ملت! این اقلیت انحرافی سبز، شعارهاشون رو از ماهواره یاد گرفته بودن»!

گزارش‌های مردمی‌شون هم که آخر کِسادی بازار بود!
از اون همه آدم با پلاکارد قرمز که صبح تا شب صداوسیما نشون داد، نمی‌تونستن با چهار تا آدم مصاحبه کنن؟!!

به‌هرحال سریال، بعد از تموم شدن تحلیل‌های خبری (!) صداوسیما شروع شد.
آخرش هم یه جورایی همون پیام پائولو کوئیلو رو توی کتاب «ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد» داشت:
اینکه «هر روز از زندگی‌مون»، موهبتیه که می‌تونیم ازش کمال استفاده رو ببریم.
حالا تو این سریال، خورشید‌های کتیبه‌ی جادویی، به عنوان استعاره به کار رفته بودن.

اما اسم خامنه‌ای رو بره چی آوردم؟
بعید می‌دونم خامنه‌ای کتاب‌های کوئیلو رو بخونه (چون به هر حال دسته‌ی بزرگی از منتقدین کوئیلو رو همین آخوندهای ایران تشکیل می‌دن -الان هیچ کاری به نقد کوئیلو ندارم.-).

ولی خب پیام که واضحه: استفاده از فرصت‌ها و خراب نکردنشون.

تو این وانفسا هم باز بعید می‌دونم خامنه‌ای نشسته باشه و هر شبِ ماه رمضون، سریال نگاه کرده باشه! از پسرخاله‌ی ۲ ساله‌ی من، ۲ دقیقه کفش چراغ‌دارش(!) رو بگیری بگی می‌خوام ببینمش، لب به غذاش نمی‌زنه! چه برسه به … !
ولی کاش می‌دید!

خامنه‌ای اولین خورشید کتیبه‌ی انتخابات۸۸ش رو وقتی سوزوند که فردای مناظره‌ی احمدی‌نژاد و موسوی (که مشخصه‌ی اصلیش، حمله‌ی احمدی‌نژاد به هاشمی رفسنجانی و خانواده‌ش بود)، توی بهشت زهرا (۱۴خرداد)، به‌صورت غیر مستقیم (جوری که حداقل پسرخاله‌ی ۲ ساله‌ی من بو نبره!)، اعلام کرد که پشت احمدی‌نژاده.

حالا از اینا که دور و برشن، نمی‌دونم کسی جرأت داره بهش یادآوری کنه که «خورشید عالم‌تاب هم بنابه پیش‌بینی قرآن، روزی خاموش می‌شه، خورشید‌های کتیبه که جلوی اون هیچن!» ؟
یکی باشه که بهش بگه تندتند خورشید‌هاش رو استفاده نکنه.

اگه با پلی‌استیشن و کامپیوتر و …، ماشین‌بازی می‌کرد و با مفهوم «نیترو» و تموم شدنش آشنا بود، شاید انقدر تخته گاز نمی‌رفت!

جوری که جمعیتی رو که سه ماه پیش، ساکت و بدون حرف از آزادی تا انقلاب («میادین» آزادی و انقلاب، و نه چیز دیگر!) راه رفتن [و فقط ابطال انتخابات رو می‌خواستن]، به جمعیتی به مراتب گسترده‌تر تبدیل کنه که تو روزی که ایشون دم از عدالت‌خواهی برای مردم جهان می‌زنه، خطاب بهش می‌گن:

دیکتاتور! دیکتاتور! این آخرین پیامه؛ جنبش سبز ایران، آماده‌ی قیامه!

→ بیان دیدگاهدسته‌ها: ایران · تلویزیون · رسانه · صداوسیما · پائولو کوئیلو · پساانتخابات۸۸

تهمت به کروبی به دستور «علی»

سپتامبر 12, 2009 · یک نظر بنویسید

عاشق چشم و ابروی کروبی نبودم و نیستم.
اما کافیه یه چیزهایی رو کنار هم بذاریم تا ببینیم برای اطاعت دستور خامنه‌ای، بهش تهمت زدن.

- حاکمیت دروغگویی و جنایاتش رو توی این چند ماه علنا نشون داده؛ اصلا شما تجاوز رو هم باور نکنید، کشتار مردم (که دیگه همه می‌دونن از نظر قانون اساسی حق تظاهرات دارن) توی خیابون واضح بود.
مسئولین و صداوسیماشون، اصلا تظاهرات رو انکار می‌کردن، چه برسه به کشتار.

- ریختن توی دفتر کروبی و هر چیزی که ممکن بود اطلاعاتی داشته باشه و مدرکی داشته باشه دزدیدن و دفترش رو بستن.

ریختن توی مرکزی که امور بازداشت‌شده‌ها و آسیب‌دیده‌ها رو پیگیری می‌کرد و مشخصاتشون و اسناد رو جمع‌آوری می‌کرد و همه‌ی دارایی‌هاشو (در حقیقت همه‌ی اسناد رو) دزدیدن.

از طرف دیگه الویری و بهشتی -از مهره‌های اصلی‌ای که این پیگیری رو انجام می‌دادن- گرفتن.

یعنی اول «سعی کردن» صورت مسئله و جزئیاتش رو پاک کنن و بعد تهمت بزنن.

مسئله‌ی سرقت اسناد هم این نیست که خب دیگه سندی در دست نیست و کسی ازشون کپی نگرفته بوده!
مسئله اینه که بعد از سرقت، دیگه اونا هم می‌دونن کدوم آسیب‌دیده‌ها اومدن و حرف زدن و می‌رن سراغشون.

بذارید کنار دستور خامنه‌ای برای بازداشت کروبی که تو این چند روزه درز کرده بود.

دیگه از هیئت تحقیقی که بره خود ایناس، چه انتظاری می‌ره؟!

دیگه ماست‌مالی طائب بره قضیه‌ی ترانه موسوی، با رو کردن عروس باجناقش تو صداوسیما رو که کسی یادش نمی‌ره!
الانم اومدن مورد به مورد سناریو چیدن.

بعد کدوم هیئت «تحقیق»ی بعد از اینکه گزارشش رو داد، یه جمله‌ی بی‌ربط آخرش ضمیمه می‌کنه که مضمونش بازداشت کروبی و موسویه؟!

می‌دونم دستشون بره خیلی‌ها رو شده و خیلی‌ها می‌گن دیگه اینام گفتن داشت؟
اما متأسفانه هنوز هستند کسایی که فکر می‌کنن تو بدنه‌ی این حکومت مونده کسی که بشه بهش پناه برد و ازش صداقت خواست.

دیگه از حکومتی که همه‌کارش، خودشو با حضرت علی یکی می‌دونه و مخالفینش رو خوارج، چه انتظاری می‌ره؟!

→ بیان دیدگاهدسته‌ها: ایران · پساانتخابات۸۸

و در آن سرزمین، «علی» از کودکی دوست داشت همچو علی باشد!

سپتامبر 11, 2009 · ۱ دیدگاه

پرده‌ی اول
«علی» از کودکی علی را دوست می‌داشت
-که می‌داند؟ شاید این عشق، از داستان‌هایی شروع شده بود که با آنها به خواب رفته بود-

شیفته‌ی هیبتش بود
شیفته‌ی صحنه‌ای که حسنِ «مجتبی» سر خونین علی را -که به خدای کعبه قسم رستگار شده بود- در آغوش گرفته بود و همه می‌گریستند، جز علی؛ چرا که سعادتی را می‌دید که دیگران نمی‌دیدند.

همیشه می‌خواست همچو او باشد؛ هر چه از زندگی او نقل شده بود، حفظ بود و همیشه می‌کوشید در جزء جزء رفتارش همچو علی باشد؛ و اکنون می‌اندیشد که به راستی علی‌وار زندگی می‌کند.

روایات را که در ذهنش تصویر می‌کرد، از حکمت و آرامش شیر غران لذت می‌برد و به هیجان می‌آمد؛ همانطور که از سکانس دست به شمشیر بردنش لذت می‌برد.

علی را دوست داشت، چون علی همچون جباران (همان پادشاهان «بد» شهر قصه‌ها) نبود که چاپلوسان احاطه‌شان کرده‌اند و فقط به خوشایندش لب می‌گشایند.

حکایت برآشفتن علی از باز کردن خلخال از پای زن یهودی منبع موثقی داره؟!
آخه می‌ترسم تو قصه بیارمش، بعد اگه دروغ بود فردا که بچه‌م بزرگ شد، بهم خرده بگیرن که با دروغ و توهم بار آوردمش.

پرده‌ی دوم
روزی روزگاری، حکومتی بود، که تمام دزدان و غارتگران در مقابلش بودند

اما از سویی دیگر، تمام کسانی که این حکومت منشأ پول و اسلحه‌شان بود، دوستش می‌داشتند.

جوانان علاف در قهوه‌خانه‌ای در کشوری آفریقایی، شوت فوتبالیست‌های این نظام را می‌ستودند.

و همه‌ی «مردم مؤمن دنیا» دوستش می‌داشتند و هر گاه در امپراتوری‌اش، تقی به توقی می‌خورد، نگرانش می‌شدند؛ غافل از اینکه آن حکومت، قدرت مطلق است و توپ هم تکانش نخواهد داد، چه رسد به تق و توق.

مردم مؤمنی که گر نیک بیندیشیم، نمک‌نشناس هم بودند. آیا درست است که «ولی امر مسلمین» -یعنی مالک جان و مال و ناموسشان- را «صرفا دوست بدارند»؟!

سخن از این حکومت زیاد است؛ قصه دراز است و هنوز به انتها نرسیده؛ تو آرام بخواب، تا نبینی در شب تاریک چه می‌گذرد؛ باز سپیده خواهد دمید و فردایی خواهد آمد و باز برایت قصه‌ای خواهم گفت…
آرام بخواب کودکم…

→ 1 نظردسته‌ها: اسلام · ایران · پساانتخابات۸۸

همه دیدید که احمدی‌نژاد خواست؛ نشد!

سپتامبر 3, 2009 · ۱ دیدگاه

اگه دقت کرده باشید، احتمالا متوجه شدید که این موجود گاهی کارهایی انجام می‌ده که از عملی نشدنشون مطمئنه. علتش هم عدم تعادل روانیش نیست؛ غرض داره.

این پیشنهاد سه وزیر زن هم احتمالا تو همون دسته‌بندی جا می‌گیره. درسته که بعضی‌هاشون اصولا هیچ تناسبی با قشر زن جامعه‌ی ما نداشتن و از نظر شخصیتی، رباتی بودن که صرفا به درد استفاده‌ی ابزاری این باند و تفکرش می‌خوردن. اما فکر می‌کنم احمدی‌نژاد واقعا می‌خواست بگه من به زنان احترام می‌ذارم!

اصلا هم براش مهم نیست که نشد. بره احمدی‌نژاد تنها چیزی که اهمیت داره اینه که تو هر موضوعی دستاویزی داشته باشه تا تو نطق کردن‌های پر اعتمادبه‌نفسش، باهاشون بازی کنه. الانم تا هزار سال دیگه میگه «من اولین کسی بودم که تو دنیا برای زن ارزش قائل شدم» (یه چیزی تو مایه‌های «آزادی در ایران نزدیک به مطلق است»!!!).

موضوع جنجالی «آزادی حضور بانوان در ورزشگاه‌ها» رو یادتون نرفته که؟
کدوم عقل سلیمی باور می‌کنه که احمدی‌نژاد -که خودش دست‌پرورده‌ی «طالبان ایران»ه-، سرخود بشینه و قصد عملی کردن همچین تصمیمی رو داشته باشه؟!
این عامل طالبانیسم -که سر قضیه‌ی «واقعا مشکل مملکت ما موی پسر و دخترهاست؟» و قضایای دیگه، بارها خودشو نشون داد- واقعا اصلا براش قابل هضم بود زن‌ها کنار مردها برن استادیوم؟
اینا کم‌کم می‌خوان به دانشگاه و دانش مملکت هم «تجاوز» کنن (با باتوم، شیشه نوشابه، آلت، هر چی!)؛ بعد چند سال پیش انقدر روشن‌فکر و آزاداندیش بودن؟!

با خودت نگو «مثلا کی این تیریپ‌های احمدی‌نژاد رو باور می‌کنه؟»
اتفاقا هستن. تمامی انواع شامورتی‌بازی‌هایی که می‌بینی این روزها اینا درمیارن، یه حداقل مخاطبی داره.

چند وقت بعدم این محمود می‌خواد با هواپیما بره خارج!! (نیویورک)
حواستون به شبکه‌های خبری باشه، مصاحبه‌هاشو ببینید. بعید می‌دونم این قضیه‌ی وزرای زن رو در جواب سوالات مربوط به «حقوق بشر»، «آزادی بیان»، «آزادی مطبوعات»و حتی «سرکوب معترضین به انتخابات» (!)، نزنه تو صورت خبرنگارها! آخه دیگه موضوع «دادن کاغذ رایگان به مطبوعات» -که مدت‌ها تنها پاسخ به سوالات مربوط به آزادی مطبوعات بود- نخ‌نما شده؛ ثمره هاشمی باید براش چیزهای جدیدتری بنویسه!

→ 1 نظردسته‌ها: احمدی نژاد · ایران